خاطرات کار و کارگاه
10 - جیمبو
به یاد راننده مینی بوس : آکار
اسم مینی بوسش را گذاشته بود جیمبو ! مینی بوس ، رنگ زردی داشت با نواری قرمز در کمرکش دور تا دور اتاقش . زمستان ها دو بار در روز پیدایش می شد . یکبار صبح اول وقت که سرویس شهر بود به کارگاه ، یکبار هم غروب که می آمد پرسنل شهر را از کارگاه ببرد . بیشتر پرسنل اما از شهرهای دیگر بودند و شب در کارگاه میخوابیدند .
تابستان ها ، گرمای بی امان ، مجبورمان می کرد صبح از ساعت پنج کار کنیم تا ساعت یازده و عصر از ساعت سه یا چهار تا هفت یا هشت . همین موضوع باعث میشد تا بعضی از روزها جیمبو را روزی چهار بار ببینیم .
پیرمرد اما و در هر صورت ، قبل از بردن سرویس غروب ، سری به دفتر می زد و خوش و بشی و سلام و تعارفی و حرف از همه چیز و همه جا . همه ی حرفها اما به دو چیز ختم می شد ، یکی درخواست افزایش کرایه اش و دیگری گفتن از رفاقت میان خودش و جیمبو ! و اینکه جیمبو عروس خیابان بود و آهوی بیابان ! همیشه از او میپرسیدم :
- مشتی سن وسال خودت بیشتره یا جیمبو ؟
و او دستی به سبیل های حنایی رنگ پرپشتش می کشید و می خندید و می گفت :
- باجی به هم نمی دیم ! یه عمر ه با هم بودیم ، تا آخرش هم با همیم !
عشق پیرمرد این بود که تابستان ها سالی یکی دو بار زوار امام رضا را جمع کند و از دل جاده های کویری ، بکوبد و مسیر هزار و سیصد کیلومتری تا مشهد را با جیمبو برود و باز ، برگردد . زواری که به قول خودش همه شان جوانهای ترگل ورگل پنجاه سال پیش بوده اند ! پیرمردها و پیرزن هایی که به خاطر وضع مالی شان ، رفتن این مسیر هزار و سیصد کیلومتری و برگشتنش ، نه تنها برایشان خسته کننده نبود بلکه باعث خوشحالی شان هم می شد .
یکسال بعد از اینکه کار تمام شد ، درغروبی از آخرین روزهای آخرین ماه زمستان در هوای خوش گرمسیری و بوی مست کننده ی بهار نارنج ها ، در کنار هلیل رود خشک و بی آب ، در عبور از جیرفت و خاطراتش ، از یکی از پرسنل سابق کارگاه سراغ پیرمرد را گرفتم . مرد ، آهی کشید و گفت :
- خدابیامرز چند ماه پیش ، تو جادهی مشهد ، با بیست و سه چهار تا مسافر پیرزن و پیرمرد ، تصادف کرد . خیلی ها زخمی شدن . اما خودش و جیمبو ...
به خورشید نگاه می کنم . سرخ و غمناک ، میان آسمانی که سالهای بی ابری و بی بارانی اش تمام نمی شود ، مبهوت مانده است . در ذهنم ، پیرمرد با لنگ قرمز ، شیشه های مینی بوس را پاک می کند و لبخندی می زند و دستی بر بدنه ی جیمبو می کوبد و می گوید :
- تا آخرش با هم بودیم . مگه نه ؟
پیرمرد و جیمبو در سرخی آسمان غروب ، گم می شوند . به هلیل رود خشکیده خیره می شوم . نمی دانم نام پیرمرد ، جز در خاطر و بر شناسنامه ی فرزندان و زنش ، جایی دیگر ثبت شده است یا نه ؟
-----------------------------------------
پ ن 1 - مانده بودم سر دو راهی ! متنی را برای جمعه بنویسم و انتخابات ، یا بیزار بمانم از سیاست ؟ بودن در جاده هم دلیلی بود تا دیرهنگام به نتیجه برسم . به نوشتن این متن !
پ ن 2 - به احترام تمام آدمهای کار و کارگاه ، آدمهای فراموش شده ، - پلکانهای سیاست ! - ، به احترام حق فردی هرکس ، برای زنده نگاه داشتن امید ، و به امید زنده پیدا شدن تدبیر - که سالهاست گم شده است - جمعه ی این هفته ، یک رای به رای های بنفش اضافه می کنم .
پ ن 3 -روایت این سه شنبه تقدیم به آکار . و به خانواده ی او که هر سال پس از او ، دارد یک نفر دیگر را هم از دست می دهد . این روایت تقدیم به همه ی پیرمردانی که نامشان پس از رفتنشان ، به یادشان می پیوندد . یادت گرامی آکار . یاد خودت و جیمبو گرامی .
پ ن ۲۴/۰۳/۱۳۹۲ - در هیر و ویر رای و رنگ ، سومین فصل مبهم به روز شد .
چارو ، نام کتابفروشی ای هم بود . خاطرات اولین کتابهای خیلی ها . سوخت اما . در سوزاندن کتابفروشی ها سوخت .