آدمهای بیست و پنج درصدی
پلها ساخته میشوند . جادهها از کوهها بالا میروند و در دشتها پایین میآیند . آسفالت میشوند . راهها چون مار درون جنگلها به دور خود میپیچند و خاطرات مردانی را با خود همراه دارند ، که چون مار از درد و غم به دور خود میپیچیدند و ... بماند .
کانالها ساخته میشوند . آبگیرها ، آب را به کانالهای کوچکتر میبرند و آبگیرهای کوچکتر آب را به زمینهای تشنه میرسانند . آب ، خاطرات مردانی را با خود به همراه دارد که در گرمای تابستانهای تفتیدهی جنوب ، از تشنگی لهله میزدند و در تنهاییهایشان ، قطره قطره ، آب میشدند و ... بماند .
سدها ، کوچک و بزرگ ، خاکی و بتنی ساخته میشوند . دریاچههای پشت سدها ، آدمهای گریزان از شهرها را به دیدار خودشان میخوانند . دیوارهی سترگ سدها ، عظمت صخرهها ، خاطرات مردانی را به تماشا نشستهاند که استوار و مغرور در برابر هر سیلاب و هر طوفانی ، ایستادهاند و در کنج خلوتی ، اشکهایشان ، قطره قطره دریا شده است . دریاچهی پشت اینهمه سد و ... بماند .
کوه و کویر و جنگل ، سینههایشان شکافته میشود تا لولههای نفت و گاز و گاهی هم آب ، برای مردمان به ارمغان برده شود . سینهی شکافتهی زمین خاطرات مردانی را در خود جای داده است که جز در سینهی خودشان جایی برای تنهاییها و بغضهایشان نداشتهاند و ... بماند .
دهها هزار کارگر ، تکنسین ، مهندس ، نقشهبردار ، راننده ، مکانیک ، جوشکار ، حسابدار و ... و ... پایههای آبادانی این مرز و بوم را به دوش میکشند . پایههای استواری شهرها و سیاستها و آدمهای شهرها و سیاستها را ! پایههای هر کار عمرانی بر روی دوش این آدمهاست . آدمهایی که بنا به شرایط کار و بنا بر رسمی دیرین ، بیست و چهار روز از هر ماه را در کارگاه هستند و شش روز در خانه اگر بتوانند ، میمانند !
آدمهایی که هفتاد و پنج درصد از ماه و سال را در کارگاهها هستند . آدمهای بیست و پنج درصدی .
ما آدمهای بیست و پنج درصدی هستیم ! در بهترین حالت ، فقط بیست و پنج درصد از زندگیمان کار نیست . البته به جرات نمیتوان گفت که آن بیست و پنج درصد ، حتما زندگی است ! پس طبیعی است اگر ما آدمهای بیست و پنج درصدی در خیلی چیزها هم فقط بیست و پنج درصد حساب شویم !
در اجتماع ، بیست و پنج درصد قبولمان دارند ، چرا که هفتاد و پنج درصد روزهای جوانیمان را در اجتماع و در شهرها نبودهایم . در چمبرهی کار و کارگاه و کوه و بیابان و تنهایی بودهایم . (...)
ما آدمهای بیست و پنج درصدی ، به راحتی آب خوردن کلاه سرمان میرود . چونکه ما فقط بیست و پنج درصد از کلاه را میبینیم ! هفتاد و پنج درصد کلاه را یا نمیبینیم و یا باور نمیکنیم ! (...)
بچهها فقط برای بیست و پنج درصد حرفهایمان تره خرد میکنند ، چونکه از هفتاد و پنج درصد آن ، چیزی سردرنمیآورند . (...) ما تنها بیست و پنج درصد روزها و شبهای بزرگ شدن بچههایمان را به تماشا مینشینیم .
زنها ، ما را فقط بیست و پنج درصد داخل آدم حساب میکنند ! آخر ما اگر همهی روزهایی را هم که در کارگاه نیستیم ، با زنها باشیم ، باز هم فقط بیست و پنج درصد جوانیمان در کنار زنها هستیم . (...)
(...) ما هفتاد و پنج درصد روزهای تظاهرات و روزهای رایگیری در کارگاه هستیم و شعاری نمیدهیم و شناسنامهای برای رای دادن نداریم .(...) ما در بازیهای سیاست حداکثر بیست و پنج درصد به حساب میآییم . اگر چه که پایههای همهی وعده و وعیدهای کارهای کوچک و بزرگ ، روی شانههای هفتاد و پنج درصد از روزگار ماست !
ما آدمهای بیست و پنج درصدی ، از حقمان هم بیست و پنج درصد بیشتر نصیبمان نمیشود . مگر نمیگویند حق گرفتنی است نه دادنی ؟ ما برای گرفتن حقمان فقط بیست و پنج درصد وقت داریم ؛ و فقط بیست و پنج درصد از راههای گرفتن حق خودمان را بلدیم .
ما به اندازهی بیست و پنج درصد دیگران حرف میزنیم . هفتاد و پنج درصد حرفهایمان از کار است . کاری که هیچکس حوصلهی تحملش را ندارد :
- عه ! اینهم شد کار ؟ آدم بیست و چار روز تو بیابون باشه معلومه چی میشه !
- عه ! بس کن دیگه ! حالمونو به هم زدی از بس از کار حرف زدی .
- عه ! این چه سلیقهایه که تو داری ! لازم نیست نظر بدی ! نظرت فقط به درد همون بیابونی میخوره که توش زندگی میکنی !
- عه ! ...
پس بهتر است که هفتاد و پنج درصد حرفهایمان را نزنیم !
(...)
پ ن 1 – این متن خلاصه شده ی درآمد کتاب « خاطرات یک آدم بیست و پنج درصدی » است . هر جا (...) آمده ، یعنی تکه ای از متن اصلی حذف شده است . البته این سانسور نه به اقتضای روزگار ، که به اقتضای فضای وبلاگ و حوصله ی خواننده ی گرامی بوده است .
پ ن 2 – این روزها شاید بیشتر از هفتاد و پنج درصد حرف هایمان را هم نزنیم !!!
پ ن 1392/03/09 - وبلاگ سومین فصل مبهم با « مردمان دوست داشتنی 2 » به روز شد !
چارو ، نام کتابفروشی ای هم بود . خاطرات اولین کتابهای خیلی ها . سوخت اما . در سوزاندن کتابفروشی ها سوخت .