خاطرات مشترک آدمهای بیست و پنج درصدی

( قطعه دوازدهم )

غروب که می شود ، باید کاری کنی که غم به سراغت نیاید . هیچ فکری  به سراغت نیاید . فکر خانه ، فکر زن و کودکی که منتظر تو هستند و دلتنگشان هستی . فکر لحظه ای برای دوری از کار .

بعد از ساعت کار کارگاه ، با نادر نشسته ایم در حیاط کارگاه و چایی می خوریم . همزمان ، هر کداممان با یکی از بچه های کارگاه ، دوز بازی می کنیم . زمین بازی ، موزاییک است و صفحه ی بازی ، مربع ها و خط های زغالی روی زمین و مهره ها هم نخودند و لوبیا !

داریم از خودمان و از غروب فرار می کنیم که یکنفر با سر و صدای زیاد وارد کارگاه می شود . مردی میانسال که بی امان داد و فریاد می کند و از فحش دادن هم بدش نمی آید !

نادر می شناسدش :

-          اوه .. اوه ... همونیه که سگش رو ناصر زیر کامیون له کرد !

دیروز صبح ، یکی از سگهای مرد زیر کامیون رفته و له شده . ناصر ، راننده کامیون هم کمی سر به سر مرد گذاشته و او حالا او برای گرفتن خسارتش آمده . از همان دیروز هی می آمده و می رفته و هی نادر و بقیه سعی کرده اند او را آرم کنند و فایده نداشته .

-          می گه پول نمی خوام . خود سگم رو می خوام !

حرف نادر تمام نشده که مرد می آید سراغم . و همان جمله ی نادر را تکرار می کند .

-          پولتون برا خودتون . من سگم رو می خوام . خود همون سگ رو !

مانده ام چه جوابی بدهم ؟ عاقبت ، آخرین مهره را حرکت می دهم و می گویم :

-          باشه ! صبرکن تا ما یک سگ لاس پیدا کنیم . تو هم اون یکی سگت رو بیار . می ذاریم جفتگیری کنن . اگه توله هاشون عین سگ کشته شده شد که هیچ ، مال خودت . اگه نشد اونوقت یه فکر دیگه می کنیم ! پس قرار ما فردا صبح . سگت رو همراهت بیار !

مرد عصبانی نگاهی به من می کند و نگاهی به دو سه نفری که اطراف ما هستند و دارند زیر لبی می خندند .

-          تو مهندسی یا دیوونه ای ؟

-          دیوونه !

-          ما رو باش که گرفتار چه دیوونه ای شدیم ها !

و با گفتن این جمله می رود و از خیر خسارت می گذرد ! بعدها مرد هرازچندگاهی سری می زند و با  هم چایی ای می خوریم و مرد از روستا و حکایت هایش می گوید و ما از تنبیه راننده ای که سگش را کشته و او دلخوش به همین تنبیه ، می رود . می رود تا باز غروبی دیگر و حکایتی دیگر .