خطِ بیماری

روزهای آخر سال است . کم کم یک سال کار می رود تمام شود و گره بخورد به کارهای سالهای بعد ! باید بروم دفتر شرکت و آخرین گزارش سال را ارائه دهم . سوار می­شوم . در هوای دلچسب بامدادی ، در یکی از خیابان های بندرعباس ، سوار ماشین می شوم . ساعت چهار صبح است . نمی­دانم به جز سالار و من کسی دیگر هم این موقع صبح در خیابان پیدا می شود یا نه ؟ یاد جمله­ی معروف حمید می­افتم در دامغان . هر روز صبح ساعت پنج از خانه می­زدیم بیرون . خانه­هامان فاصله­ی زیادی با هم نداشت . خانه­ی پدری حمید بالاتر از مسجد تاریخانه بود و خانه­ی استیجاری من آخر خیابان ایستگاه . پیاده می­زدیم به راه . جلوی مسجد تاریخانه به هم می­رسیدیم . از میدانی که به غلام گردشو هم معروف بود می­گذشتیم . از حاشیه­ی بازار دامغان رد می­شدیم و به امید اینکه اتوبوسی پیدا شود و ما را تا سمنان ببرد ، می­رفتیم تا آخرین میدان شهر . آنجا بالاخره و به هر طریقی شده بود وسیله­ای پیدا می­کردیم و می­رفتیم سمنان . اتوبوس ، کامیون ، سواری ، وانت و هر وسیله ای که می­توانست ما را تا سمنان ببرد ! سمنان که می­رسیدیم ، هر کدام می رفتیم سر کار خود . گاهی وقت­ها خوش شانسی می­آوردیم و زیاد معطل نمی­شدیم و اتوبوس­هایی که از مشهد می­آمدند تا به تهران بروند یا به شهرهای دیگر ، جای خالی داشتند و سوار می­شدیم . البته بیشتر وقت­ها این جای خالی پای بوفه­ی اتوبوس بود ! گاهی هم دوستی ، آشنایی ، همکاری پیدا می­شد که با ماشین او می­رفتیم . تا از خانه می­رسیدیم به میدان ، از هر چیز و هر جایی حرف می­زدیم . اما یک جمله شاه بیت همه­ی حرف­های حمید بود :

-         صبح­ها ، اول ما توی خیابون پیدامون می­شه ، بعد سگ­ها ، بعد جاروکش­های شهرداری !

حالا پیاده نیستم . سالار با ماشین آمده دنبالم . اما گمان کنم تا سگ­ها هم به خیابان بیایند خیلی وقت باقی مانده باشد .

-         از کدوم طرف بریم ؟

-         از هر طرف که زودتر برسیم .

-         از جاده­ی سیرجونی بریم ؟

-         بریم .

از بندر عباس می زنیم به راه . به سمت حاجی آباد و سیرجان . باید قبل از ظهر در کرمان باشم . در دفتر شرکت .

-         سالار من که خوابیدم . تو هم خوابت گرفت بکش کنار !

چشم­هایم را می­بندم و به فکر فرو می­روم . به گلهای خودروی کنار جاده فکر می کنم که اینجا پیش از آمدن بهار سبز می شوند پیش از رفتن بهار ، می روند . از گلهای کنار جاده به یاد گلهای کنار گردنه ی آهوان می رسم .  به راه دامغان تا سمنان .

-         کِی توی این جاده آش و لاش بشیم خدا می­دونه .

این را حمید می­گفت در راه دامغان تا سمنان . ناصر می­گفت در راه قائن تا مشهد . رضایی راننده پژوی کرایه­ای می­گفت در راه عسلویه تا بوشهر . احد می­گفت در جاده­ی چالوس و جاده­ی هراز . و ... اما آش و لاش نشده­ام هنوز . نه در آن جاده و گردنه و نه در هیچ جاده­ای دیگر .

نمی­خواهم به مرگ فکر کنم . سعی می­کنم به چیزی دیگر فکر کنم . با صدای سالار چشم­هایم را باز می­کنم :

-         گمون نکنم کسی زنده مونده باشه .

بوی سوختگی ماشین را پر می­کند . بویی آشنا . کامیونی با یک تریلی تصادف کرده است . بار کامیون گندم یا جو بوده و بیشتر آن در آتش سوخته است . بوی دود می آید . بوی گندم یا جوی سوخته . از کنار ماشین هایی که به تماشا ایستاده اند می­گذریم . ساعت­ها از لحظه­ی تصادف گذشته است . دیگر چیز زیادی برای سوختن نمانده است . بوی دود برایم آشناست . چشم­هایم را می­بندم و به دنبال بوی دود ، می­روم به سالهای دور . هزار کیلومتر دورتر از اینجا .

زیر زانوی پایم چرک می­کرد . خاله­ی مادر و زن عمو بزرگه طبابت کرده بودند . دود . دود تنها دارویی بود که می­توانست چرک زیر زانویم را خشک کند ! دود جوی سوخته . جوها را روی آتش ذغال می­ریختند و من باید زانویم را روی دود می­گرفتم . بوی دود هنوز رهایم نکرده است .

-         پاتو بذار روی گاز . سریع­تر برو .

از تونل تنگ زاغ که می­گذریم خوابم می برد . در خواب هم به روزهای دور برمی­گردم . به سالهای چرک زیر زانو . همه چیز درست مثل همان روزهاست . روزهای پر از چرک زیر زانو و روزهای پر از دود را می­بینم . زیر زانوی پایم چرک کرده و همه­ی تجربه­های خاله­ی مادر و زنِ عمو بزرگه و دیگر عاقله زن­های فامیل و محل را ریخته­اند روی هم و دارو تجویز کرده­اند . دود . اما این­بار نه فقط دود جوی سوخته . دود سرگین الاغ ماده ! ماچه الاغ ! خنده­ام می گیرد . همان روزها هم می­خندیدم . با صدای خنده­ی خودم از خواب می­پرم . سالار ، با صورتی که نیمی خنده بر آن است و نیمی تعجب نگاهم می­کند . حکایت را برای سالار می­گویم .

-         دیگه پاتون خوب شده ؟

-         آره همون سال­ها خوب شد . دود سرگین ماچه الاغ خوبش کرد ! اما هنوز که هنوزه جواب یک سئوال رو پیدا نکردم .

-         چه سئوالی ؟

-         اینکه چه اصراری بود که سرگین ها حتما مال الاغ ماده باشن نه الاغ نر !

در خنده­های سالار ، کم کم هوا روشن می شود . کتابی را که همراه آورده ام باز می­کنم و شروع می­کنم به ورق زدن . هیچ جوری ذهنم متمرکز نمی­شود . به آن چرک­ها و آن بیماری عجیب فکر می­کنم که خودش آمد و خودش رفت . رفت اما جایش را به بیماری­های دیگری داد . اول به سردردهای سگی . و بعد به بیماری خط و کاغذ !  هر جا کاغذی دستم می­رسید شروع می­کردم خط­خطی کردن . نوشتن . همه چیز بی­ربط و باربط . نوشتن بی­نقطه . نوشتن از چپ به راست . نوشتن وارونه . نوشتن وارونه­ی از چپ به راست . شکل­های ساده . خطوط درهم . خطوط موازی . و ... خودکار در دستم دارد روی صفحه­ی اول کتاب می­لغزد . خط­های منحنی موازی . خط­های  دود . امروز همه چیز و همه جا را دود پرکرده است انگار .

-         یا حضرت عباس .

به امتداد نگاه سالار خیره می­شوم . از تونل­های دوقلوی حاجی آباد گذشته­ایم . نزدیک باغات رسیده­ایم .

-         نگه­دار سالار .

سالار ماشین را می­کشد کنار و سرش را می­گذارد روی فرمان . دوربینم را برمی دارم و پیاده می­شوم . می­دوم به سمت دود . دودی که از آخرین باقیمانده­های لاشه­ی دو تریلی بلند می­شود . بیشتر از یک عکس نمی­توانم بگیرم .

-         راننده و شاگرد اونی که بارش کاغذ بود توی آتیش موندن و سوختن .

-         راننده­ی اون یکی تریلی چی ؟

-         اونی که بارش زغال سنگ بود ؟ معلوم نیست !

ماشین آتش­نشانی می­رسد و روی دودی که دارد تمام می­شود و روی تکه­های آهن پاره آب می­پاشد . می­دوم به سمت ماشین .

-         گازشو بگیر و یه کله برو .

-         گمون نکنم کسی زنده مونده بوده باشه !

-         این روزها اول ما می­زنیم به راه . بعد کامیون­ها . بعد نعش­کش­ها . پاتو بذار رو گاز و برو .

فقط در پمپ بنزین سیرجان می­ایستیم . باک ماشین را پر می­کنیم و بی­هیچ توقف دیگری تا کرمان می­رویم . هیج کدام حرفی نمی­زنیم . سالار انگار در تمام مسیر به انتهای جاده خیره شده است . من کتابی را که آورده­ام بخوانم ورق می­زنم . کرمان که می­رسیم هیچ کجای کتاب از شر خط­خطی شدن در امان نمانده است . مدارک را برمی­دارم و یک راست می­روم داخل جلسه .

-         خوب . نوبت گزارش کارگاه بندره . شما بفرمایید .

خیره می شوم به مهندسی که روبرویم نشسته و از من می­خواهد گزارش کارگاه را در ماهی که گذشته ارائه بدهم . خیره می­شوم به حاجی­ها که منتظر گزارشند . نگاه می­کنم به کاغذها و گزارش­هایی که با خودم آورده­ام . تمام صفحه­های گزارش را خط­خطی کرده­ام . خط­های منحنی موازی . خط­های دود ؟ خط­های جاده ؟ خط­های زندگی ؟ خط­های روحی که از زمین دور می­شود ؟

بالای خط­های منحنی مکعبی کشیده­ام که نمی­دانم شکل ماشین است یا شکل تابوت ؟ فکر می­کنم که ای­کاش این بیماری – بیماری کاغذ و خط - هم  مثل چرک پا و مثل آن سردردهای سگی ، خودش راهش را می­کشید و می­رفت . مثل این سالها که می آیند و می روند .  بوی دود در سرم می­پیچد .

-----------------------------------------------------------------------

پ . ن 1 - می خواستم در این پست خاطره ای از یک عید در کارگاهی در میان ابهت زاگرس بنویسم . تنبلی یا گرفتاری نگذاشت . باشد برای بعد . 

پ . ن 2 - آرزوی سالی متفاوت با سالهای تلختر از تلخ برای تمامی دوستان گرامی . 

پ . ن . 3 : سال نو بر شما که ما را می خوانید و هر که شما را دوست دارد و هر که شما دوستش دارید مبارک باد .