لیلی زن است یا مرد ؟
لیلی زن است یا مرد ؟
می خواهم پیش نویس چند نامه را برای تایپ ببرم دبیرخانه ، که موبایلم زنگ می زند . شماره ای که اسم ندارد . شماره ای ناشناس . تا بیایم شماره را کامل بخوانم ، قطع می شود . می روم دنبال کارهایی که باید پیگیری کنم . کارهای کارگاهی که تازه می خواهیم شروع کنیم . دو سه ساعتی بعد ، در میان زنگ های بی پایان گوشی موبایل ، به نظرم می رسد که دوباره همان شماره به چشمم می خورد . و باز هم قطع می شود . شماره را دوباره نگاه می کنم . کد شماره را و خود شماره را . شماره از تلفن های ثابت سیم کارتی است . به قول بچه های کارگاه از تلفن های روستایی است . شماره از روستایی است که سالها پیش آنجا کارگاه داشتیم . کارگاهی برای ساختن راهی که هرگز ساخته نشد !
می روم به روزهای آن کارگاه . می رسم به آدمهای آن روستا . فکر می کنم شماره ی چه کسی است ؟ عبدالصمد ؟ حسن ؟ عبدالله ؟ حاجی ؟ لطفی ؟ ایوب ؟ رضا ؟ نمی دانم . در تغییرات مداوم موبایل من و شماره های تلفن ، هیچ ذهنیتی روی شماره ندارم . اما اینکه دو بار زنگ بزند و قطع شود کم کم فکرم را مشغول می کند . خصوصا حالا که دوباره بعد از گذشت چند سال ، در نزدیکی های همان روستا ، پیگیر تجهیز کارگاهی دیگر هستیم . شاید یکی از بچه های روستاست که برایمان کار می کرده . حتما حالا خبردار شده و می خواهد سراغی از کار بگیرد . شاید لطفی است . می خواهد دوباره بیاید نگهبانی کارگاه را برای شرکتش بصورت پیمانکاری بگیرد . و هزار شاید دیگر که فکر کردن به آنها زمان بی پایان می خواهد . دوباره مشغول کارهای روزانه می شوم . پیگیری برای راه اندازی کارگاه جدید .
چند دقیقه بعد ، برای سومین بار همان شماره زنگ می زند . بلافاصله جواب می دهم :
- الو ... بفرمایید .
آن طرف خط سکوت است .
- الو ... بفرمایید .
از آنطرف خط صدای نفس های کسی می آید . و بعد دوباره سکوت . تماس را قطع می کنم . گرفتار تر از آنم که وقتی برای این تماس بگذارم . اما فکرهای لعنتی رهایم نمی کنند . شماره شماره ی عبدالصمد نیست ؟ برای پیرمرد اتفاقی نیافتاده باشد ؟ نکند اتفاقی افتاده و ... اما اتفاق در آن روستا به من چه ربطی دارد ؟ اما ... اما صدای نفس ها انگار نفس های یک زن بود . به شک می افتم ! صدای نفس شنیدم یا صدایی شبیه گریه ای خاموش ؟ گریه ... زن ... سکوت ... نکند هادی واقعا مصیبت به بار آورده باشد ؟
- خوش تیپ کرده بود و رفته بود همون روستایی که چار سال پیش کار می کردین .
- کی ؟ هادی ؟
- آره ... باباش هم قرار بود بیاد ... گمونم خبریه ...خودش می گفت خبر خیره !
حرفهایی که با حاجی قادری می زدم یادم می آید . حرفهایی در مورد هادی ، یکی از پرسنل سابق کارگاه ، که حاجی قادری فکر می کرد می خواهد برای خواستگاری به روستا برود . خواستگاری ای که به هزار و یک دلیل از نظر حاجی و من ، می توانست یک مصیبت باشد ! مصیبتی که شاید به ما ربطی نداشت اما مصیبت بود ! نکند این تلفن ، این سکوت ، این نفس ها ، این گریه ی فروخورده در ارتباط با همان مصیبت باشد ؟
فکرهای لگام گسیخته ، رهایم نمی کنند . نکند از خانه ی عبدالغنی زنگ می زنند ؟ اولین روز که به آن روستا رفتیم ، دختر عبدالغنی – از زن دومش – در حیاط خانه شان خانه بازی می کرد . با او بازی کردم و باختم ! بر سر سفره ی نهار سنتی آن روستا ، مادر دختر مرا برادر خودش خواند و من دختر را به شوخی ، عروس خودم . با ان بازی و آن نهار ، با عبدالغنی و خانواده اش صمیمی شدم . و بعد با خیلی های دیگر در روستا . نکند برای خواهرم یا عروسم اتفاقی افتاده باشد ؟ نکند دوباره عبدالغنی برای چندمین بار هوس زن گرفتن به سرش زده ؟ هر چه نباشد او مرید کسی بود که هفت بار ازدواج کرده بود ! این افکار لعنتی رهایم نمی کنند . ... نکند کسی می خواهد یک خبر بد بدهد و نمی تواند ؟ لعنت به افکار منفی و بی پایان . سالهاست باور کرده ام که در پس هر تماس تلفنی در بهترین حالت خبری خنثی خواهم شنید ! و همیشه با هر تماس خودم را برای شنیدن خبری دردسرآور ، ناگوار ، استرس آور و ... آماده می کنم . با خودم و احتمال وقوع هر مصیبتی دارم کلنجار می روم که دوباره با شنیدن صدای زنگ موبایل ، همان شماره روی صفحه ی موبایل پیدا می شود .
- الو ... بفرمایید !
بازهم سکوت .
- بفرمایید ...
- گوشی شمسیه ؟
عاقبت این طلسم ، این سکوت لعنتی شکسته می شود . صدای خسته و گرفته و عصبانی زنی با لهجه ی آشنای مردمان آن روستا ، سکوت را می شکند .
در شرکت همه نوع فامیل شمسی داریم . شمسی پور . شمسی نیا . شمسی . شمس الدینی . پورشمسی و ... عادت کرده ام که هر از گاهی کسی شماره ی مرا با یکی از آن دیگری ها اشتباه بگیرد . صدالبته عادت کرده ام که مرا هم به هر فامیل دیگر ی بخوانند ، خصوصا شمسی و شمسی نیا !
- شمسی پورم ... بفرمایید .
- گوشی مال شمسیه ؟
- بفرمایید ...
باز هم سکوت . اینبار اما باید همه چیز معلوم شود . صدا ، صدای خواهر و عروس مجازی ام نیست . صدای زن مسن عبدالصمد هم نمی تواند باشد . ولی باید هر جور شده بفهمم کیست . حالا من می پرسم :
- شما خانم عبدالله نیستین ؟
- نه عبدالله دوست شوهرمه .
- خانم محمد نیستی ؟
- نه . محمد دوست شوهرمه .
- شما زن کی هستین ؟
- من زن رضام . رو گوشی اش نوشته بود شمسی ... می خواستم ببینم شمسی کیه !!
در میان عصبانیت ، خنده ام می گیرد . تازه فهمیده ام قضیه چیست . عبدالغنی گفته بود که رضا سال قبل با دختر دایی اش ازدواج کرده بود . حالا می فهمم آن سکوت ها برای چه بوده است . برای شنیدن صدای زنی به نام شمسی . بعد تعجب از شنیدن صدای نخراشیده ی یک مرد ! بعد ، کنجکاوی که آیا در پس صداهای موجود صدای زنی را هم می شود شنید یا نه ؟ خنده ام می گیرد . اما نمی خندم . حالا مفهوم صدای خسته و گرفته اش را می فهمم . نگرانی . نگرانی یک زن از حضور زنی دیگر در تلفن ، در حرفهای تنهایی و در تنهایی های شوهرش ! بیچاره زن ، گمان کرده شوهرش با کسی به اسم شمسی در ارتباط است . می خواسته ته و توی قضیه را دربیاورد . می خواسته ببیند این رقیب ناشناس و مخفی ، این اسم ، این فاجعه کیست ؟ حتما می خواسته با کشف حقیقتی تلخ ، آشی برای رضا بپزد که دو وجب روغن رویش باشد ! سرانجام خنده ام را رها می کنم :
- نه خواهرم . من شمسی پورم . همین که رضا تونسته شماره ی منو بنویسه و فامیلم رو بنویسه شمسی خیلی حرفه ! معلومه خیلی پیشرفت کرده !
- پس شما همون مهندسین که توی شرکت بودین ؟
- آره خواهرم ... مطمئن باش این گوشی هیچوقت از کسی به اسم شمسی نبوده ! رضا هم پسر سربه راهیه . هنوز کارگر تعمیرگاهه ؟
- نه دیگه . توی پالایشگاه نگهبانه .
- هواشو داشته باش . پسر خوبیه . وقتی اومد خونه بگو به من زنگی بزنه . به پدرت هم سلام منو برسون .
پیامی و سلامی که می دانم هرگز به مقصد نخواهند رسید !
سرانجام فکرهای منفی رهایم می کنند . روزی که می رفت تا در اعصاب خردی و کلنجار با اوهام ادامه یابد ، در کار و ساعتی هم در فکر کردن به نگرانیهای بی پایان زنان آن روستا ادامه پیدا می کند .
از دبیرخانه خبر می دهند که نامه ها تایپ شده اند و فکس شده اند . حالا من مانده ام در انتظار رسیدن پاسخ نامه ها . پاسخی که شاید بعد از مدتها ، دوباره مرا به حوالی خانه ای ببرد که دختری در آن ... حالا دیگر خانه بازی نمی کند ، از بچه های کوچکتر از خودش نگهداری می کند .
چارو ، نام کتابفروشی ای هم بود . خاطرات اولین کتابهای خیلی ها . سوخت اما . در سوزاندن کتابفروشی ها سوخت .