ما همیشه اولین هستیم !
ما همیشه اولین هستیم !
با سرعت تمام ، پژو از عسلویه به سمت بوشهر می رود . بعد از روزهای کارگاه ، می روم سراغ یار و دیار . آخرین روز ماه میلادی است . آخرین روز سال دوهزار و یک میلادی . فردا زمین وارد دومین سال از سومین هزاره ی میلادی می شود .
....
بالاخره میرسیم به فرودگاه و در آخرین دقایق ممکن ،کارت پرواز را می گیرم و سوار هواپیما می شوم . جزء آخرین نفرها هستم . صندلی ام اما در ردیف های جلوی هواپیماست .
مسافرین هواپیما ، مثل همیشه ، بیشترشان آدمهایی هستند که یا از کار در بوشهر و عسلویه بر میگردند یا برای کاری به تهران میروند . امشب اما تعداد زیادی هم مسافر روسی و اوکراینی در هواپیما هستند . کارکنان نیروگاه هسته ای . نیروگاهی که سالهای سال است که قرار است ساخته شود تا برایمان برق تولید کند . نیروگاهی که آلمان ها شروعش کردند و تعطیلش کردند و روسها آمده اند که کار آنها را در زمانی که با ابد پیوند خواهد خورد تمام کنند . حالا و برای تعطیلات سال نوی میلادی ، کارکنان روسی و اوکراینی نیروگاه می آیند تهران که از آنجا به کشور خودشان بروند برای تعطیلات . تعطیلاتی که سالها و سالهای بعد هم تکرار خواهد شد .
خوشحالند . مسافرین غیر ایرانی هواپیما خوشحالند . مثل شب های عید نوروز که ما خوشحال بودیم . شب های هفت سین و سکه های فراموش نشدنی چند ریالی . شب های سبزه و آینه و تخم مرغ میان سبزه . مثل سالهایی که سال تحویل نیمه های یک شب سرد زمستانی بود . حالا خوشحالی ای از همان جنس در چشم مسافرین هواپیما برق می زند .
هواپیما در دل تاریکی شب یازدهم دی ماه به سمت تهران می رود .
- مسافرین عزیز ما هم اکنون در حال کم کردن ارتفاع هستیم تا برای نشستن در باند فرودگاه مهرآباد آماده شویم ...
روزنامه را تا می کنم و میگذارم در جیب صندلی هواپیما . در صندلی کناری ، مهندسی که در کنگان کار می کند نشسته است . بعد از بیست و چند روز کار مدام ، دارد به خانه اش می رود . دقایق اولیه پرواز داشت کتاب می خواند . بعد شروع کرد به حل جدول روزنامه . هنوز دارد جدول حل می کند . بیشتر خانه های جدول را پر کرده و چیزی به حل تمام جدولش باقی نمانده است .
به ساعت مچی روی دستم نگاه می کنم . ساعت 11 و 55 دقیقه ی آخرین شب سال 2001 میلادی است . خوشحالی مسافرین خارجی از برق چشم و از لبخند می گذرد و به خنده می رسد و به نگاه کردن به هم و به منتظر ماندن . می شوند مثل ضربان قلب ما هنگامی که منتظر شنیدن صدای شلیک آغاز سال نو می ماندیم . کم کم همهمه های آنها به هلهله تبدیل می شود . مثل وقتی که کمتر از چندثانیه مانده بود تا در یک شب سرد و پر برف زمستانی ، زیر کرسی زغالی خانه های گرم از خنده و شادی ، سال قدیم برود و سال جدید بیاید . عقربه های ساعت که با هم یکی می شوند ، زنها و مردهای خارجی شروع می کنند کف زدن و خندیدن و با هم دست دادن و شادمانی کردن . لحظه هایی آشنا که کم کم به خاطرات دور تبدیل می شوند .
روبوسی مسافرین خارجی با همدیگر شروع شده و صدای خنده و شادیشان لبخند را بر چهره ی دیگرین مسافرین نشانده است که ناگهان از صندلی های یکی دو ردیف بعد از ما صدای مردی بلند می شود .
- برای سلامتی آقا امام زمان صلوات بلند ختم کن .
صدای هلهله و شادی آنها که وارد سال جدیدشان شده اند ، در صدای بلند صلوات آنها که هنوز سالشان جدید نشده است ، گم می شود . سال جدیدی ها در بهت و حیرت ، با نگاهی به هم ، در سکوت با حرکت سر از همدیگر سئوالی مبهم می پرسند و در فکر جوابی مبهم ، شانه بالا می اندازند . اما از همان ردیف مرد صلوات گو و دو سه نفر دیگر بلند می شوند و بعد از چند بار الله اکبر گفتن ، سکوت را بر هواپیمای در حال فرود حاکم می کنند .
هواپیما در حال فرود روی باند فرودگاه مهرآباد است . روزنامه را دوباره برمی دارم . به مهندسی که از کنگان آمده در صندلی کنار دستم نگاه می کنم . در حالی که دارد آخرین خانه های جدول را پر می کند ، نگاهم را با نگاهش جواب می دهد . می گویم :
- ما اولین مسافرین ورودی به تهران در سال 2002 میلادی هستیم .
لبخندی می زند و ، جواب می دهد :
- و اولین کسانی که در سال 2002 میلادی برای سلامتی آقا صلوات فرستادیم .
لبخندش را جواب می دهم :
- و اولین کسانی که با مشت گره کرده ، خنده را به حیرت تبدیل کردیم .
چند دقیقه بعد ، دوش به دوش سال جدیدی ها ، ما سال قدیمی ها هم وارد سالن فرودگاه مهرآباد می شویم و هرکدام به راه خویش می رویم . راهی که از یکسو بهت و حیرت را به سال جدید می برد و از یک سو ، حس های غریب دیگری را به امتداد سال کهنه و در آرزوی آمدن سالی نو به دنبال خود می کشد . فکر می کنم ما همیشه اولین ها هستیم !
--------------------------------
پ . ن 1 : این روایت خلاصه ای است از رواتی طولانی تر ! بعضی پرش ها در آن به خاطر خلاصه شدنش است .
پ . ن 2 : به کامنت ها پاسخ خواهم داد اگر کامنتی باشد !
چارو ، نام کتابفروشی ای هم بود . خاطرات اولین کتابهای خیلی ها . سوخت اما . در سوزاندن کتابفروشی ها سوخت .