<?xml version="1.0" encoding="utf-8" ?>
<rss version="2.0" xmlns:dc="http://purl.org/dc/elements/1.1/" >
<channel>
<title>چارو</title>
<link>https://charoo.blogfa.com</link>
<description>چارو بروزن پارو ، نام محله ای است در شهرکرد . پایین تر از محله ی نمد مال ها . اینجا اما ...</description>
<language>fa</language>
<generator>blogfa.com</generator>
<lastBuildDate>Thu, 21 Dec 2017 20:56:16 +0330</lastBuildDate>
<item>
<title></title>
<link>https://charoo.blogfa.com/post/95</link>
<description>بعد از ظهر جمعه ،سوم آذر ،1391 من نادر تشرعی هستم.متولد 1350. از جنس آدمهای کارگاهی و بیابونی یا به قول مجید شمسی پور آدمهای &quot;بیست و پنج درصدی&quot; ، همون ادمهایی که بیشتر عمرشون تو جاده های خاکی و کارگاه های بعضا بی آب و برق میگذره اگه تو اهل این زندگی باشی زیاد بهت سخت نمیگذره. من چند سالی تو دنیای این آدمها زندگی کردم و اونها تبدیل شدن به بهترین سالهای زندگیم. زندگی کنار ادمهای ساده ای که تو قهوه خونه های کم رونق روستاهای پرت میشینن و به قلیونهای ساخته شده</description>
<pubDate>Thu, 21 Dec 2017 20:56:16 +0330</pubDate>
<dc:creator>charoo</dc:creator>
<guid>charoo.blogfa.com/post/95</guid>
</item>
<item>
<title>خاطره خوانی : خط ِ بیماری</title>
<link>https://charoo.blogfa.com/post/94</link>
<description>خاطره خوانی : خط ِ بیماری برای شنیدن این فایل به ده دقیقه وقت نیاز دارید . فایل صوتی خط ِ بیماری را از اینجا دانلود کنید .</description>
<pubDate>Tue, 17 Feb 2015 11:34:00 +0330</pubDate>
<dc:creator>charoo</dc:creator>
<guid>charoo.blogfa.com/post/94</guid>
</item>
<item>
<title>بی نشانی ها ( 3 ) </title>
<link>https://charoo.blogfa.com/post/93</link>
<description>پیش نوشت : وقتی از کار و از روزگار خسته ای ... ! --------------------------------------------------------------- بی نشانی ها ( 3 ) جایی در همسایگی موج های دریا و یا درختان جنگل جایی در آرامش دامنه های کوه و یا ابهت صحرا فرقی نمی کند کجا تنها ، جایی باشد برای آنکه بتوان ساعتی راه رفت و تنها به راه رفتن اندیشید ... کنج اتاقی با پنجره ای رو به هرکجا یک صندلی راحتی و یا یک صندلی چوبی قدیمی یک میز بزرگ با جایی برای دسته ای کاغذ و یک لیوان چایی و یا یک میز کوچک</description>
<pubDate>Tue, 20 Jan 2015 20:19:00 +0330</pubDate>
<dc:creator>charoo</dc:creator>
<guid>charoo.blogfa.com/post/93</guid>
</item>
<item>
<title>خاطرات خوزستان - 3 - دوستی من و حاج رحیم</title>
<link>https://charoo.blogfa.com/post/92</link>
<description>خاطرات کار و کارگاه – خاطرات خوزستان 3 دوستی من و حاج رحیم در این گرما ، تنها چیزی که می تواند حس خوبی به آدم بدهد نوشیدن یک لیوان آب است . آب یخ تگری . آب یخی که آدم را از شر گرما و شرجی هوا فراری دهد . در دفتر حاج رحیم نشسته ام . آبدارچی شرکت ، با سینی چایی وارد می شود . - قربونت . لطفا به جای این چایی یه کاسه آب یخ به من بده ! - مهندس جان دیگه دوران کاسه های لعابی و مسی تموم شده . بگو یه لیوان آب برات بیاره .</description>
<pubDate>Tue, 30 Dec 2014 20:23:00 +0330</pubDate>
<dc:creator>charoo</dc:creator>
<guid>charoo.blogfa.com/post/92</guid>
</item>
<item>
<title>حواشی کار و کارگاه - یک شوخی مکتوب</title>
<link>https://charoo.blogfa.com/post/91</link>
<description>یک شوخی مکتوب ! گرما بیداد می کند . هنوز تجهیز کارگاه تمام نشده و به جز یکی دو تا اتاق که کولر گازی دارند ، در بقیه ی اتاقها کولر آبی داریم که نبودش شاید بهتر از بودنش باشد ! پشت میز ، درون اتاق سرپرست کارگاه نشسته ام . رضا ، آبدارچی کارگاه ، یک لیوان بزرگ چایی برایم آورده است . مشغول خوردن چایی هستم و خواندن نامه ی نظارت مقیم کارگاه . دیروز با مهندس احمدی ، سرپرست نظارت ، یک ساعتی در مورد تجهیز ساختمان نظارت حرف زدیم .</description>
<pubDate>Tue, 09 Dec 2014 20:21:00 +0330</pubDate>
<dc:creator>charoo</dc:creator>
<guid>charoo.blogfa.com/post/91</guid>
</item>
<item>
<title>خاطرات کار و کارگاه . خاطرات حواشی کار</title>
<link>https://charoo.blogfa.com/post/90</link>
<description>پیرمردی دوست داشتنی در هتل ! روزهای شروع یک پروژه ی جدید است . پروژه ای در پنجاه کیلومتری در شهری که از محل دفتر شرکت بیش از هزار کیلومتر دور است . هنوز نه کارگاهی تجهیز شده است و نه ساختمانی اجاره کرده ایم . یک مهندس که بچه ی همان شهر است را به عنوان معاون آینده ی کارگاه و سرپرست موقت کارگاه به کار گرفته ایم . مجبورم تا زمانی که خانه ای اجاره کنیم و یا کانکس های اسکان موقت را در محل کارگاه بگذاریم ، دو سه روزی در هتل باشم .</description>
<pubDate>Tue, 25 Nov 2014 20:24:00 +0330</pubDate>
<dc:creator>charoo</dc:creator>
<guid>charoo.blogfa.com/post/90</guid>
</item>
<item>
<title>خاطرات آدمهای کار . خوزستان . </title>
<link>https://charoo.blogfa.com/post/88</link>
<description>خاطرات خوزستان ، یک دوجین سال قبل دوم : رستم ، پیمانکار حمل مصالح - علو ... سلام ... عاقای شمسی پووور ؟ صدایی بسیار بم ، با تن بالا ، از آن صداهایی که به آن می گویند صدای کلفت ، با لهجه ای جنوبی که تلفظ حرف الف بیشتر شبیه عین است ، پشت خط است . صدا واقعا کلفت و خشن است . - بله بفرمایید . - من رستمم . رستم عابدی . به ذهنم فشار می آورم . رستم عابدی ؟ بی گمان از پرسنل شرکت نیست . از دوستان قدیمی هم نیست .</description>
<pubDate>Tue, 18 Nov 2014 20:25:00 +0330</pubDate>
<dc:creator>charoo</dc:creator>
<guid>charoo.blogfa.com/post/88</guid>
</item>
<item>
<title>خاطرات آدمهای کار - خاطرات حواشی کار</title>
<link>https://charoo.blogfa.com/post/87</link>
<description>خاطرات آدمهای کار - خاطرات حواشی کار « آدمهای خوب و دوست داشتنی » باید بروم ماموریت . به یک شهر جنوبی . جنوب غربی . باید بروم اهواز . از شرق به غرب ! فرصت خوبی است تا در بین دو روز کاری – چهارشنبه و شنبه – دو روز هم مرخصی بگیرم و گشتی در شهرهای اطراف بزنم . می شود یک سفر کوتاه را برنامه ریزی کرد . با لیلا می رویم .آنجا لیلا می رود خانه ی برادرش در یکی از شهرهای اطراف و من می روم دنبال کارهایم . برای رسیدن به اهواز سه راه وجود دارد .</description>
<pubDate>Tue, 11 Nov 2014 20:20:00 +0330</pubDate>
<dc:creator>charoo</dc:creator>
<guid>charoo.blogfa.com/post/87</guid>
</item>
<item>
<title>خاطرات کار و کارگاه - خاطرات خوزستان ، یک دوجین سال قبل ( 1 ) </title>
<link>https://charoo.blogfa.com/post/86</link>
<description>خاطرات خوزستان ، یک دوجین سال قبل یکم : احمد ، پیمانکار حمل مصالح در خنکای دی ماه سال 1381 ، در دفتر سرپرست کارگاه ، در کارگاهی حدود سی کیلومتری اهواز نشسته ایم . من ، که پیمانکارم ، حاجی که معاون شرکت است و مدیر پروژه ، دو مهندسی که سرپرست و معاون کارگاه هستند و تکنسینی که مسئول ماشین آلات کارگاه است . حاجی و آن دو مهندس دامغانی هستند . من شهرکردی و مسئول ماشین آلات اهل قزوین است . کار و کارگاه ، به شهر و قومیت آدمها کاری ندارند .</description>
<pubDate>Tue, 21 Oct 2014 04:45:00 +0330</pubDate>
<dc:creator>charoo</dc:creator>
<guid>charoo.blogfa.com/post/86</guid>
</item>
<item>
<title>خاطره خوانی : خلیل گندهه ، خلیل کوچیکه</title>
<link>https://charoo.blogfa.com/post/85</link>
<description>خاطره خوانی « خلیل گندهه ، خلیل کوچیکه » پیش درآمد : 1 - سه شنبه قبل ، خاطره خوانی روایت دنیا ، نوشته نادر بر دیوار چارو جاگرفت . این سه شنبه خاطره خوانی همان روایت از دید فرد دیگر حاضر در صحنه ( مجید ) ، بردیوار چارو جای می گیرد . خاطره ای که در همین وبلاگ در تاریخ سه شنبه سوم اردیبهشت 92 و در پست : http://charoo.blogfa.com/post/26 نوشته شده بود . 2 - برای شنیدن این فایل صوتی به 12 دقیقه وقت نیاز دارید .</description>
<pubDate>Mon, 13 Oct 2014 23:00:00 +0330</pubDate>
<dc:creator>charoo</dc:creator>
<guid>charoo.blogfa.com/post/85</guid>
</item>
</channel>
</rss>
