X
تبلیغات
چارو

چارو

چارو بروزن پارو ، نام محله ای است در شهرکرد . پایین تر از محله ی نمد مال ها . اینجا اما ...

آن مرد ...

یکم : آن مرد آمد .

اوائل بهمن 1366

بعد از بیست و دو سه ساعت زمان و پشت سر گذاشتن هزار و چهارصد کیلومتر راه ، عاقبت اتوبوس لوان تور به مشهد می رسد . از روی تک صندلی ردیف سوم بلند می شوم و پیاده می شوم . برای اولین بار قدم بر خیابان های شهری می گذارم که سالها در آن خواهم ماند . خواهم خواند . خواهم نوشت . خواهم خندید . خواهم گریست و ... .

از درون جعبه ی اتوبوس وسایلم را برمی دارم . یک ساک لوازم شخصی و یک چادر شب که درون آن دو سه تا پتو  و یک تشک جای دارد . رختخوابم !

از خیابان نخریسی یک تاکسی می گیرم و می روم رضا شهر . از روی یادداشت ، آدرس را برای راننده تاکسی می خوانم . ابتدای کوچه ای تاکسی می ایستد . رسیده ایم . پیاده می شوم . ساک و رختخواب را برمی دارم و می روم سراغ خانه ای که پلاکش با پلاک آدرس روی یادداشت یکی است . زنگ می زنم . صبح روز جمعه است . ساعت نه نشده هنوز . نکند خواب باشند ؟ تکند خانه نباشند ؟

صدای مردی می پرسد :

-         کیه ؟

صدایی بم و بی خش .

-         منم !

خودم از پاسخم خنده ام می گیرد . من کی ام ؟ برای کسی که تا حالا ندیده ام من کی ام ؟ مضطربم . خنده ام از اضطراب است . ساک را از روی دوشم می گذارم زمین ، کنار رختخواب .به گره ی چادر شب ور می روم که دارد باز می شود . صدای پایی می آید .  در باز می شود . سرم را بلند می کنم .

-         سلام .

مردی در آستانه ی در ایستاده است . قدی بلند دارد . چهارشانه . سبیلو . لباس راحتی به تن دارد . خاکستری رنگ . بی اختیار جمله ای از کتاب اول دبستان در ذهنم می نشیند : « آن مرد آمد » .

-         بفرمایید .

چهره ی مرد نشانی از تعجب دارد . کمی گرفته به نظر می رسد . انگار اخم کرده است ! نگاهی به سراپای من می اندازد و به ساک و به رختخواب . دوباره ، با لحنی پرسشی تکرار می کند :

-         بفرمایید .

-         من مجیدم .

-         مجید ؟

-         تازه رسیدم ، بچه ها گفتن کلید خونه رو ...

-         ها... مجید تویی ؟

با خنده ای مرا به درون خانه دعوت می کند . و با جمله ای :

-         بیا تو آقای تازه دانشجو !

تعارف های معمول تمام می شوند . مرد ، با تمام ابهت ، می رود و از درون خانه دسته کلیدی می آورد و به من می دهد . کلید خانه ای در همسایگی خانه ی مرد . خانه ای دانشجویی که من و سه نفر دیگر که قبل از من آمده اند ، مدتی در آن خواهیم زیست . برادرم و دیگران . دانشجوهایی که به تعطیلات میان ترم رفته اند و من آمده ام برای ثبت نام در دانشگاه .

سالها آن مرد را خواهم دید . در خانه اش . در دانشکده علوم . در کوچه . در مرور خاطرات شهرمان . در شنیدن خاطرات تحصیل و فارغ التحصیلی اش . در شنیدن صدای خنده های آرام او . در اخم های پنهانش وقتی درس نمی خوانم ! لحظه های زیادی با او خواهد گذشت ، اما برخی لحظه ها هستند که از خاطر زدوده نخواهند شد . برخی چهره ها . برخی نگاه ها . برخی سخن ها . ابهت آن مرد ، ایستاده بر آستانه ی در هرگز از یادم نخواهد رفت . ماندگار خواهد بود ابهت آن مرد برای همیشه .

دوم : آن مرد را می بینم .

 آبان 1392

چند روزی از کار و فکر کار و کارگاه گریخته ام . بعد از چندین و چند سال دوری از مشهد ، در خیابان بابک ، روی تمام خاطرات تلخ و شیرین سالهای گذشته قدم می زنم . خیابان را تا انتها می روم و برمی گردم . به فلکه ی احمد آباد می روم و سوار مترو می شوم . چند ایستگاه بعد پیاده می شوم . واگنهای مترو برخی جاها از رو و برخی جاها از زیر جای پاهای من و ما و دیگران بر برگهای سپیدارهای بلند قدیمی بلوار وکیل آباد ، از ملک آباد تا پارک و تا دانشگاه و تا سه راه کوکا و بعد از آن عبور می کند . انگار سوار بر لکوموتیو خاطرات شده ام .

در ایستگاهی پیاده می شوم . درون اتاقی رو به بلوار بی سپیدار و بی درختهای توت ، در هتلی کنار بلوار ، برای خودم چایی تیار می کنم و شماره موبایل مرد را شماره گیری می کنم .

-         الو بفرمایید .

-         سلام آقای دکتر .

-         سلام شما ؟

صدا همان صداست . بم و بی خش . اما انگار خسته است .

-         من ... من یه آدم بی معرفت که بعد از 20 سال داره به شما زنگ می زنه !

صدای آرام خنده هایی آشنا . اما انگار خسته !

-         ها مجید تویی ؟

حتما خواهرم ، شماره دکتر را که به من داده ، به او هم گفته که من زنگ می زنم !

-         آره . اگه اجازه بدین می خوام بیام ببینمتون .

می روم و آن مرد را می بینم . آن مرد و یار همیشگی اش ، همسرش . می روم که نیم ساعتی به آنها سری بزنم . اما می شود شش ساعت . می شود مرور یک عمر . می شود گذر خاطرات من از شهرکرد تا مشهد . تا درس و دانشگاه . می شود سالهای کار و کارگاه . می شود از شرق تا غرب و از شمال تا جنوب وطنی که هر بار با دریغ از آن می گویم . می شود مرور خاطرات مرد . از شهرکرد تا مشهد و تا اروپا و تا بازگشت و درس و دانشگاه . می شود تنهایی ها و آرزوها و می شود جمله ای که در ذهن می ماند ؛ چه تلخ :

-         گاهی وقتا عصرها می رم سراغ این سوپریه محل ! می شینیم با هم گپی می زنیم !

از آن جمله ها که همراه چهره ای خسته ، برای ابد در خاطر خواهد ماند .

سوم : آن مرد رفت .

 فروردین - اردی بهشت 93

آخرین شنبه ی فروردین است . آن مرد بیشتر از دو ماه است در بیمارستان بستری است . گاهی سراغش را از برادرم می گیرم و گاهی از خواهرم . در خانه ام . در خانه با سردردی که رهایم نمی کند . خواهرم زنگ می زند .

-         دکتر تموم کرد !

انگار باقی حرف هایش را نمی شنوم و تمام می شود . مردی که مرد بود ، تمام می شود .

و حالا ، اولین سه شنبه ی اردیبهشت است . حالا که من آخرین جمله های این متن را تایپ می کنم ، آن مرد  در آرامش تمام ، نظاره گر آخرین ذره های خاکی است که بر روی سنگ های درون گور او می ریزند . و من نظاره گر تیتر یکی دو تا خبرگزاری :

« دکتر رحیم کوهی فایق دهکردی ، فیزیکدان برجسته و ... درگذشت . »

قطره های سردی ، آرام در گوشه ی چشم هایم می نشینند . بغضی در گلویم جا خوش می کند . بغضی که یادگار حسرت روزهایی است که با تو نبودیم و حرفهایی که با ما نگفتی و پندهایی که از تو نشنیدم ...

چشم هایم را می بندم . پشت پلکهایم صدای پایی می آید . مردی سبیلو ، قد بلند و چهارشانه ، در سکوتی سنگین ،  خسته و آرام ، با لباس راحتی خاکستری رنگی بر تن ، دور می شود . دور ِ دورِ دور ...

 

+ نوشته شده در  سه شنبه دوم اردیبهشت 1393ساعت 15:13  توسط مجید  | 

مهمان نوشت - گزان جلی

پیش نوشت : این روایت را دوست نادیده ام ،آرش، صاحب وبلاگ باغبان جهنم فرستاده است . سپاس از او .

گزان جلی   ( Gazan joli )

غفور راننده ی بلدوزر بود  .برای معرفی بهترش باید گفت گازوییل کش بود . چند باری گیر افتاده بود . بازداشت ، تعهد ، زندانی و جریمه برای ترخیص تویوتایش . اغلب میانه های خوابیدن تویوتا و کساد  شدن کارش یادی از رانندگی بلدوزر می­کرد و می­نشست بر زین رخشش که بعدها آن را گزان جلی می خواندند . رخش بلدوزر 155 دوست داشتنی اش بود که به جای رانندگی با آن معاشقه می کرد نه انگار کوه می برید و ترانشه می زد  . مردک سیاه چرده ی ریزه میزه ، همین که پایش به اتاق راننده می رسید هدفن گوشی را در گوش می چپاند و با لیکوهای بلوچی در خلسه بین آن همه خاک و صدا معجزه می کرد . اما امان از روزی که روی فرم نبود . کنار بلدوزرش که می رسیدم ناصر کنترل چی با کلی بال بال زدن او را متوجه حضور من می کرد . با اشاره دستم گاز رخش را می خواباند و پایین می آمد، گوشی ها را بیرون می آورد . این جور وقت ها منتظر احوالپرسی نمی ماندم و می گفتم :

-        «چه مرگته تو ؟ از صبح داری توی همین یه وجب عقب و جلو می ری گور کیو داری می کنی ؟ »

 یک جواب توی آستینش داشت و این که :

-        « امروز رخش رو به راه نیست مهندس »

 این یعنی که باید فاتحه کار آن روز را خواند . پاپیچش نمی شدم . زیر لبی می غریدم :

-        « گند بزنن تو رو با این رخشت »

و راهم را می کشیدم و می رفتم .

روز اولی که حاج اسماعیل بلدوزر 155 را از روی کفی تریلی پایین آورد کمی با آن کار کرد و بعد پایین آمد و گفت :

-        « به قیافه ی خسته اش نگاه نکنین ! کل ایران رو گشتم تا این رو تو یه گاراژ توی اصفهان گیر آوردم . کار نکرده ، خوابیده . هم زورش زیاده هم خوش دسته ، خلاصه رخشیه برای خودش »

 عسکری نقشه بردار یک راست زد توی برجک حاجی و گفت :

-        «خوب شد معنی رخش رو هم فهمیدیم ، خدایا شکرت نمردیم ودیدیم معنی رخش می شه » .

حاجی دستی به ریش بلندش کشید و رو به غفور گفت :

-        « روغن موتور و هیدرولیک و همه چیش سرویس شده . فقط یه کم مراعاتش کن تا قلقش بیاد توی دستت »

بلدوزر یک سال و نیم در پروژه گزان جلی و زیر پای غفور بی هیچ دردسری کوه ها را تراشید تا عملیات خاک برداری راه روستایی گزان جلی به خاتمه رسید . در تمام این مدت فقط گازوییل خواست و سرویس ماهیانه و تعویض دوره­ای دم تیغ­ها  . چند باری بازی درآوردن­های غفور گره­ی کار شد و با تهدید به اخراج ، هر بار برگشت به کارش و بی هیچ توضیحی بر رخشش نشست .

سرانجام ، همان تریلی که رخش را به گزان جلی آورده بود ، مامور بردنش به روستایی مرزی در سراوان شد تا این بار مسیر کله­گان به کلپورگان را بازگشایی کند . غفور هم از وقتی که شصتش خبردار شد که پروزه بعدی کله گان است سر ناسازگاری برداشته بود . قلقش دستم بود . می دانستم که پول­هایش را جمع کرده و می­خواهد برود سراغ ورنایکش . ورنایک نامی بود بلوچی به معنای جوان و توانا که غفور برای تویوتایش برگزیده بود . راضی­اش کردم تا بلدوزر را به کله گان ببرد و فقط توی کارگاه پارک کند و خودش با تریلی برگردد زاهدان . همین هم شد . بلدوزر ماند و غفور برگشت .

تجهیز کارگاه به سرعت انجام شد و کار آغاز . راننده ی جدید در کله گان اما دو روزی که با بلدوزر کار کرد از دامنه ی کوه خودش را به کارگاه کشاند و ساکش را جمع کرد و بعد گفت :

-        « نه مهندس ! با این بلدوزر شدنی نیست . خودتون رو علاف نکنین . اصلا این سنگ­ها با بلدوزر کنده نمی­شن . اون هم با این بلدوزر ! »

راننده رفت و پشت سرش را هم نگاه نکرد . دو روز بعد حاجی راننده ی جدیدی را به کارگاه فرستاد . راننده ای با ادعای زیاد ، سابقه بالا و البته پر توقع . خبره­ای که کله ی سحر، به خاطر ته گرفتن تخم مرغ داد و بی داد می کرد و با آشپز دعوا می کرد . ساعت ده ، پیش از خوردن قرص هایش ، آب میوه می خواست و به بهانه ی سیگار کشیدنِ راننده های دیگر ، یک کانکس را به تنهایی تسخیر کرده بود ، درست مثل من و البته حاجی که کم تر به کله گان می آمد .

 اولین روزی که راننده جدید به کارگاه آمد ، پرسان پرسان خودش را به دفتر من رسانده بود . در باز بود و بی سر و صدا آمده بود توی دفتر . سرم را که از روی نقشه ی پروفیل طولی بالا آوردم غول بی شاخ و دمی را دیدم که ورم شکمش خط دیدم را برای دیدن صورتش کور کرده بود ! به ناگزیر سرآسیمه بلند شدم :

-        « بفرمایید ، فرمایشی بود؟ »

خیلی کوتاه و تلگرافی گفت :

-        « حاج مجیدم . حاج اسماعیل فرستادم روی بلدوزر ، مهندس »

حاج اسماعیل قبل از رسیدنش کلی سفارش کرده بود که هوای حاج مجید را داشته باشم که راندن بلدوزر توی این دره ها فقط کار او است و لا غیر .

حاج مجید یک هفته ای کار نکرده پین جک جلوی تیغه برید . تعمیرش با احتساب سفارش پین جدید و بازو بسته کردن یک هفته ای کار می برد . حاج مجید رفت مرخصی . همین که بلدوزر آماده شد حاج اسماعیل رو به حاج مجید گفت :

-        « خدا رو یاد کن و با صلوات شروع کن » .

حاج مجید ده روزی با سلام و صلوات ، صد متری از مسیر را بازگشایی کرد . روز آخر رنگ به رخسارش نمانده بود . بلدوزر دم پرتگاه به سنگی گیر کرده بود وهر لحظه امکان سقوطش بود . یک جورایی بلدوزر لنگ در هوا مانده بود . برای بالا کشیدنش لودر و بیل مکانیکی چرخ زنجیری را به بلدوزر بستیم ، اما هر چه کردیم حاج مجید پشت بلدوزر بنشیند زیر بار نرفت که نرفت . حاج اسماعیل وقتی دید که دردانه اش تن به خطر نمی دهد خودش را یک گاز از زاهدان به کله گان رساند . دم غروبی عملیات نجات شروع شد و حاج اسماعیل خودش شد راننده بلدوزر . یک ساعت بعد یک ماموریت غیرممکن انجام شد . حاج اسماعیل مثل یک قهرمان از رکاب بلدوزر پایین آمد . برافروخته بر سر حاج مجیدش داد کشید . حاج مجید هم ساکش را جمع کرد ، با آن که اصرارش کردیم به ماندن که : « شب نرو ماشین گیرت نمیاد و خطرناکه » باز کار خودش را کرد و همان شب زد به چاک . فردای آن روز ، بنا به تشخیص حاجی ، معلوم شد چرخ های بلدوزر به تعمیر اساسی نیاز دارند که در محل ، ده روزی به طول می انجامد .

در محل تعمیرکاری وجود نداشت .  سه چهار روز بعد سر و کله ی استادکاران اصفهانی پیدا شد ، در حالی که اشک در چشم هایشان حلقه زده بود ! درست همان موقع ، کارِ نوشتنِ ناصر روی بدنه ی بلدوزر تمام شده بود . ناصر با اسپری قرمز رنگ و با خط درشت نوشته بود " گزان جلی " . داد زدم :

-        « احمق چه کار می­کنی تو ؟ چرا این رو نوشتی ؟ »

ناصر که از دیدنم جا خورده بود جواب داد :

-        « مهندس بچه ها می گن این اسمش گزان جلیه ! یعنی یه بار مصرف بوده . فقط برای پروژه ی گزان جلی ساخته بودنش ! اون جا کارش رو کرده و حالا ساعتش پر شده . باید اسقاطش کنیم و آهن قراضه هاش رو بفروشیم به پاکستانی ها ، آهن هم گرون شده . این جوری به صرفه تره تا این همه خواب و خرابی اش » .

خشمم فروکش کرده بود و داشتم می خندیدم . فکر کردم اگر این حرف به گوش حاجی برسد زمین و زمان را یکی خواهد کرد .

آن طرف ، استادکاران اصفهانی داشتند با حاجی چک و چانه می زدند :

-        « حاجی تو اول گفتی زاهدان ، بعد ما رو کشوندی توی این جهنم اصلا این جا کجاست جز خاک ایرانه ؟ »

حاجی مرا کنار کشید و گفت :

-        « می خان بازار گرمی کنن و نرخ رو بالا ببرن . یه دفعه بی خودی وا ندی ها ! »

 گفتم :

-        « من چی کار دارم ؟ اینا از اول هم با خودت طی کردن »

و رفتم توی کانکس خودم . سر شب ، ناصر فلاسک چایی به دست ، خودش را انداخت توی کانکسم . داشت چایی می­ریخت که زد زیر خنده و نتوانست خودش را کنترل کند . گفتم :

-        « چیه ؟ دوباره کیو دست انداختی تو ؟ »

گفت :

-        « حاجی رفته با اسپید ریشا حرف زده ، اونا هم از بسیج خواستن تا فردا چوکی دو تا استا بشن » .

حاجی به قول خودش ، خشمی آمد سمت من و گفت :

-        « این دوتا کله پوک واقعا می­ترسن بمونن . فکر می کردم می خوان بازار گرمی کنن ولی به هیچ قیمتی پابند نمی شن . می خواستن امشب برگردن ، گفتم نا امنه ، نمی شه . راضی شدن تا نماز صبح بمونن به شرطی که دو نفر با اسلحه بالا سرشون کشیک بده ! حاج رحمت با فرمانده بسیج حرف زده و دو نفر رو فرستاده ».

زدم زیر خنده . حاجی حسابی دمق شد . دستی به ریش بلندش کشید و با علامت دستش به نشانه ی " برو تو هم " ، از من جدا شد . کله­ی سحر ، تویوتای 2700 بژ به رانندگی محمود و سرنشینی دو استادکار با چشم هایی چون کاسه­ی خون ،  کارگاه را ترک کرد . دوباره حاجی مانده بود و گزان جلی اش که آخر پیری مثل طوق لعنت شده بود وبال گردنش .

روز بعد ، دم ظهر ، عسکری در حالی که با پژو مثل عروس کشون بوق بوق می کرد وارد کارگاه شد . کله اش را از پنجره بیرن آورده بود و داد می زد :

-        « پدر گزان جلی رو آوردم » .

پیاده که شدند ، دیدم غفور را با خودش آورده . این از پولتیک­های حاجی بود که از کانال یکی دیگر ، پیغامش را به فرد می­رساند و به دامش می انداخت . حالا عسکری شده بود مامور بازگشت دوباره غفور به کارگاه . رو به غفور گفتم :

-         « هان ؟ دوباره ورنایک رو کردی توی کُت ، خودتم زدی به چاک ؟ »

گفت :

-        « می شناسیم دیگه ، من یه جا بند نمی شم ! »

 اشک توی چشماش جمع شده بود . ادامه داد :

-        « ورنایک سوخت » .

 بعد هم سیگاری آتش زد و توضیح داد که توی تعقیب و گریز ، از ایست فرار کرده ولی ورنایک ، یک دفعه سر می خورد و چپ می کند . با آن همه سابقه و آن مشک گازوییل در یک لحظه دو دو تا چهار تا می کند ، دستگیرش می شود که اگر نیروها برسند و ماشین را ببرند این دفعه جریمه آن قدر سنگین است که از قیمت ورنایک هم می زند بالاتر . در نتیجه در یک اقدام انتحاری ، تویوتای محبوبش را با مشک پر از گازوییل به آتش می کشد و با ماشین هم سرویسش فرار می­کند . پیش خودم گفتم : « پس افتادی توی دام این دفعه ، دیگه جستنی در کار نیست . »

 غفور برای قرار و مدار رفت توی کانکس حاجی . بیرون که آمد ، ناصر چایی هیزمی اش را مثل همیشه داد دستش . یک تکه شیره بالا انداخت و چایی را هورت کشید . رخشش را ورانداز کرد ، استارت زد ، گرم که شد عقب و جلویش کرد و گفت :

-        « خیلی هم اوضاعش خراب نیست ! این قدر باهاش کار می کنم تا وایسه ، هنوز خیلی جون داره مهندس » .

پی نوشت :

 گزان جلی gazan joli  : نام منطقه ای خوش آب و هوا  در جاده ی زاهدان خاش است .

لیکو :

چوکی : نگهبان .

کَت : سوراخ .

+ نوشته شده در  سه شنبه سیزدهم اسفند 1392ساعت 12:44  توسط مجید  | 

این حکایت تمامی ندارد .


این حکایت تمامی ندارد . حکایت جر و بحث همیشگی بین مهندسین عمران و مهندسین آبیاری .

-        شما عمرانی ها باید پاتونو از کفش ما بیرون بکشید . شما از سازه های آبی چی می دونین ؟

-        یعنی جدا کارفرما باید از قید کار و پولش بگذره که قبول کنه شما آبیاری ها مدیر کارهای اجرایی بشید .

و ... کرکری خواندن های بی پایان بین پرسنل کارگاه ادامه دارد . فرقی نمی کند کجا باشد . شمال . جنوب .غرب . شرق .  در میان سنگزارهای سیاه دشت جیرفت . در میان باران های سیل آسای خوزستان . در میان جالیزارهای سرسبز دشت روانسر و ... هر کجا که باشد ، این کرکری خواندن ها ، هیچ فایده ای اگر نداشته باشند ، حداقل این است که هنگام نهار ، قبل از هر جلسه ی کارگاهی ، درون ماشین و هنگام رفتن از این سوی کارگاه به آنسو و ... می تواند مهندس های کارگاه را  چند دقیقه ای در روز  به شوخی و خنده و فراموش کردن خیلی چیزها مشغول کند .

اینجا ، در میان کشتزارهای ذرت یکسوی دشت و جالیزهای هندوانه و شمامه ی سوی دیگر دشت ، در نزدیکی زیبایی رو به زوال تالاب هشیلان ، این کرکری خواندن ها به اوج خود رسیده است . چه در کارگاه پیمانکار و چه در دفتر نظارت ، نیمی از مهندسین عمرانی هستند و نیمی دیگر مهندس آبیاری  . در هر زمانی و هر گوشه کناری که فرصت شود ، دیدار هر دو نفری می تواند از بحث در مورد رشته های دانشگاهی شروع شود و به هر کجا که بشود فکرش را کرد کشیده شود !

-        نه خداوکیلی چند تا مهندس آبیاری زهکشی داشتیم که قهرمان ورزش بودن ؟ ها ؟ خودت بگو ؟

-        حالا نه که هشتاد درصد قهرمان های المپیک مهندس عمران بودن ؟

-        می تونی بگی چند تا نابغه ی اقتصاد ، آبیاری خونده بودن ؟

-        آره ! راکفلر ، بیل گیتس ، همه ی اینها مهندس عمران بودن ، به روشون نمیارن که ریا نشه !

-        آره ! اصلا سیاست توی دنیا روی انگشت مهندسای آبیاری می چرخه ! به خاطر همین سیاست اینقدر آبکی شده !

-        نه بابا ! شکسته نفسی نکن ! میتران ، ریگان ، گورباچف ، تاچر ، همه مهندس عمران بودن ، رو نکردن که کسی ترورشون نکنه !

و البته  اگر جلوی این بحث ها گرفته نشود ، تا تاریکترین گوشه های زندگی شخصی آدمها هم می تواند کشیده شود !

-        بس کنین دیگه . همه امون سر و ته یک کرباسیم . فعلا که باید جون بکنیم . فرقی نمی کنه .

-        یعنی برات مهم نیست که این مهندسای آب هم خودشون رو قاطی کارهای اجرایی کنن ؟

-        گفتم که فرقی نداره . البته خوب ... این یک شعار انسان دوستانه اس !

و باز بازار شوخی گرم می شود . گاهی وقت ها از روی بدجنسی یا از روی بیکاری ، یا برای خنده و شوخی ، خودم نیز به عنوان یک عمرانی و به طرفداری عمرانی ها وارد معرکه می شوم ! معرکه ای که بی هیچ برنده ای از روزی به روزی دیگر کش پیدا می کند .

حالا ، روزهای آخر خرداد هشتاد و چهار ، چند روزی است که بیشتر شوخی ها ،  حرف های جدی ، حرف های از سر سیری ، حرف های در گوشی و هر حرف دیگری به سیاست می رسد . روزهای اوج بحث های انتخاباتی است . روزهایی که هیچکس نمی داند  زمانه آبستن چه سرنوشتی می تواند باشد . همه جا بحث از سیاست است و رییس جمهور . کرکری میان مهندس ها هم بیشتر به سیاست ختم می شود . کلا همه چیز به سیاست ختم می شود . به انتخاب یک نفر به عنوان رییس جمهور . یک نفر که یا دکتر مهندس است یا معمم .

-        نمردیم و یه مهندس عمران هم به این مرحله رسید .

-        بفرما دکتر عمران ! در ضمن ، نکنه فکر می کنی این شیخ رقیبش مهندس آبیاریه ؟

و از ذهن من می گذرد که کاش یک دیپلمات رییس جمهور می شد . یک حقوق دان . یک نفر که نه با خودش جنگ داشته باشد ، نه با دنیا . یک نفر که مثل دیگران لباس بپوشد . یک نفر که ساده حرف بزند و بشود امید داشت که حرف راست می زند !

-        مهندس نظر تو چیه ؟

-        راستش نمی فهمم اگه قرار باشه یه مهندس سیاستمدار بشه ، چه فرقی می کنه از خاک سر در بیاره یا از آب ؟

-        یعنی تو طرفدار کی هستی ؟

-        راستش فرقی نمی کنه برام ! سیاست اگه دست سیاستمدار نباشه ، می خواد دست مهندس باشه می خواد دست معمم . چه فرقی می کنه ؟

و سرانجام مرحله ی دوم انتخابات تمام می شود . معمم شکست می خورد و کلاهی پیروز می شود . در خیابان ها و خانه ها و خیلی جاهای دیگر ولوله ای است که بیا و ببین ! خوشحالی ، ناراحتی ، غرور پیروزی ، توجیه شکست ، وعده های دل خوش کنک ، گلایه های بی سرانجام ، بیانیه های بی دلیل ، شکوه نامه های تلخ ، انگار همه چیز تمام می شود تا خیال کنیم که روزگار دیگری شروع می شود .

سوار بر تویوتا ، همراه سه نفر دیگر از مهندس ها به کارگاه می رسیم . سرویس های پرسنل هم می رسند . هر کسی می رود سراغ کار خودش . صبحانه را بین پرسنل توزیع می کنند . خیلی ها خوشحالی از لب و لوچه شان آویزان است . خیلی ها ناراحتی شان را به هر طریقی فراموش می کنند . پرسنل که سر کار می روند ، می روم دفتر نظارت . قرار است امروز صبحانه با سرپرست نظارت باشیم و در مورد چند تا از صورت جلسات با هم بحث کنیم . در راهِ رفتن به دفتر نظارت ، چند تا از بچه های فنی را می بینم . دور هم جمع شده اند و کرکری می خوانند . عمرانی ها چنان بلند بلند حرف می زنند که انگار اختیاردار تمام گوش های دنیا شده اند ! آبیاری ها ، خیلی آرام آ آنها را به نشستن و دیدن گذر زمان دعوت می کنند . به آنها می رسم . علی ، مهندس عمران ، از بچه های نظارت ، با خوشحالی می گوید :

-        مهندس جان تبریک . به این آقایون ثابت شد عمرانی ها کی هستن .

نگاهی به جمع می اندازم . لبخندی بر لبم می نشیند . حسی غریب فرمان می دهد دو دستم را بالا ببرم . رو به روی آنها می ایستم و با دستانی به حالت تسلیم ، در بالای سر ، می گویم :

-        بنده رسما اعلام می کنم که از صد سال پیش تا صد قرن بعد ، هیچ نسبتی با هیچ مهندس عمرانی نداشته و ندارم و نخاهم داشت !

در میان خنده های بچه های فنی به ساختمان نظارت می روم . حالا با سرپرست نظارت بیشتر رفیقیم . چرا که دیگر هر کرکری خواندن او را قبول می کنم . هر دو می دانیم روزهایی خواهد آمد که  بیشتر حسرت خواهیم خورد که ای کاش پای هیچ کسی در کفش دیگری فرو نمی رفت  . پای عمرانی ها در کفش آبیاری ها . پای مهندسین در کفش سیاست . پای سیاست در کفش مذهب . پای مذهب در کفش نظامی گری . پای نظامیون در کفش اقتصاد . پای اقتصاد در کفش عزلت . پای گوشه نشینان در کفش محنت و ... و روزگار می گذرد . روزگار در روزهای کار می گذرد .  

 

+ نوشته شده در  سه شنبه ششم اسفند 1392ساعت 22:0  توسط مجید  | 

نشستن در کانال

نشستن در کانال !

کم کم غروب ، بر دشت سایه می افکند .انتهای آبی یک دست آسمان را ، تابش آخرین پرتوهای خورشید بر یک تکه ابر سرگردان ، به رنگ بنفش می کشاند . اینجا هر روز غروب ، مثل عصرهای جمعه است . خاموش و دلگیر .

سوار بر جیپ ، همراه مهدی به سمت انتهای کانال می رویم . طبق روال هر روز ، می رویم تا به آخرین اکیپ کاری ، قبل از تعطیل شدن سری بزنیم . امروز اما می دانیم  که به آنها نمی رسیم ! تا ما به انتهای کار برسیم ، آنها به کارگاه برگشته اند . ما می رویم که فقط به کارهای اجرا شده ، سری بزنیم . تقصیر از خود ما بود . در حرف زدن با سلیمان خیلی معطل شدیم . شاید بیشتر از یک ساعت . سخت است یک ساعت حرف زدن ، در اوج روزهای کار و گرفتاری های کار . اما واجب بود .

طایفه ی سلیمان ، از اوایل مهر به اینجا می آیند . دشت های سبز و سرد را می گذارند و می آیند اینجا ، در میان دشتی بزرگ با سنگ های سیاه و سوخته از آفتاب . چادر هایشان را برپا می کنند و تا آخرهای فروردین اینجا هستند . خودشان ، معلم مدرسه ی سیارشان ، ماشین هایشان که روز به روز زیادتر می شوند ، موتورهایشان که شماره شان کم کم سر به فلک می زند و بزهایشان که روز به روز کمتر و کمتر می شوند . همه و همه چند ماهی اینجا هستند .

نیمی از چادرهای طایفه در سمت راست کانال برپا شده اند . مدرسه و نیمی دیگر ، در سمت چپ کانال . فاصله ی اولین چادر با کانال کمتر از بیست متر است . چادری که از همه ی سیاه چادرهای دیگر بزرگتر است . سیاه چادر سلیمان . سلیمان از نظر سنی بزرگ طایفه نیست ، اما به هر دلیلی که هست ، او رییس طایفه است . اوست که برای گرفتن شن و ماسه و سیمان ، هر روز سری به کارگاه می زند ! می خواهد بنای یک تکیه را در میان بیابان پی ریزی کند . محلی ها ، مردمان سیه چرده ی روستاهای اطراف مخالف این کارند . می گویند سلیمان می خواهد به بهانه ی ساخت تکیه ، زمین های اطراف کانال را تصاحب کند . برای ما اما این موضوع ، مشکلی نیست . مشکل ما با سلیمان و طایفه اش در جای دیگری است . در کانال !

از وقتی چادرها برپا شده اند ، در طولی حدود دویست تا سیصد متر ، رفتن درون کانال ، برای اجرای بتن ، برای آرماتور بندی و قالب بندی و بتن ریزی آبگیرها و سازه های دیگر ، کاری سخت شده است . کانال امن تر ین جا شده است برای افراد طایفه ، که دور از چشم دیگران داخل آن بروند و خودشان را راحت کنند و پرسنل کارگاه را ناراحت ! به قول سلیمان :

-            ها ! مردم می رن تو کانال می شینن !

برای آنکه مردم طایفه کمتر داخل کانال بنشینند و راحت شوند ، یک تانکر آب به سلیمان داده ایم . شن و ماسه و سیمان  هم داده ایم با این شرط که آنها را خرج ساختن یکی دو تا سرویس بهداشتی کنند در میان چادرها .

هر روز ، تانکر آب را پر می کنیم ، ظرفهایشان قابلمه ها و آفتابه ها را هم پر از آب می کنیم ، اما نه ساخت سرویس بهداشتی شروع می شود ، نه نشستن آنها در کانال تمام می شود ! به پایان رساندن کار این سیصد متر ، شده است بزرگترین مشکل کارگاه ! امروز ، نقشه بردار نظارت ، پایش رفته بود روی جای نشستن یکی از آدمهای سلیمان ! همین بهانه ای شد تا ریختن بتن کف آبگیر به فردا  بیافتد . ناراحت از این موضوع ، سوار بر جیپ ، به سراغ سلیمان آمدیم . بیشتر از یک ساعت ما حرف های خودمان را می زدیم و او حرف های خودش را ! 

-            اگه بخواین خودمون بنا هم می ذاریم که زودتر دو تا سرویس بهداشتی بسازن !

-            نه مهندس جان ! ما خودمون کارگر داریم ، بنا داریم ، همه کاره داریم . شما فقط آجر بده که ما یک تکیه بسازیم !

-            مصالح تکیه بعد از ساختن سرویس های بهداشتی . هر وقت مردمت دیگه نرفتن توی کانال بشینن ، اون وقت بیا تا برای تکیه شن و ماسه و آجر و سیمان بدیم .

-            من قول می دم دیگه کسی نره توی کانال بشینه ! شما این کار تکیه رو راه بنداز بقیه اش با من !

-            لااقل بگو برن چند متر دورتر ! شما که به هر بهانه ای وسط بیابون تظاهرات راه می اندازید و راه می افتین و شعار می دین ، لااقل برای این کار هم پنجاه متر راه برین !

-            باشه مهندس جان . شما مصالح تکیه رو برسون ، من هم قول می دم دیگه کسی توی کانال نشینه !

اصرار سلیمان برای ساختن تکیه و نساختن سرویس های بهداشتی عجیب است !

عاقبت ، خسته از حرف زدن ، به سمت انتهای کانال می رویم . پیش از تاریک شدن هوا ، نگاهی به بتن ریزی های امروز کانال می اندازیم و نگاهی به بخشی از کانال که برای فردا آماده شده است . مهدی می خندد و می گوید :

-            خوبه اینجا چادر نزدن ! اگه نه به جای بتن ...

-            بس کن مهدی . اعصاب معصاب ندارما ! تو دیگه همینی که هست رو به هم نزن !

سوار ماشین می شویم و برمی گردیم . کم کم سیاهی می آید تا رنگ بنفش آسمان را نیز در خود گم کند . نزدیک چادرها می رسیم . کنار برخی از چادرها ماشینی پارک شده است . بیشتر وانت . یکی دو تا هم پژو . کنار هر چادر دو سه تا بچه در حال بازی هستند  . کنار یکی دو تا چادر هم آتشی برپاست .

نزدیک چادر سلیمان می رسیم . وسوسه شده ام دوباره بروم سراغش . این بار می خواهم بروم درون چادرش . می خواهم ببینم چادرهای اینها ، با چادرهای مردمان دوست داشتنی اطراف کارگاه های دیگر چه فرقی دارد ؟ می خواهم ببینم طعم خوراکی های اینها با روغن و خرماهای خانه ها و سیاه چادرهای مردمان اطراف کارگاه قبلی ، - بیشتر از هزار کیلومتر آنطرفتر ، به سمت غروب خورشید -  چه تفاوتی دارد ؟ و ...

نرسیده به چادر ، مهدی دستش را می گذارد روی بوق ماشین ! به جلو نگاه می کنم . سلیمان ، آفتابه به دست از درون کانال بیرون می آید !

-            باز خوبه آفتابه با خودش برده !

سلیمان غافل از مفهوم این بوق ممتد ، دستی برای ما تکان می دهد !

-            برو  مهدی . پاتو بذار روی گاز و برو .

به سیاهی تلی از شن و ماسه خیره می شوم ، کنار تانکر آب . سرانجام شب بر دشت چیره می شود . به کارگاه می رسیم و بر سر سفره ی شام ، با هفت هشت نفر از بچه های کارگاه ، بحثی بی نتیجه را ادامه دهیم :

-            ساختن تکیه واجب تر است یا سرویس بهداشتی ؟

+ نوشته شده در  سه شنبه بیست و دوم بهمن 1392ساعت 9:1  توسط مجید  | 

درود . 

نمی دانم چرا ، اما گمان کنم چارو تا یکی دو هفته ی دیگر به روز نشود . 

ارادتمند . 

بدرود . 

+ نوشته شده در  سه شنبه یکم بهمن 1392ساعت 23:57  توسط مجید  | 

ترانه های راهسازان دیروز و امروز

( هفتم )

نگهبان بودم .

نگهبان چند تا ماشین راهسازی .

بر بیابون .

یه روز  حوصله ام سر رفت

شروع کردم سنگ روی سنگ چیدن .

فردای اون روز چند تا سنگ دیگه و

هی روز پشت روز و

سنگ روی سنگ .

عاقبت نوبت مرخصی ام شد و

رفتم خونه و سنگ ها رو گذاشتم برای بیابون  .

از مرخصی که برگشتم

دیدم نگهبان بعد از من

روی چاردیواری سنگی

چند تا شاخه­ی درخت انداخته و

زیر اون سقف

داره با زن و بچه اش زندگی می کنه !

گفتم :

-        خوش می گذره رفیق ؟

گفت :

-        شکر خدا !

شغلی داریم و سرپناهی و نفسی که هنوز میاد و عمری که می گذره .

 

+ نوشته شده در  سه شنبه بیست و چهارم دی 1392ساعت 23:58  توسط مجید  | 

کارگرهای روزمزد

کارگرهای روز مزد

برف می بارد !

و تمام دلهره ی من در این است

که مبادا

همچنان برف ببارد !

ترسم از این است

که بیکار بمانم ،

و روز ،

با سپیدی برف به پایان برسد ؛

و شب

با روسیاهی من ، آغاز شود

آن دم که به خانه می رسم

با دستهای خالی .

و دست های یخ زده ی منتظر ،

می پرسند :

-        هنوز می بارد ؟

و من نمی دانم

از برف می پرسند ، یا از فلاکت ؟

 

پ ن 1 : برف زیباست ... بارش برف زیباست ... زمستان زیباست ... سپید است ... اما زیباتر آن است که زمستان برود و روسیاهی اش به ذغال بماند !

پ ن 2 : در هنگامه­ی مرگ رنگ­ها و چیرگیِ سیاهی و تیرگی ، سپیدی برف ، نشان امید به طبیعت است و تاریخ و روشنی .

 

 

+ نوشته شده در  سه شنبه هفدهم دی 1392ساعت 6:19  توسط مجید  | 

خوشی های پنهان ، ماتم های پرهیاهو

خوشی های پنهان ، ماتم های پرهیاهو

رفتن  برخی از راه ها خستگی ندارد . هر چقدر هم بروی و به مقصد نرسی ، باز هم خسته نمی شوی . راهی که برای اولین بار از روی آن بگذری از آن جمله راه هاست . راهی که در انتهای آن به جایی برسی که برای اولین بار می بینی اش از آن جمله راه هاست . راه هایی که خستگی ندارند .

 بیشتر از دویست کیلومتر از مشهد دور شده ایم . از رباط سنگ گذشته ایم . در انتهای تربت حیدریه به سمت شرق پیچیده ایم . به سمت خواف . از مشهد تا تربت و بعد از آن تا گناباد و قاین و حاجی آباد را پیش از این نیز رفته ام . اما از این راه برای اولین بار است که می گذرم . می رویم به سمت کارگاهی در اطراف روستایی از توابع رشتخوار خواف . روستایی در میان تاغ زارها و قیچ ها و گیاهان کویری . راننده ی تویوتا از پرسنل قدیمی شرکت است و مسیر را خوب می شناسد . کارگاه را نیز به همچنین . من اما اولین روزهایی است که به این شرکت آمده ام و اولین باری است که قرار است سری به این کارگاه بزنم .

-              توی روستا  یه خونه گرفته ایم برای کارگاه . بچه های کارگاه ظهرها برای نهار و شب ها برای استراحت میان اونجا .

و البته می دانم که آن خانه محل دفتر فنی کارگاه هم هست . اتاق سرپرست کارگاه هم هست . حیاط بزرگ خانه و بیایان کنارش ، تعمیرگاه کارگاهند و خلاصه ، خانه همه چیز کارگاه است ! خوابگاه ، تعمیرگاه ، دفتر کارگاه و ... .

در انتهای جاده ی خاکی ، به روستا می رسیم و در انتهای روستا به خانه می رسیم . آخرین خانه ی روستا . خانه ای آجری و بلوکی در انتهای خانه های خشت و گلی . روستا ترکیبی از خانه هایی با مصالح جدید و قدیم است . نمی دانم اسم آن را پیشرفت بگذارم یا تضاد ؟ تضادی که انگار در همه چیز دیده می شود . در دستارِ سرِ مردان و کلاه ها و شال گردن های جوان ها . در صدای ساز و دهل قدیم و صدای ارگ و گیتار جدید . و ... و ... .

سرپرست کارگاه را می شناسم . در دفتر شرکت با او آشنا شده ام . یکی دو تا از راننده ها را هم در شرکت دیده ام . همین خوب است . همین که به هر حال با همه غریبه نیستم !

از ماشین پیاده می شویم . چفیه ای را که بر گردن دارم می گذارم روی صندلی ماشین . چفیه ای که هزار تا کاربُرد دارد . پاک کردن عرق سر و صورت ، گردگیری لباس های پر از گرد و خاک در کارگاه ، آفتابگیر و عرقگیر و غیره و ذالک !

قبل از آنکه به درِ خانه برسیم ، سرپرست کارگاه می آید سراغمان .

-              خسته نباشید .

-              شما خسته نباشید .

-              نهار بخوریم بعد بریم کارگاه . موافقین ؟

-              والله اینجا تو سرپرست کارگاهی و رییس ! ما فعلا مهمونیم !

از راهرویی با دیوارهای گچ و خاکی ، می گذریم و می رویم داخل اتاقی که با بی سلیقگی تمام ، گچ سفیدی روی دیوارهایش کشیده اند . اتاقی با عرض سه تا چهار متر و طول شش تا هفت متر . در انتهای اتاق و رو به روی دری که ما از آن وارد می شویم ؛ پنجره ای رو به حیاط است . و کنار پنجره ، دری که به حیاط باز می شود . روی دیوارهای اطراف ، طاقچه هایی هست که توی آنها پر است از وسایل شخصی بچه های کارگاه . در یکی از طاقچه ها هم چند جلد قرآن و مفاتیح و چند تا مهر نماز گذاشته اند .

داخل اتاق ، شش نفر با آمدن ما از جای خود بلند می شوند . معلوم است که انتظارِ آمدن ما را نداشته اند . رختخواب هایی که با عجله گوشه ای از اتاق تلنبار شده اند ، نشان می دهند که آن اتاق محل استراحت و خواب و زندگیِ کارگاهیِ هشت نفر از پرسنل کارگاه است . و سفره ی بزرگی که دو تا از کارگرها می آورند و پهن می کنند ، نشان می دهد که آن اتاق محل خوردن نهار و شام نیز هست .

یکی از راننده ها ، که او را در شرکت دیده ام و می شناسم ، در حال خواندن نماز است . سلام و احوالپرسی من با بقیه تمام نشده است که صادق ، بعضی از جمله های نمازش را با صدای بلندتر می خواند . انگار می خواهد بقیه را متوجه ی چیزی کند . اما کسی متوجه ی اشارات نظر و تغییر لحن و بلندی صدای صادق نیست !

صادق نشسته و دارد تشهد نمازش را می خواند . عاقبت پسری که اسمش حمید است و راننده ی گریدر است ، متوجه ی او می شود . اما ناشیانه ، به جای نگاه کردن به امتداد نگاه و اشاره ی چشم و ابروی صادق ، به او می گوید :

-              هم چیه صادق ؟ خوب نمازت رو بخون یره بعد درست حرفت رو بزن دیگه !

پیش از آنکه صادق بخواهد با عجله ، نمازش را تمام کند ، رو می کنم به حمید :

-              برادرِ من ! این آقا صادق خودش رو کشت که بگه اون پاسورها رو از توی طاقچه بردارین قایم کنین که من نبینم ! حالا دیگه بی خیالش شین !

در میان خنده ی راننده ی تویوتا و چهره ی خجول دو سه تا از راننده ها و اخم سرپرست کارگاه ، سفره ی نهار آماده می شود و همه مشغول خوردن نهار می شویم . چشمم دوباره می رود روی پاسورهای توی طاقچه ، کنار چند تا چفیه و یک ساک کوچک و مشتی خرت و پرت دیگر .

صادق ، ناراحت و دلخور نهارش را می خورد . سکوت بر سفره چمباتمه زده است . سکوت به خاطر پنهان نکردن دلخوشی های الکی ! شادی های بیهوده ! بازی های فراموشی آور . انگار عادت کرده ایم به شادی های کوچک و پنهانی در مقابل ماتم های بی پایان و آشکار و پر هیاهو . نمی دانم گناه فراری دادن شادی ، چه کسی را به ماتم همیشگی خواهد نشاند . 

 

 

+ نوشته شده در  سه شنبه دهم دی 1392ساعت 14:2  توسط مجید  | 

اکیپ معمار حافظی - 2

- معمار حافظی -  تجربه ای ، از نوع دیگر !

   پیمانکار پل مردی است حدود پنجاه ساله که تمام موهایش را در کار بنایی و سنگ کاری سفید کرده است ! معمار حافظی .  اکیپ معمار از هفده هجده نفر از فامیل ها و همشهری هایش تشکیل می شود که سال هاست در این منطقه ی کویری ، مشغول کارند . از این شهر به آن شهر و این جاده به آن جاده . پل می سازند . دیوار می سازند . کار می کنند تا پولی به دست بیاورند . هر از چندگاهی یکبار هم برای بردنِ درآمد چند ماهه شان سری به شهر خودشان می زنند . می روند تا سری بزنند به همسرانشان که روزهای انتظار را بیشتر از شب های با شوی بودنشان تجربه کرده اند . سری بزنند به فرزندانشان ، فرزندانی که شیرین  ترین خاطره شان ، دیدن هر از چندگاهِ پدر است . دیدنی که در بهترین شرایط ، چند ده روز یکبار اتفاق می افتد . سری بزنند به مادرانشان . مادرانی که خیلی هاشان در غیاب شوهری که برای کار ، از شهر بیرون می زده ، برای فرزندانش پدر نیز بوده است . و ... .

   در مسیر راهِ درحال ساخت ، چند تا از پل هایی که باید ساخته شوند ، پل های  طاقی یا قوسی هستند . پل هایی با دیواره های سنگی ، طاق قوسی سنگی و البته پی بتنی . یکی از این پل ها ، پلی با دو دهانه ی شش متری است و ارتفاعش هم پنج متر . در شرایط عادی ، ساخت این پل کار شاقی نیست ، اما هنگامی که قرار  باشد تا چهار پنج ماه دیگر ، پروژه افتتاح شود ، این پل غولی می شود برای خودش ! به هر راهی باید زد تا سرعت کار زیاد شود . اضافه کردن سنگتراش و بنا و کارگر . افزایش ساعات کار . پاداش نقدی . و ... هر راه منطقی دیگر .

    قرار بوده کل پی را با بتن پر کنیم . اما در این کویر و شرایط ساخت بتن با بیل و لودر ( ! ) و با این وضع تامین سیمان ، باید فکری دیگر کرد . مدیر فنی کارگاه و سرپرست کارگاه با نظارت و کارفرما صحبت کرده اند و دلیل آورده اند و راهکار ارائه داده اند و در نهایت قرار شده یک دوم پی را با بتن و سنگ پر کنیم و یک دوم بالایی را با بتن تنها . ابعاد سنگ ها هم مشخص شده است . این راهی است برای کاهش هزینه و کاهش زمان ، بدون آنکه در کیفیت کار تاثیری داشته باشد .

   با مهندس محمودی که ناظر پروژه است ، از ابتدای مسیر به سمت انتها در راهیم . سوار بر پاترول ، همراه راننده ی همیشه ساکتش . با مهندس محمودی از کار حرف می زنیم . از روزهای بی پایان کار . از قرار افتتاح پروژه . از اکیپ معمار حافظی . از بلدوزرها . از انفجار . از پل . از روزگار که در کار می گذرد . چند نقطه از مسیر را با هم کنترل کرده ایم و می رویم تا سری به پل طاقی بزنیم . دیروز پی کنی اش تمام شده و امروز بتن ریزی پی شروع شده است . با آزمایشگاه هماهنگ کرده ایم که از بتن امروز نمونه گیری کند . می رویم که اگر کار آماده بود به آزمایشگاه خبر بدهیم . 

از بالای تپه که سرازیر می شویم ، بیل و لودر و پی پل و اکیپ معمار حافظی ، در انتهای دره دیده می شوند . می رویم به سمت آنها . هر چه نزدیکتر می شویم ، باور چیزی که می بینم سخت تر می شود . سنگی به ابعاد عجیبی بزرگ ، در کنار پی مانده و معمار حافظی ، دارد با دست و سر و صدا ، به راننده ی بیل حالی می کند که سنگ را بیاندازد داخل بتن پی ! قبل از ایستادن کامل پاترول ، مهندس محمودی در را باز می کند و می پرد پایین . می دود به سمت معمار .

-        مرد مومن ! این چیه می خوای بندازی داخل پی ؟

معمار که انگار انتظار رسیدن مار ا نداشته ، اول دست پاچه می شود . اما خیلی زود خودش را جمع و جور می کند .

-        این چیه ؟ خوب سنگه دیگه . سنگ !

-        این سنگ به این بزرگی رو می خوای بندازی توی پی ؟

-        خوب این سنگ به این بزرگی را کجا می ندازن پس ؟ خوب توی پی می ندازن دیگه !

هر چه محمودی عصبانی تر می شود ، معمار خونسردتر جواب می دهد . انگار دارد با جوابهایش همه چیز را مسخره می کند .

-        مرد مومن ! توی پی سنگ اینقدری می ندازن ؟

-        پس توی پی سنگ چه قدری می ندازن ؟

مهندس محمودی تقزیبا فریاد می زند :

-        سنگ چقدری می ندازن ؟ تو بگو که معماری .

معمار ، انگار که این جمله برایش گران تمام شده باشد ، رو به مهندس محمودی می کند و دست هایش را نیمه باز می کند و می گوید :

-        معلومه دیگه ، توی پی سنگ اینقدری ...

بعد خودش به اندازه بین دست هایش نگاه می کند و به ابعاد سنگ که اصلا با هم قابل مقایسه نیستند !

-        نه ! سنگ های این قدری ...

دوباره به دستهایش که کمی بیشتر باز کرده نگاه می کند و به ابعاد سنگ . باز هم قابل مقایسه نیستند ! حالا معمار هم کم کم دارد عصبانی می شود . مهندس محمودی با خشم به معمار نگاه می کند . معمار دستهایش را کاملا باز می کند . شده است عین یک صلیب . صلیبی خشمگین و عصبانی .

-        توی پل سنگ می اندازن به این اندازه ...

و وقتی می بیند باز هم سنگ بزرگتر از آن اندازه است ، ناگهان می پرد به سمت مهندس محمودی و در یک آن ، او را میان دستهایش می گیرد .

-        اصلا تو رو می ندازن توی پل که مار و بیچاره کردی ! که ما رو بدبخت کردی ...

تجسم عینی فیل و فنجان ! مهندس محمودی در میان دستهای معمار هیچ حرفی برای گفتن ندارد .  جثه ی معمار لااقل دو برابر اوست !

با راننده و یکی دو تا بناهای معمار می پریم وسط معرکه و مهندس محمودی را که دارد برای همه خط و نشان می کشد ، از دستهای معمار آزاد می کنیم و می بریم سمت پاترول . معمار هم همچنان دارد بر سرِ همشهری هایش داد و فریاد می زند .  

قبل از آنکه سرپرست کارگاه و مدیر فنی برسند ، به راننده بیل می گویم سنگ را از کنار پی ببرد دورتر .  کارگرها و بنا ها هم مشغول می شوند . قضیه ظاهرا و برای کوتاه مدت ختم به خیر می شود .

دو روز بعد ،   کارفرما و سرپرست نظارت و مدیران شرکت و کلی آدم دیگر می آیند پروژه یکی از بازدیدهای هفتگی و بررسی شرایط برای امکان افتتاح در زمان مقرر . مهندس محمودی هم همراه اکیپ است . کاملا مشخص است که جریان را با آب و تاب برای مسئولینش گفته و حالا منتظر توبیخ کارگاه است . من ، نقشه بردار کارگاه ، همراه یکی از مباشرها و یکی از مسئولین قطعه ها ، کنار پل ایستاده ایم که سه چهارتا پاترول می رسند و اکیپ مسئولین پیاده می شوند . مهندس محمودی با اشاره ی دست ، معمار را به کارفرما نشان می دهد . معمار که انگار خودش را برای همه چیز آماده کرده ، ناگهان می پرد میان سنگ هایی که سنگ تراشها شکسته اند و شروع می کند به داد و فریاد کردن .

-        این چه وضعیه ؟ پول نمی دین ! کار ندارین ! مصالح ندارین ! شیش ماهه نرفتیم خونه ! ما هم زن و بچه داریم . پول نمی دین . ایراد می گیرین فقط . بدبختمون کردین . بیچاره مون کردین ...

گاهی فارسی حرف می زند . گاهی به زبان خودش . گاهی رو به سرپرست کارگاه . گاهی رو به آسمان . و سرانجام در میان بهت و حیرت ما ، معمار تکه ای سنگ بر می دارد و می زند روی پیشانی اش و خون صورتش را پر می کند ! و او همچنان داد و فریاد می کند . حالا دیگر تقریبا هیچ چیزی از حرف هایش را نمی فهمم !

سه چهار نفری می رویم سراغ معمار و او را می بریم گوشه ای دیگر . سرپرست کارگاه می ماند و بقیه می روند . مهندس محمودی هم همراه بقیه می رود . پاترول ها که می روند ، معمار از جایش بلند می شود :

-        چیزیم نیست مهندس . یه زخم کوچیکه خوب می شه !

و بر سر اکیپش فریاد می زند :

-        چیه وایسادین به من نیگاه می کنین ؟ برین سر کارتون دیگه ! بدبختم کردین با این کارهاتون !

و در میان شگفتی ما ، همه چیز به ساعتی قبل بر می گردد !

این هم نوعی تجربه است ! تجربه از نوعی دیگر !

 

+ نوشته شده در  سه شنبه سوم دی 1392ساعت 22:57  توسط مجید  | 

اکیپ معمار حافظی

        اکیپ معمار حافظی !

1-    چوب تجربه !

در میان اکیپ معمار حافظی پیرمردی هست که برای همیشه حسرت ندانستن نام و نشان او آزارم خواهد داد . پیرمردی که در گرمای تابستان و سوز سرد صبح و غروب زمستان کویر ، از صبح که می آید سرِ کار ، تا غروب ، یکسره سنگ می تراشد و عرق می ریزد و لبخند می زند . پیرمردی که در میان همان تل سنگ های تراشیده و نتراشیده ، وضو می گیرد ، تماز می خواند ، نهار می خورد ، اگر وقتی باشد استراحتی می کند و باز مشغول کار می شود . مشغول سنگ تراشی . سنگ لاشه ، سنگ مالون و البته تراشیدن سنگ های آرمیل ، که فقط تخصص اوست . تخصصی ناب و کمیاب .

با حاجی مهندس ، که رییس من و مدیر فنی پروژه است ، می رویم سراغ پیرمرد .

-         خوبی حاجی ؟ خسته نباشی .

پیرمرد برای یک لحظه سرش را بلند می کند . نگاهی به ما می اندازد . لبخندی می زند و دوباره شروع می کند به تراش دادن سنگ های سیاه . جواب ما را هم البته با لهجه ی زیبایش می دهد :

-         مونده نباشی حاجی . مونده نباشی مهندس .

-         حاجی این پل دهنه اش دو متره . می دونی که .

-         آره حاجی . می دونم . مهندس گفته بوده .

-         تا تو مالون می زنی ، ما یه حساب کتابی می کنیم و تعداد و اندازه ی آرمیل های طاق رو به ات می گیم . فعلا کاری نداری باب جان ؟

پیرمرد دوباره لبخندی می زند :

-         به سلامت بابا . به سلامت .

اینبار اما در نگاه و لبخند پیرمرد ، به جز خستگی و مهربانی ، چیز دیگری هم هست که نمی دانم چیست ! یک حس غریب !

ظهر ، در کارگاه با حاجی ِ مهندس یکی دو ساعتی می نشینیم و با اعداد و ارقام و هندسه و جبر و مثلثات کلنجار می رویم تا قوس بالای طاق پل را در ضلع بالایی و پایینی ِ آرمیل ها محاسبه کنیم و با توجه به ابعاد مجاز سنگ ها ، تعداد و ابعاد سنگ های آرمیل را حساب کنیم و البته سنگ تاج که خود حکایتی جدا گانه دارد !

این اولین بار است که چنین محاسبه ای انجام می دهم . چند ماه بعد از بیرون آمدن از دانشگاهی که روزگار باید بگذرد و چرخ بچرخد و موها سپید شوند و روزهای گذشته را پرشمار تر از روزهای مانده بدانی ، تا آن وقت ، بی بغض و بی کینه بنشینی و فکر کنی و به این نتیجه برسی که افسوس بر روزهایی که در آن سالها گذشت ! افسوس بر حرفهایی که در آن درس ها گذشت . افسوس بر قصه هایی که در آن فرمول ها گم شد و ... حالا اما چند ماهی بیشتر از بسته شدن واژه ی مهندس به پشت ناممان نگذشته است . حاجی دوازده سیزده ماه و من چهار پنج ماه ! با این پیشینه می نشینیم و کاغذ سیاه می کنیم و ضرب می کنیم و تقسیم می کنیم وسرانجام ، به لطف پرگار و نقاله و گونیا و ماشین حساب ، تعداد آرمیل ها و عرض پایین و بالای سنگ ها و ابعاد آرمیل تاج را به دست می آوریم و خوشحال و شاد ، سوار پاترول می شویم تا برویم سراغ پیرمرد و نتیجه ی محاسباتمان را به او بگوییم .

-         سلام بابا خوبی ؟ خسته نباشی ..

-         سلام حاجی . سلام مهندس . مونده نباشین .

-         بابا این پل دهنه اش دو متره . می دونی که . می دونی چند تا آرمیل باید براش بزنی ؟

لبخند پیرمرد بر لبهایش می نشیند . سنگی را بر مید ارد . به چشم خریدار ، سنگ را زیر و رو می کند و بالا و پایینش را برانداز می کند . چکش سنگ تراشی را به دست می گیرد و آرام آرام بر لبه های سنگ می زند . گونیای فلزی اش را لبه ی سنگ می گذارد و بر می دارد و باز چکش در دستانش به بازی گرفته می شود .  پیرمرد ، خونسرد و مهربان ، همانطور که سنگ می تراشد ، تعداد سنگ های آرمیل را می گوید . ارتفاع و عرض پایین و بالا را هم می گوید . ابعاد آرمیل تاج را هم می گوید . من و حاجی خیره به هم ، بهت زده نگاهمان در هم گره می خورد و در امتداد لبخند و نگاه پیرمرد ، نگاهمان می رود به سمت سنگ تاج و پنج شش تایی آرمیل که پیرمرد تراشیده و گوشه ای گذاشته است . شوق زده و شگفت زده با پیرمرد خداحافظی می کنیم . می رویم به سمت پاترول . چند قدم بعد از تل سنگ های سیاه ِ نتراشیده ، روی زمین دو تا قوس کج و معوج کشیده شده است و چد تا خط چپ اندر قیچی . میان یکی از قوس ها چوبی افتاده است که پیرمرد با آن و به بهای تجربه ، معماری و هندسه و مثلثات و جبر را به بازی گرفته بوده است ! چوب تجربه .

**************************************

پ ن 1 - سالها می گذرد . در غروب یک روز دلگیر ، در میانه ی راه بندرعباس به کرمان ، در گریز از هزار توی مالیخولیایی فکر و خیال ، به لطف سه شنبه های چارو ، روایت پیرمرد از ذهنم به سرانگشتانم می رسد و به کلیدهای لپ تاپ . اما همچنان حسرت ندانستن نام و نشان پیرمرد ، باقی است . و در ماشین صدای دلکش پیچسده است :

آتشی ز کاروان جدا مانده ...  این نشان ز کاروان به جا مانده ...

و ... با این گرمی جان / در ره مانده حیران / این غم خود / به کجا ببرم ...

شما نیز بشنوید و حظ ببرید : آتش کاروان

پ ن 2 این روایت دیروز نوشته شده ! تازه از تنور بیرون آمده ! روایتی است از اکیپ معمار ، در اواخر سال 73 و نیمه ی اول سال 74 .

 

+ نوشته شده در  سه شنبه بیست و ششم آذر 1392ساعت 13:15  توسط مجید  | 

آسایش دو گیتی ...

خاطرات کوتاه کار و کارگاه

آسایش دو گیتی ...

   می­رویم سراغ سنگ­کارها و پل­سازها . نزدیک آنها به بیل مکانیکی هم سری می­زنیم . حمید راننده ی بیل مکانیکی است . قدی بلند دارد و هیکلی لاغر . قدش به دکل بیل مکانیکی اش می ماند ! سیاه چرده است و همیشه ی خدا پیراهنی قهوه ای رنگ به تن دارد . مثل همیشه دارد سیگار می کشد . سیگار تیر . از اتاقک بیل مکانیکی پایین می آید . سلام و احوالپرسی و گپی کوتاه از کار و از روزهای تعطیلی کارگاه . سیگاری که به لب دارد تمام می شود و پشت سرش سیگاری دیگر آتش می زند . می گویم :

-         حمید ! اگه تونستی سیگار رو ترک کنی سی هزار تومان پاداش داری .

 کل حقوق حمید چیزی در همین حدود سی هزار تومان در ماه است ! حمید می خندد . می خواهد بداند تا چند روز باید سیگار نکشد تا پاداش بگیرد . می گویم تا سی روز . از همین امروز .

   حمید سیگاری را که بر لب دارد زیرپایش له می کند و پاکت سیگار را از جیب پیراهنش بیرون می آورد و در دستش له می کند و می اندازد زمین . شرط از همین حالا شروع می شود .

   با نادر که حالا جانشین سرپرست کارگاه است ، می رویم به سمت انتهای مسیر  . نادر لبخندی مرموز و سراسر شیطنت بر چهره دارد . انگار می خواهد با لبخندش به من بفهماند که زیاد قضیه را جدی نگیرم ! ساعتی بعد ، برمی گردیم . نزدیک ظهر است . از نزدیکی بیل مکانیکی می گذریم . صد متری دور نشده ایم که راننده لندرور توی آینه نگاه می کند و می گوید :

-          گمون کنم بیلِ حمید مشکل پیدا کرده!

 به عقب نگاه می کنم . دکل بیل مکانیکی حمید بالا است و پاکت بیل مکانیکی در آسمان بالا و پایین می شود . انگار یک آدم آهنی غول پیکر ، دارد با پنجه ی دستش به ما اشاره می کند که به سمت او برویم . نیش نادر تا بناگوشش باز می شود !

   برمی گردیم . می رویم پیش حمید که با دیدن ما ، بازوی غول آهنی را در هوا نگه داشته و خودش آمده پایین . انگار خیلی عصبی است . فقط یک جمله می گوید و سوار می شود :

-         مهندس جون ! من از سیگارم نمی گذرم . تو هم از سی تومنت نگذر !

   از زیر صندلی بیل مکانیکی اش یک بوکس سیگار بیرون می آورد و از داخل آن یک پاکت سیگار تیر می گذارد توی جیب روی قلبش و شروع می کند به سیگار دود کردن . سوار می شود . لبخندی به ما می زند و دکل پنجه ی آدم آهنی را پایین می آورد و شروع می کند به کندن پیِ پل . فلاسک چایی اش ، کنار صندلی  راننده چشمک می زند .

   نادر هم چشمکی به حمید می زند و لبخندی به من و می رود سمت ماشین . گمانم او هم بدش نمی آید که همین حالا و  همین جا سیگاری دود کند ! یاد شعری می افتم که گمانم از نادر یا یکی دیگر از بچه های فنی شنیده بودم :

آسایش دو گیتی ، تفسیر این دو حرف است :

چاییِ بعد از سیگار ، سیگارِ بعد از چایی !

+ نوشته شده در  سه شنبه نوزدهم آذر 1392ساعت 7:18  توسط مجید  | 

ارقام ، خارج از حوصله ی ماشین حساب !

ارقام ، خارج از حوصله ی ماشین حساب !

به آدمهای کارهای اجرایی ، به ویژه به آدمهای کارگاهی نباید مجال نشستن بدهی ! نباید بیکار بمانند . نباید کنار هم جمع شوند ! جمع شدن اینها آن وقت خیلی از بایدها ، خیلی از هست ها و خیلی چیزهای دیگر را زیر سئوال می برد .

مهندس حبیبی ، کلافه و بی حوصله ، حرف می زند :

-         بنده خدا دهنشو باز کرد و چشماشو بست و هر چی دلش خواست گفت . منم هیچ چیزی نداشتم بگم . راست می گه دیگه . پنج ماهه حقوق نگرفتن . خود منم به ریپ زدن افتادم . اونها که دیگه جای خود . وقتی من کفگیرم ته دیگ بخوره ، اونها که دیگه دیگی براشون باقی نمی مونه

اصلا !

لیوان چایی سرد شده را برمی دارم و سر می کشم . گاهی وقتها آدم هیچ چیزی برای گفتن ندارد . مهندس حبیبی اما ، یکریز دارد حرف می زند . کلافه است . عصبی است . می خواهد چیزی بگوید و نمی تواند . آخر می گوید :

-         همه ی اینها یکطرف ، زن یکی از پرسنل زنگ زده و می گه اگه من و دخترم به راه خلاف افتادیم مقصر شمایین ! من چرا مقصرم ؟ منم خودم مثل بقیه پرسنل . منم پنج ماهه حقوق نگرفتم . ده تا صورت وضعیت پیش کارفرما داریم . همه فقط یک جواب می دن . پول نیست . خزانه پول نداره .. مگه  شکم زن و بچه رو میشه با این حرفا پرکرد ؟ مگه شهریه ی مدرسه و خرج دانشگاه و هزار کوفت زهر مار دیگه رو  می شه با این حرفا رد کرد ؟ خزانه پول نداره !....پس پول این همه پیمانکار و مشاور و عالم و آدم رو کی می خواد بده ؟

رییس جمهور گزارش می دهد . لبخند می زند . حرف می زند . آمار می دهد :

-         البته دولت گذشته یعنی ۸ سال گذشته ... پولدارترین، دولت، حداقل در درآمدهای ارزی، درآمدهای نفتی و غیرنفتی بوده است. کشور از لحاظ درآمدهای ارزی حدود ۷۵۰ میلیارد دلار درآمد داشته در طول ۸ سال. دولتی که پولدارترین دولت بوده ولی متاسفانه بدهکارترین دولت بود، ... بدهی دولت به پیمانکاران و بخش‌های مختلف و بخش خصوصی، حدود ۵۵ هزار میلیارد تومان ...

با خودم حساب می کنم 55 هزار میلیارد تومان یعنی چقدر ؟ 750 میلیارد دلار در 8 سال یعنی چقدر ؟ با چقدر از این بدهی ها می شود همه ی کارگاه ها را راه انداخت ؟ با چقدر از آن درآمد لعنتی می شد جلوی تلفن آن زن را گرفت ؟ اعداد در ذهنم رژه می روند . 750 میلیارد دلار . اگر در 8 سال کذایی دلار را بطور متوسط 1500 تومان حساب کنیم ، این نفت لعنتی چقدر پول به خزانه آورده است ؟ 750 میلیارد دلار ، ضربدر 1500 تومان . می شود 1125 تریلیون . می شود خدا تومان !

ماشین حساب و کامپیوتر را به کمک می طلبم ! اعداد از حافظه ام فرار می کنند . 55 هزار میلیارد تومان . یعنی کمتر از پنج درصد درآمد ارزی دولت . یعنی با پنج درصد درآمد ارزی دولت می شد بدهی تمام پیمانکاران و بخش های مختلف و بخش خصوصی را پرداخت کرد . یعنی می شد هر ماه ، آدمهای کار و کارگاه حقوقان را و نه بیشتر نه پول نفت و خیلی حرفهای دیگر را به سر سفره شان ببرند ... نشد اما ...

آدمهای کار و کارگاه را نباید بیکار کرد . نباید گذاشت به خیلی چیزها فکر کنند . باید همیشه غرق در کار باشند . همیشه در راه باشند . راههایی که هر روز آمار کشته هایشان سر به فلک می گذارد . روزی شصت تا هفتاد نفر !

می نشینم به همه ی تصادف هایی که در جاده ها دیده ام فکر می کنم . آمارشان بیش از آن است که بتوانم جمعشان بزنم . به آنهایی فکر می کنم که در جاده ها کشته شدند . چند تن از دوستانم ؟ چند تن از همکارانم ؟ چند کشته  در راه های مختلف دیده ام ؟ جنازه ها و زخمی ها از جلوی چشمم رژه می روند .  راه .. راه لعنتی ..

یادم می افتد به حرفهای معاون وزیر :

-         وی اظهار داشت:... وظیفه ما ایجاد راه‌های جدید و استاندارد در سراسر کشور است اما یکی از چالش‌های مهم ما در این مسیر تأمین اعتبار است. به طور متوسط برای ساخت هر متر راه اصلی یک میلیون تومان، هر متر بزرگراه 2 میلیون و هر متر آزاداره 3 میلیون تومان هزینه می‌شود که خوشبختانه طراحی، ساخت، اجرا و توسعه راهها به دست متخصصان ایرانی تا حدی این چالش را جبران می‌کند.

ارقام از حوصله ماشین حساب خارج شده اند . دوباره می روم سراغ کامپیوتر . آژاد راه استاندارد . هر متر سه میلیون . هر کیلومتر سه میلیارد تومان .

از شمالغربی تا جنوبغ شرقی کشور ، از بازرگان تا چابهار 2800 کیلومتر . از شمالشرقی تا جنوب غربی ، از سرخش تا ماهشهر 2100 کیلومتر . از شمال تا جنوب ، از ساری تا بندرعباس 1600 کیلومتر و از غرب تا شرق ، از ایلام تا بیرجند ، 1800 کیلومتر . یعنی تمام قطرهای نقشه ی کشور را اگر با آزاد راه به هم وصل کنیم ، می شود  8300 کیلومتر آزادراه . از قرار هر کیلومتر سه میلیارد تومان ، می شود تقریبا 25 هزار میلیارد تومان . یعنی چیزی حدود فقط 2 درصد از درآمد فقط ارزی کشور .

 

خنده ام می گیرد .  با دو و اندکی درصد از در امد هشت سال کشور ، می شود 25 هزار کیلومتر راه اصلی ساخت  . می شود  تمام کشور را با راه اصلی استاندارد ،  خط خطی کنیم !

به مردانی فکر می کم که نامشان در ذهنم رژه می رود . مردانی که راه ، فرزندانشان را در آروزی دیدن دوباره شان ، همیشه چشم به راه گذاشت .

کاش می توانستم عدد 750 میلیارد دلار را بدون کامپیوتر ، به ریال تبدیل کنم ! کاش می توانستم روزهای پایان سال و در به در زدن دنبال پول برای پرداخت حقوق آدمهای کار و کارگاه را فراموش کنم . کاش ما نفت نداشتیم ، پول نداشتیم ، اما کمی صداقت داشتیم .

 

+ نوشته شده در  سه شنبه دوازدهم آذر 1392ساعت 22:44  توسط مجید  | 

یکسال چارو ،در هفت پرده .

سی ام آبان 91 اولین پست چارو را نوشتم . سی ام آبان امسال ، یکسال از آن روز گذشته بود . با نوشته هایی

 از من ، نادر و یکی دو نفر مهمان گرامی . حالا با این گذشته ، با چند عکس قدیمی ، به مرور خاطرات چارو 

می نشینم . 

1) برای شروع . هفده سالِ صد قرن !

... جواب من به سئوال نادر و ادامه ی ایمیل های من و نادر می رسد به پیشنهاد من برای ایجاد یک وبلاگ مشترک و پذیرفتن نادر .

حالا این وبلاگ ، اشتراک دست نوشته های من است در اینجا و چشم نوشته های نادر در آلمان .

گفتم چشم نوشته ؟...

2 )  بعد از ظهر جمعه سوم آذر 91 

من نادر تشرعی هستم . متولد 1350 .

از جنس آدمهای کارگاهی و بیابونی یا به قول مجید شمسی پور آدمهای "بیست و پنج درصدی" ، همون ادمهایی

 که بیشتر عمرشون تو جاده های خاکی و کارگاه های بعضا بی آب و برق میگذره اگه تو اهل این زندگی باشی

 زیاد بهت سخت نمیگذره. من چند سالی تو دنیای این آدمها زندگی کردم و اونها تبدیل شدن به بهترین سالهای

 زندگیم...


3 ) بوته های عدس ( بهار 75 )  

آخرین روزهای فصل بهاره و اولین روزهای ورود من به کارگاه اروست . ما یک گروه فنی هفت هشت نفره هستیم

 که زیر نظر مجید که رئیس کارگاه ست کار میکنیم البته من هنوز مهندس شمسی پور صداش میزنم و اون هم

 به ما میگه هنگ نکبت ها ! ...

بخشی از هنگ نکبت ها + راننده + جیپ ! ( نادر - کوروش - کامران - باقری ) 


4 ) روسری سفید ( تابستان 76 ) 

پروژۀ بلده بعلت شکایت سازمان محیط زیست تعطیل شده. از اول هم اجرای این جاده اشتباه بود، چون این

 منطقه یکی از زیبا و دست نخورده ترین نقاط حیات وحش کشور بحساب میاد و عبور جاده میتونست خسارتهای زیادی به طبیعت اون بزنه.

 من + نادر ( اولین روز تحویل مسیر راه بلده که تحویل نشد ، در ابتدای رودخانه بلده 

 

     5 ) اگر چه بیهده زیباست شب ...  ( پاییز 75 ) 

-           رهبر کو ؟

رهبر می رسد . پتویی خیس شده در دست دارد . می رود بطرف تانکر قیر . می رود به سوی آتش . رهبر به آتش می زند .  در ذهنم هر چه فحش بلدم ، به خودم می دهم ! رهبر خودش را می کشد بالای تانکر قیر . همه چیز ساکن می شود . همه می شوند اسکلت . فقط خلیل کوچیکه است که می دود گوشه ای پنهان می شود . نادر کمی آنسوتر ، خیره شده است به رهبرکه با آن هیکل گنده اش با چابکی و فرزی تمام ، خودش را به دریچه ی بالای تانکر می رساند که کم کم شعله های آتش از آن بیرون می زنند . نگاه اسکلت ها دوخته شده است به رهبر . دست رهبر بالا و پایین می رود . پتوی خیس ، روی دریچه ی تانکر می افتد . دو تا دست زمخت زیر و رویش می کنند . اسکلت ها هر چه دعا در ذهنشان دارند ، به هر زبانی که بتوانند ، مرور می کنند . چیزی را که می بینم باور نمی کنم . از جایی که من می بینم ، رهبر  برای آنکه دریچه را کیپ ببندد ، لبه های پتو را  با کف دو دستش روی لبه دایره ای شکل دریچه نگاه می دارد .  تاب دست هایش که تمام می شود ، برای کیپ نگه داشتن پتو از شکمش هم کمک می گیرد . رهبر دارد با آتش می جنگد . رهبری که اسم او هم خلیل است . خلیل گندهه . خلیل سبیلو . شاید برای همین ، اسمش را خلیل گذاشته اند ! برای آنکه به آتش بزند . خلیل به آتش می زند و منتظر نمی ماند تا دستی از غیب ، آتش را خاموش کند . اینجا خلیل گندهه ، آتش را خاموش می کند .

خلیل رهبر + من - تلمادره 


6 ) ستاره ها ( 75 ) 

خدا به خیر بگذرونه، چون " شاه " هم بلدوزرش رو خاموش کرده و داره میاد اینطرف. اسم واقعی این راننده بلدوزر هست " حافظی ". ولی بخاطر شباهتش به پهلوی دوم تقریبا همۀ پرسنل اونرو شاه خطاب میکنن. آدمی که هفت سال سابقۀ جبهه داره در حالیکه از خدمت سربازی معاف بوده! 

شاه ، راننده بلدوزر ، بین من و نادر و آدمهای دیگر کارگاه اروست ( مهندس تشرفی ، راننده لودر ، راننده بلدوزری که در مسیر گورستان خواب مردگان را آشفت ! )


7 ) این قافله ی عمر عجب می گذرد  

سراسر راه با حاجی از خاطرات آن سالها می گوییم و از آدمهای آن سالها .

-         -   حاج محمود مُرد . کشتنش . به خاطر کار . علی تهرانه . برای خودش کار می کنه . نادر آلمانه . با چشماش می نویسه و می خونه و زندگی می کنه . یه وبلاگ با هم داریم . چنگیز هنوز درگیر کاره و سنگ و سنگ شکن . و .... شما بگو . از آدمهای اینجا چه خبر ؟

حاج محمود

باقی بقایتان

+ نوشته شده در  سه شنبه پنجم آذر 1392ساعت 23:45  توسط مجید  | 

زندگی - کار - راه - نگاه ...

کار برای زندگی یا زندگی برای کار ؟ هر کدام که باشد ، کار که کنی باید به راه بزنی . به راه که زدی ، از جا که کنده شدی ، چشم هایت ، نگاهت ، همراه راه می شوند . همراه راه که شدی ، می فهمی آنقدر درگیر کار بوده ای که هزاران دیدنی را ندیده ای . به همین سادگی ! آن وقت یک روز می نشینی و تصمیم می گیری بخشی از آن همه چیز را که ندیده ای مرور کنی . طبیعت را ، آدم ها را ، انسان ها را ، موجودات را ، دیوار نوشته ها را و ... و ... انگار تمام شدنی نیستند این نا دیده ها !

از حضرت خیام سپاس گزارم که در مرور گذشته ها به یاریم آمد ! 

جیرفت جایی نزدیک عنایت آباد نوزدهم مهر 1383

گاهی بهشت یعنی بودن در همان لحظه ... در همان سبزه ... در همان گذر نسیم پیش از رسیدن گرمبادهای داغ ! دست و رو شستن در آبی که می دانی به زودی تمام خواهد شد ! دیدن خنده های کودکانی که شاید در روزهای بزرگ شدن زیاد دیده نشوند و ... 

چندان که نگاه می کنم هر سویی

در باغ روان است ز کوثر جویی

صحرا چو بهشت است ز کوثر کم گوی

بنشین به بهشت با بهشتی رویی

******************************************

نهم اردیبهشت 1384 میانه ی راه جیرفت و سربیژن

یکی از همین جاده ها که هر روز می رویم و یکی از همین دیدنی ها که هر روز می بینیم یا نمی بینیم !

 در دهر هر آنکه نیم نانی دارد

از بهر نشست آشیانی دارد

نه خادم کس بود نه مخدوم کسی

گو شاد بزی که خوش جهانی دارد

***************************

جیرفت ده بکری ششم آذر 1385

شگفتی یعنی چه ؟ شگفتی شاید یک روز پاییزی باشد ، در میانه ی راه کرمان به جیرفت . شگفتی شاید آرامش برف باشد روی شاخه های مست از رقص رنگ و برگ پاییزی ، در ده بکری جیرفت . 

چقدر دیدنی در کنار ما هست و دیر می بینیم !

ای دل تو به اسرار معما نرسی

در نکته ی زیرکان دانا نرسی

********************

یک روز برفی گدار خون سرخ سیرجان ( بیست و هفتم دی ماه 1385 )

وقتی در یک گدار ، در گردنه ای بین راه ، جاده بسته شده باشد ، باید در انتظار بمانی . در انتظار بازگشایی راه و رفتن و گذشتن از گدار برف گرفته ، می توان نشست و در ماشین با امواج رادیو کلنجار رفت . می توان با دیگر ماندگان در راه ، جمع شد و آسمان را به ریسمان بافت . می شود تداوم زندگی را در قاب چند تصویر در اطراف راه ، به خاطر سپرد ...

طیبعت ...

و وارثان طبیعت....

**************************

روستایی در میانه ی راه راین به گروه استان کرمان ( نیمه های مرداد 86 )

بوی نان تازه از راه به روستا کشیدمان . به نیت خرید یک دانه نان . با دو تا نان تازه و مشتی مهربانی برگشتیم به راه !

یک نان به دو روز اگر بود حاصل مرد

وز کوزه شکسته ای دمی آبی سرد

مامورِ کم از خودی چرا باید بود ؟

یا خدمت چون خودی چرا باید کرد ؟

خانه ات آباد و آتش تنورت گرم و جاوید .

***************************

حوالی روستای هوره اطراف شهرکرد . ( بیست و سوم شهریور 1386 )

گمان کنم فقط باید در این راه ، پیاده شد ، پیاده رفت ، نفس کشد و در صدای بازی برگ و باد و عبور زنده رود ، سکوت کرد و نگاه . همین و بس !

هر سبزه که بر کنار جویی رسته است

گویی زلب فرشته خویی رسته است

پا بر سر سبزه تا به خواری ننهی

کان سبزه ز خاک لاله رویی رسته است

******************************

و این هم نوشته ای کنار دکه ای در راین   بر دیواره ی پارکی نزدیک ارگ راین ( مهر ماه 1386 این نوشته هنوز هم هست و هنوز هم نان موجود است . کاش که همیشه نان موجود باشد . )  

گر دست دهد ز مغز گندم نانی

وز می دو منی ، ز گوسفندی رانی 

....

***************************

صخره ای در میانه ی راه تنگ چلو و دشت شیمبار در بازفت بختیاری . هشتم مهرماه 1386

نگاه دور 

نمای نزدیک 

نگاهت به چیست ای الهه ی سنگی ؟ روزها ، سالها ، سده ها و یا هزاره ها ، نگهبان ایلراهی یا نگران ایل راه ؟ آیا این نگاه در امتداد راهی که تاراز را به چلو ، به شیمبار به دلا ، می رساند ، ادامه خواهد داشت ؟ یا در نگرانی  در مرگ ایلراه و کوچ در امتداد این راه ، به زمین فرو خواهی افتاد ؟

******************************************

رستورانی بین راهی ، اتوبان قم ، کاشان ( پنجم بهمن 1386 ) 

و برف می تواند در راه هایی که در مناطق سردسیرهم نیستند ، زیبا باشد . 

ای بس که نباشیم و جهان خواهد بود

نی نام زما و نی نشان خواهد بود

زین پیش نبودیم و نبُد هیچ خلل

زین پس چو نباشیم همان خواهد بود

 *****************************

 

اطراف کوه تاراز   بازفت بختیاری - هشتم بهمن 1386

برف ... برف می بارد ، برف می بارد . روی خار و خارا سنگ ....

جاده ای در بازفت بختیاری . خانه و کوه و چهره های سنگ شده و خیره به راه ، همه در پناه برف !

و ... راه آن است که باز باشد . که باز بماند . که از آن بتوان گذر کرد . تا روزگار ما را به کدام راه بکشاند یا ما روزگار را به کدام بیراهه ببریم ؟ و کاش هیچ راهی به بن بست نرسد . مردمانی هستند که راه ها را  از بن بست شدن ، دور نگاه می دارند . مردمانی که خودشان کمتر از کارشان دیده می شوند و کارشان کمتر از خودشان . 

هزار بار اگر از این راه بگذری ، هزار بار باید گوش کنی سوز آواز علاءالدین بختیاری را که می خواند :

کُوگ ِ( کبک ) تاراز ِ / آخی بگویینش / چینو نناله / مو دلم تنگه / کم طاقته والله ... 

*********************************************

ایام به کام ...


پ ن 1 - این سه شنبه ،چارو با یک نوشته ی طولانی مهمان بابک اسحاقی عزیز بود . سپاس از او . 

پ ن 2 - به کامنهای اندک پسا قبل پاسخ دادم . ان پست هم اگر کامنتی باشد بی پاسخ نخواهد ماند !!




+ نوشته شده در  سه شنبه بیست و هشتم آبان 1392ساعت 21:17  توسط مجید  | 

گذر عمر ، از کارگاه تا بیکارگاه !

گذر عمر ، از کارگاه تا بیکار گاه !

کارگاه ، محرم ...

بعضی روزها هست که نمی شود کار کرد . هر چقدر هم کار و کار عقب مانده داشته باشی ، نمی شود کاری کرد . حتا مادر ، از شب قبل از تاسوعا ، چرخ خیاطی و میل بافتنی را کنار می گذاشت .

-         روز عزا اگه دست به سوزن بزنی ، همون سوزن روز قیامت سوراخ سوراخت می کنه !

تاسوعا و عاشورا از آن روزهاست که نمی شود کسی را در کارگاه نگه داشت . حتا اگر به هزار و یک دلیل مثل دوری راه ، نداشتن مرخصی کارگاهی و ... و ... مجبور شوی در کارگاه بمانی ، کاری برای انجام دادن نیست !

 

دو شنبه است . آخرهای شب . می خواهم برای سه شنبه ی چارو متنی آماده کنم . به سرم می زند ، چون محرم است ، از محرم ها و عاشوراهای کارگاه بنویسم . چیزکی هم می نویسم . همین چند خط بالا را . بعد متمرکز می شوم روی تاسوعا و عاشورای سال های 83 و 84 . می افتم میان فایل های قدیمی تا نوشته ها و چند تا عکس هم پیدا کنم از همان روزها . در میان فایل ها اما به نوشته ها و عکس های دیگر می رسم . سرانجام ترجیح می دهم به جای نوشتن از سیاهی و عزاداری ، برشی از روزهای تعطیل در یک کارگاه دورافتاده را بنویسم . بی هیچ بهانه ای ، اینها نوشته هایی است از گذراندن یک تعطیلات در یک کارگاه . گاهی وقتها از کجا که به کجا می رسیم !

 

پنجشنبه 06/01/83

با ماشین می روم دورود . ظهر و شب خانه محمد هستیم . عصر می رویم ابتدای اشترانکوه . طبیعت زیباست . و تنهایی را ، انگار در سرفه و بغض می خواهم فراموش کنم . طبیعت زیباست  حتی اگر مریض باشی و حتی اگر دنیا دور سرت بچرخد و کم کم خستگی پاهایت را آزار دهد .

 و حتی اگر این زیبایی ، نه از آن من باشد !

 آخر شب با قطار عادی  می روم تنگ پنج . جایی غریب میان کوه و آب و آسمان .

جمعه 07/01/83

  عصر با راه خدا و غلامحسین می رویم دوآب ماهیگیری . با گَرگَر می رویم سمت راست دز . می خواهیم برویم خانه حاجی قلی . از روی رودخانه با گرگر که رد می شویم ، حاجی قلی و برادرش ، به شادباشِ رفتنِ ما به آنجا ، چند تیر رها می کنند ! تیرهایی که زیاد هم هوایی نیستند و صدایشان را از نزدیکی گوشم می شنوم !!!  با حاجی قلی می رویم خانه اش . روستای کُرتَک . سری می زنم به قبرستان کارکنان راه آهن که مسیحی بوده اند و می گویند هندی . پنج قبر در یک حصار و یکی از آنها صلیبی شکل و شکیل . روی یکی از سنگها ی حصار تاریخ 1937 حک شده است . روی تپه ای با چوخای و کلاه نمدی و برنو چند عکس می گیریم . برای شام گوسفندی کشته اند و کبابی و .... شب ساعت 12 تنگه پنچیم . خانه . خانه شماره 2 . عصر روی تپه که هستیم یکنفر ( آقای ش... ) برایم منبر می رود ! می گوید : مهندس ها به مملکت خیانت می کنند ! بیت المال را حرام می کنند ! حقوق مفت می گیرند و نانشان حلال نیست و .... من که نمی خواهم زیبایی طبیعت را با چرندیات قاطی کنم فقط گوش می دهم و ناخن می جوم ! شب سر سفره که هستیم بحث برخی دزدی ها از اموال شرکت های مستقر در تنگه پنج می شود و حضرت ش... که منبر عصر را فراموش کرده از این دزدیها حمایت می کند و علاوه بر آن به عنوان کسی که اینجا حق آب و گل دارد ، درخواست سهم دارد !!! طاقت نمی آورم و می گویم : نه ! نخیر ! حلال و حرام که هیچ ، تخم حلال یا تخم حرام پس انداختن هم انگار دیگر مهم نیست !!! بقیه شام را در سکوت می خوریم !!! روزگار بدی است ، هزار خوب و خوبی در چرندیات و بدی های یک بد ، می تواند نادیده گرفته شود . 

شنبه 08/01/83

ساعت یک و نیم بامداد مهندس ع...و خواهر زاده اش _ علیرضا_ می آیند . ظهر می رویم خانه کدخدا مظفر . مهمان علی نجات. عصر آنها می روند و نماینده ی کارفرما می آید . شام هم می رویم آنجا که نهار بودیم ! روزگار فقط می گذرد . همین و همین . احساس بیهودگی می کنم . 

یکشنبه 09/01/83

با قطار محلی ، صبح ساعت 9 سوار تلیچک می شوم به سمت دورود .

از ایستگاه کشور که رد می شویم از ذهنم می گذرد :

دوستی های دیرین من و دل ...

گاهی 

من برای خودم گریه می کنم / دلم / برای خودش !

گاهی

من برای دلم گریه می کنم / دلم /  برای من !

گاهی

آواره بیابانم می کند / هق هق گریه های من و دل / برای من !

و گاهی

آواره کابوسم می کند / مالیخولیای زارزار گریستن من و دل / برای دل !

دوشنبه 10/01/83

باز برمی گردم تنگ پنج . خوب نمی شود این بیماری لاکردار..... دارم خسته می شوم . شبها نمی خوابم و روزها کابوس می بینم . تنگه پنج هم نمی تواند درای خود فراموشان باشد !!  

همه جایم درد می کند و با پررویی تمام ، انگار دور از چشم خدا ، روزگار می گذرانم !

سه شنبه 11/01/83

صبح می رویم صالح حمید . با غلامحسین . می رویم خانه ی رضا . به تپه های محل می زنیم و جنگلهای بلوط . چند عکس و گذر عمر . و این سرفه های لعنتی که تمام نمی شوند . رضا از پرورش بز در میان کوه و جنگل بلوط می گوید . و من از ذهنم می گذرد : کاش بزی بودم و چوپانم آدمی چون رضا ! نه آنکه ... بگذریم ! هذیان می گویم انگار ! نمی دانم ، شاید در یکی از تناسخ هایم بز بوده ام ، یا شاید در تناسخ بعدی ! انگار بیماری بد جور اثر کرده است !

بیماری و مالیخولیا ....

بیمار که می شوی همه کار می کنی !/ اول استراحت می کنی/ یکساعت ... / یک روز ... / دو روز...

و عاقبت خسته می شوی

دارو می خوری / مسکن / انتی بیوتیک و ... بازهم خسته می شوی/ اما / بیمار که هستی /همه کار می کنی/  حتی روزی هم سراغ دکتر می روی !...

دارو ... / دارو ... / دارو ... / اب نمک هم قرقره می کنی  / _ مثل روزگار که تو را قرقره می کند _

اما باز هم خسته می شوی / به حرفهای مادر بزرگ و عمه و زینب خاتون / گوش می کنی/ آویشن و انجیر و بادام و گل گاو زبان و ....

هر چه دم دستت _ و دستشان _ برسد / نوش می کنی ...

عاقبت اما / باز هم خسته می شوی

و بیمارکه هستی /

هرکاری می کنی یکروز عاقبت / کنار صخره ای / پای درختی / کنج خلوتی / می نشینی/ و با مالیخولیا / حساب وا می کنی

کابوسهایت را می شمارد ... /  درد هایت را می شماری .... / رویاهایت را می شمارد .... / زخم هایت را می شماری ... / سرفه می کنی .../ استفراغ می کند ... /  کلنجار می روی ..../ کلنجار می رود ...

و عاقبت / باز هم خسته می شوی ...

آنگاه / چون بیمار هستی و /  هر کاری می کنی /  خسته از این دُورِ دَرونِ هزارتوی همیشه یکسان /  تن به تقدیر می سپاری

 یا تو از رو می روی / یا بیماری و مالیخولیا ... /

 آنگاه /  کنار صخره ای / پای درختی /  کنچ خلوتی / می نشینی و

سرفه می کنی و ...

روزگار می گذرانی...

چهارشنبه 12/01/83

 ساعت یک بامداد تگرگ می بارد و باران . باران و چه بارانی . صخره ی رو به روی خانه های ایستگاه ، یکپارچه می شود آب و آبشار و شگفتی . صبح که می شود ، طبق قرار دیشب ، با امیر حسین می زنیم به کوه . زیر باران می رویم . می رویم ساختگاه سد و جاده های نفر رویی که امیر حسین و دیگران  برای شرکت سابیر ساخته . راه های دسترسی به گالری ها و گمانه ها . واقعا شاهکار کرده اند . و دَمشان گرم آنها که هر روز این راه ها را می روند و می آیند تا روزی روزگاری اینجا سدی ساخته شود و کسی هیچ یادی از این روزها نکند !! رفتن در این راه های ساخته شده هم جرات می خواهد ، چه برسد ساختن خود این راه ها در بلندای بی حصار کوه ! ظهر بر می گردیم . باران هم تمام می شود . زخم پایم هنوز با من کلنجار می رود و سرفه ها حالا جزیی از من شده اند !

پنج شنبه 13/01/83

می رویم دوآب . خانه ی شاهمراد . با علی حسن و غلامحسین . آنها چند تیر می رنند و من فیلم و عکس می گیرم . عکسی از کوچکترین پسر شاه می گیرم در گهواره ی محلی . عکسی که می دانم تک خواهد بود ! آنچه بر سر کودکان این دیار می رود ، در این عکس پیداست . تفاوت از شهر تا روستا ، تا خانه های عشایری ، .. .

عصر هم چند تور می اندازیم و برمی گردیم . می خواهیم ماهی شیر بُت بگیریم و نمی گیریم ! شب نحسی 13 می گیردم !

آبگرمکنِ خانه ی شماره دو ، آتش می گیرد ! درِ دستشویی را کامل می سوزاند و کمی خسارت ! حالا دستشویی مان  اُپن شده است !!!

یونس ، پسر همسایه احمد علی گریه می کند و می گوید : عمو مهندس سوخت ... ! من اما نمی سوزم ! درِ خلا می سوزد ! آسیاب به نوبت !!

عکس های این پست را لطفا در ادامه ی مطلب ببینید . عکس هایی از روزهای متفاوت تنگ پنج بختیاری .

 

 


ادامه مطلب
+ نوشته شده در  سه شنبه بیست و یکم آبان 1392ساعت 1:49  توسط مجید  | 

میهمان !

از ساعت 2 بامداد که می زنیم به راه ، تنها حدود نیم ساعت در ماشین نیستم ، تا ساعت 10 که می رسیم به جلسه ای برای کار ! و از ساعت 3 بعد از ظهر که می زنیم به راه ، تا ساعت 9.5 شب که برسم خانه به چارو فکر می کنم و به سه شنبه های چارو . 

امشب اما مهمانم . مهمان دوستانی نادیده . نادیده گرامی . امشب ، سه شنبه ی چارو در اینجا هستم . 

سپاس و بدرود . 

+ نوشته شده در  سه شنبه چهاردهم آبان 1392ساعت 23:27  توسط مجید  | 

این قافله ی عمر عجب می گذرد

این قافله ی عمر عجب می گذرد !

گذر اول : از دامغان تا گلوگاه نیمی از بهار و تابستان 1376

از دامغان می زنیم بیرون . از چهارده می گذریم و می رسیم به سرخ گریوه . اوستا نعمت ، رو به روستا ، با دست ، جایی کنار تپه های سرخ و زیر آسمان ابری را نشان می دهد :

-         اونجا . توی اون خونه مشروطه خواه ها جلسه می گذاشتن . هنوز دفترچه هاشون هست .

یکی از حاجی ها می پرسد :

-         پس اینجا یه جای تاریخی هم هست و ما خبر نداشتیم ؟ مهندس جان ببین چه جایی اومدی ؟

گوشم به حرفهای اوستا نعمت است و حاجی ها ، چشمم اما جای دیگری است . زبانم به سختی به حرف می آید :

-         عجب منظره ی بی نظیری ! سرخی خاک و خاکستری آسمون و نم نم بارون . واقعا عجب جایی اومدم حاجی !

اوستا نعمت از خانه می گوید و من از نم نم باران و حاجی ها از مسیر جاده ای که باید ساختش تمام شود ؛ و از سرخ گریوه می گذریم . پیچ های گردنه ها را یکی یکی پشت سر می گذاریم و به پیته نو می رسیم . بخشی از کارگاه در این روستاست . بعد می رویم و می رویم تا به تنگه ای شگفت می رسیم . انگار طبیعت ، می دانسته روزی قرار  است جاده ای از اینجا بگذرد و انگار به توانایی های ابن البشر مشکوک بوده که اینگونه خودش را شکافته و راهی از میان خود باز کرده است . راهی در میان شگفتی و زیبایی .

دو طرف تنگه ، دو کوه سنگی ، دو صخره ی پر ابهت به تماشای رهگذرها نشسته اند . یکی از این صخره ها ، صخره ی سمت راست ، به طرز شگفتی مانند نیمرخ مردی است که به جاده خیره شده است و به گذر روزگار .

-         می گن چهره ی کوروش هخامنشیه . اون ستونها هم سرباز هاشن !

و هنوز کلنجار چشم و ذهن از دیدن این صخره تمام نشده که بعد از گذر از چند پیچ ، جاده به سفید چاه می رسد . کارگاه دوم اینجاست . میان مه و خنکای بهار و قبرستانی با بی نهایت سنگِ قبر . روی زمین سفیدچاه انگار به جای سبزه  ، سنگ قبر روییده است ! سنگ قبرهایی که زیبایی شان مکمل زیبایی روستا و زمین و زمان شده است . از کنار قبرستان می گذریم یا از میان قبرستان ؟ نمی دانم ! اینجا همه چیز ، سنگ قبر است و مه و رمز و راز ! به خانه ای می رسیم که کارگاه دوم است .

پرسش ها را تلنبار کرده ام تا از کسی بپرسم که بیشترین پاسخ ها را بداند . به حرفهای اوستا نعمت هم گوش می دهم ، او اما چیزهایی می گوید که نمی تواند پاسخ تمام پرسش ها باشد .

دوباره به راه می زنیم . نیالا و توسکاچشمه و چند کیلومتر مانده به گلوگاه، به کارگاه سوم می رسیم . کنار چشمه ، در میان درختان جنگلی ، به کانکس های آخرین کارگاه می رسیم . کارگاهی که قرار است چند ماهی در آن باشم و برای احداث راهی کار کنیم که ابهت کویر را به آرامش دریا پیوند زند . راهی که سالهای سال است کار بر روی آن شروع شده و ادامه دارد .

سرانجام در پایان این مسیر سراسر شگفت ، به گلوگاه می رسیم .  در میان آدمهای کار و حوالی کار ، با حاج ممد رفیق می شویم . مردی که تا سالهای سال بعد از کار ، با او رفیق خواهم ماند .

 

گذر دوم : از گلوگاه ، اما نه تا دامغان ! اواخر مهر 1392

-         السلام ای خسرو خوبان سلام ! ارادتمند شما شمسی پور !

-         شمسی پور بودی !

-         نکنه مُردم و خودم بی خبرم حاج ممد ؟

-         مرد مومن شونزده ساله هی می گی این هفته میام اون هفته میام . فکر کردی زنده ای ؟ شمسی پور بودی . نیستی .

-         حالا کجایی حاجی جان ؟ خونه ؟ باغ ؟ جنگل ؟ دریا ؟ کجا بیام ببینمت ؟

-         شوخی نکن عمو !

شوخی نمی کنم . بعد از  16 سال ، می روم گلوگاه . - در این شانزده سال ، تنها یکبار و فقط 2 روز آن حوالی بودم که خود حکایتی بود غریب ! حالا اما با دگرگونه نگاهی به کار و کارگاه ، دور از تلاطم آن روزها ، می روم به دیدن حاج ممد . به خانه اش می رویم . همانگونه صمیمی . همانگونه ساده . پسری که آن روزها دبستان می رفت ، حالا پسرش را در بغل دارد . نوه ی حاجی را ! زیاد درگیر حرفهای خانه نمی شویم . به راه می زنیم . می زنیم به جاده . جاده ی گلوگاه به سمت دامغان . اما نه تا دامغان !

از کنار پاسگاه و همه ی خاطراتش می گذریم . وارد جاده ی خاطرات می شویم .

-         این طرف یه چشمه نبود ؟

-         جلوتره . اونجا هم جای کانکس های کارگاهتون بود .

-         زیرش هم یه چشمه ی عجیب بود که خیلی ها دنبال گنج می گشتن اونجا !

به سمت توسکا چشمه می رویم . زیبایی اش همان است که بود . دکه های چایی فروشی اش اما بیشتر شده اند و کافه هایش . آن روز یک کلبه بود و والسلام . کلبه ای که زمستانها در میان برف و سکوت و بلندای درختان جنگل ، چون تصویری اساطیری می مانست . حالا اما چایی و قلیان و جوانهایی که تخت ها را پر می کنند و قلیان ها را به دود می اندازند .

از آنجا به سمت نیالا و گردنه ی نیالا می رویم . نیالا آنچنان دچار تغییر شده و آنچنان ساخت و ساز شده است ، که دستم به سختی به سوی دوربین می رود برای گرفتن عکس !

و سپس عبور جاده از میان شالیزار و شگفتی و خودنمایی طبیعت ، تا رسیدن به سفید چاه . در گورستان مرموز سفیدچاه قدم می زنیم . به تماشای سنگ قبرهای جدید ، چند ساله ، چند ده ساله ، چند صد ساله و شاید هزار و چندصد ساله می نشینیم . قبرستانی که از آن در جایی دیگر خواهم گفت .

در روستا گشتی می زنیم .

-         حاجی این خونه ... این کارگاه بچه های دامغان نبود ؟

-         چرا . قهوه خونه هم کنارش بود .

-         نادر هم یه مدتی همینجا بود . نادر تشرعی . یادته ؟

-         آره ... می شناختمش ..

    پیش از آنکه غروب بخواهد گلوگاه را در سرخی آسمان فرو ببرد ،  به سمت آن گذرگاه شگفت می رویم . جایی که هنوز طبیعت هوشیاری خود را به رخ می کشاند . از گذرگاه عبور می کنیم . به سمت پیته نو می رویم و زود برمی گردیم . از اینجا می شود آن صخره ی شگفت را به وضوح دید . آن نیمرخ مرموز را .

سراسر راه با حاجی از خاطرات آن سالها می گوییم و از آدمهای آن سالها .

-         حاج محمود مُرد . کشتنش . به خاطر کار . علی تهرانه . برای خودش کار می کنه . نادر آلمانه . با چشماش می نویسه و می خونه و زندگی می کنه . یه وبلاگ با هم داریم . چنگیز هنوز درگیر کاره و سنگ و سنگ شکن . و .... شما بگو . از آدمهای اینجا چه خبر ؟

و حاجی از آدمهای اینجا می گوید . آدمهای آن روزهای کارگاه . مردی که کلاهبردار می گفتیمش و حالا وضعش توپ شده . سرهنگ که مثل خیلی آدمهای هم صنفش در گیر کارهای دیگر شده است اما از آنهایی که بیشتر  اهل کار است و کمتر اهل سیاست . نصرت ، جنگلبان پیر و یک چشم که به طرز شگفتی برف و باران و سیل را پیش بینی می کرد و پیش بینی هایش رد خور نداشت . اکبر جوجه ، که حالا برند ثبت شده دارد و رستوران مرکزی اش تغییر کرده و البته خود حاج اکبر دیگر نیست .  و ...و .... در مرور بیش از یک و نیم دهه از عمر ، دوباره به گلوگاه بر می گردیم و از حاجی جدا می شوم . تا کی و کجا باز به هم برسیم و در عبور به سمت گرگان با خود می اندیشم آیا زمانی خواهد بود که روزی از گلوگاه ، تا دامغان مسیر رفته را باز گردم ؟!

شاید شانزده سال بعد . شاید هم مجید بعد ! کاش در تناسخ بعدی ، موجودی باشم که بتواند همه ی راههای رفته ی این موجود را بازیابد و باز بیند و بازگردد !

عکس های مربوط به این پست در ادامه ی مطلب . 



ادامه مطلب
+ نوشته شده در  سه شنبه هفتم آبان 1392ساعت 0:57  توسط مجید  | 

....

حاشیه های تمام نشدنی کار ...

روزهای شلوغ کارگاه است . طبق برنامه باید کاری را که سالهاست ادامه دارد ، تا سه ماه دیگر تمامش کنیم . یکی دو تا کارگاه دیگر که مسئولیتش با خودم بوده را تعطیل کرده ام و هر چقدر ماشین آلات و امکانات بوده ، آورده ام تا کار این کارگاه تمام شود . همه ی آدمهای کارگاهیِ آن کارگاه ها نیز حالا در اینجا و برای به انتها رساندن این پروژه مشغول به کارند . کار اما هر روز با یک مشکل مواجه می شود .

-         ذیحساب کارفرما چک رو امضا نمی کنه . اگه امروز فردا به بازار پول ندیم همه چیز به هم می ریزه .

-         حتا حسین خرکُش هم دیگه گوشت نسیه نمیده به کارگاه !

-         بیشتر از این نمی تونیم روغن نسیه برای ماشین آلات بخریم .

-         دو تا کامیون و یک بلدوزر و یک لودر به خاطر نبودن قطعاتشون یک هفته اس که خوابیدن .

-         پیمانکار حمل ،  پول نگرفته ، 5 تا از کامیون هاش رو از کارگاه برده بیرون .

-         مشاور تازه یادش افتاده تو مسیر زهکش اصلی باید دایک ( خاکریز حفاظتی ) رو اصلاح کنه . این یعنی یک اکیپ کامل ماشین آلات جدید .

و ... و ... . مشکلاتی که حالا دیگر در پروژه های عمرانی ، جزء بدیهیات به نظر می رسند . سال هاست عادت کرده ایم که اگر در پروژه ای همه چیز روی روال باشد تعجب کنیم ! سال هاست عادت کرده ایم که هر کاری را باعمال شاقه به اتمام برسانیم ! حالا برای کاستن از فشار کار نیاز به اضافه کردن چند کامیون داریم . به مدیران سایر پروژه های شرکت زنگ می زنم . هیچکدامشان نمی توانند – یا نمی خواهند – کمک کنند . عاقبت ، می روم سراغ حاج محمود . ساعت هفت صبح نشده که به حاجی زنگ می زنم .

-         سلام حاجی . خیلی ارادتمندیم برادر .

-         علیکم السلام . خوبی برادر ؟

-         حاجی جان یک کلام بگم ؛ زنگت زدم برای اینکه پنج تا کامیون بهم قرض بدی .

-         مهندس جان خوشم میاد که حرفت رو زود می زنی ! اما تو که می دونی من دارم آسفالت می ریزم . خودمم کامیون کم دارم .

-         حاجی جان کارخونه آسفالت شما که یک روز سالمه دو ماه خرابه !

-         از شانس تو حالا کاخونه سالمه !

-         حالا حاجی اگه تونستی پنج تا کامیون برای یک ماه به من بده قرض . خدا عوضشو جایی دیگه بده !!

می خندیم و از کار حرف می زنیم و آسمان ریسمان به هم می بافیم و سرانجام قرار می شود اگر کار آسفالت جاده ای که حاجی مدیر پروژه اش است به مشکل خورد ، کامیون های آن پروژه هم بیایند در این دشتِ گرم و تفتیده مشغول به کار شوند . روزهای آخر کارگاه است و تمام کانالها و زه کش ها و سازه های آنها بایستی ساخته شوند و تحویل مشاور و کارفرما داده شوند . کانال هایی که شاید آبی به آنها نرسد و زه کشهایی که شاید سیل ، تنها مهمان سالانه شان باشد ! خشکسالی های بی پایان دشت ، ارمغان خوبی برای مردم و برای کار ما نداشته و ندارد .

سرِ میز نهار نشسته ایم . با مهندس مجیدی در مورد یانی و موسیقی خاص او حرف می زنیم . مهندس مجیدی اهل موسیقی است و گیتاری دارد که گوشه ی اتاقش در کارگاه خاک می خورد ! حرف ها و نهارمان تمام نشده که موبایلم زنگ می زند . شماره ، شماره ی حاج محمود است .

-         السلام علیک یا حاج محمود عزیز . به این زودی می خوای برام کامیون بفرستی برادر ؟

-         علیک سلام مهندس جان . کامیون که قابلی نداره تو کاری به من نداشته باش ، من کامیون ، لودر ، بلدوزر ، هر چی بخوای برات می فرستم !

صدای حاجی می لرزد . احتمالا همه ی بچه های فنی مهندسی که سر میز نهار نشسته اند تعجب را در قیافه ام می خوانند که ساکت می شوند !

-         چی شده حاجی ؟ خیره ایشالله !

-         نه مهندس جان ، خیر هم نیست . یک ساعت بعد از اینکه تو گفتی کارخونه آسفالتت همه اش خرابه ، یهو دینام کارخونه سوخت . آتیش گرفت ! خدا رحم کرد کسی چیزی اش نشد !

به سختی خنده ام را کنترل می کنم .

-         خرافاتی شدی حاجی ها !حتما خواست خدا بوده که شما کامیون هات رو بفرستی برای ما که زودتر شر این کارگاه رو تموم کنیم .

-         مهندس جان ! تو چشمت شوره ! من دیگه کاری باهات ندارم . کامیون ها هم از فردا اونجان !

 

*****

بیست و هفت هشت روز می گذرد . کار با تمام سختی ها و تمام حاشیه هایش به پیش می رود . در اوج فشار کار و بی برنامگی های همیشگی پروژه ها ، حاشیه های سیاست هم دامان کارگاه را رها نمی کنند . یکی دو تا از مهندس ها از کارگاه می روند . روحیه ای برای کار ندارند . می روند که شاید برای همیشه قید کار در این شهر و دیار را بزنند و بروند ببیند « آسمان هر کجا ، آیا همین رنگ است ؟ » . اوضاع سیاسی مملکت ، بی پولی های پروژه را تشدید می کند . راندمان کار نیز به طرز عجیبی پایین می آید . تا چشم برگردانی ، هر دو نفری که با هم باشند ، راننده یا کارگر ، مهندس یا مکانیک ، پیر یا جوان ، در هر جا که باشند از سیاست حرف می زنند . از رنگ سبز . از خس و خاشاک . از اعتماد . از امنیت . و ... و ... . خون دل باید خورد تا روزمرگیِ سیاستِ عوامانه را از کار و کارگاه به دور نگه داشت !

عاقبت ، کارخانه آسفالت پروژه ی حاج محمود به راه می افتد . حاجی خودش آمده که به ما سری بزند و مشکل اجتماعی ای را که برای کارگاه پیش آمده ، با نفوذی که در منطقه دارد حل کند . با او می رویم سراغ چند نفر و سری هم به قسمتهایی از کار می زنیم و برمی گردیم کارگاه .

-         خوب مهندس جان . جان خودت فردا کامیون ها رو بفرست بیان .

-         حالا حاجی دیگه کارخونه سالم سالمه ؟ همه جاش رو چک کردین برادر ؟ باز فردا چیزی اش خراب شد نیایی بگی مشکل از چشمهای من بدبخته ها !

 

-         نه مهندس جان همه چیزش سالمه . نگران نباش .

-         آدمهات چی ؟ همه اومدن ؟ قیر ، قیف ، همه چی رو به راهه ؟ نکنه فردا کسی نباشه قیر داغ کنه ؟

حاجی خنده کنان ، پشت فرمان پژو ، بوقی برایم من می زند و دستی بلند می کند و می رود .

فردای آن روز ، به حاجی زنگ می زنم و می گویم اجازه بدهد کامیونها تا ظهر پیش ما بمانند . حاجی موافقت می کند .

-         به هر حال دستت درد نکنه حاجی . خیلی کمکمون کردی . اگه عصری مشکل خاصی نبود ، کامیون ها رو می فرستم .

-         ایشالله که مشکل خاصی پیش نمیاد .

اما بازی سر دراز دارد . نزدیک ظهر حاجی زنگ می زند . اضطراب در صدایش موج می زند .

-         مهندس جان نوکرتم . قربونتم . قرار شد کاری به ما نداشته باشی . من دیگه از تو می ترسم . اصلا همه ی دستگاه های ما برای خودت ! بیا هر چی می خوای بردار ببر !

-         حاجی جان بذار اول ما سلام کنیم بعد بگیم ارادتمندیم ، بعد شما بگو باز چی شده ؟

-         چی می خواستی بشه مهندس جان ؟ هان ؟ مگه نگفتی شاید فردا قیر داغ کن نباشه ؟ مسئول کارخونه رفته بوده سر استخر قیر ، برگشته خورده زمین . پاش شیکسته ! کمرش داغون شده ! حالا معلوم نیست باز کی ما بتونیم آسفالت تولید کنیم !

-         بی خیال حاجی جان . حالا دیگه اگه کسی نون درسته هم توی گلوش گیر کرد می خوای بندازی تقصیر ما ؟

-         نه مهندس جان من دیگه می ترسم . کامیونها تا آخر پروژه برای خودت . من می رم کامیون اجاره می کنم !

و سرانجام کار آن پروژه به اتمام می رسد . همه ی سختی های کار فراموش می شوند . همه ی دلخوری ها فراموش می شوند . همه ی رفاقت های کارگاهی می روند که یا تمام شوند و یا در کارگاهی دیگر ادمه پیدا کنند . ماشین آلات پروژه در پروژه های دیگر پخش می شوند . چندین و چند نفر بیکار می شوند . کوهی از بدهی و مشکلات بعد از کار می ماند که در دفتر شرکت باید به دنبال راه حلشان بود . حاشیه های تلخ و شیرین کار نیز کم کم فراموش می شوند . آن چیزی که باقی می ماند خنده های من و حاج محمود است که تا سالهای سال هر گاه و هر جا به هم می رسیم ، حاجی از ترسش از چشم های من می گوید و من برای حاجی کرکری می خوانم که مواظب خودش باشد !  

پ ن 1 – وقتی عجولانه ، ساعتی در فرودگاه و ساعتی در جاده و ساعتی در خوابگاهِ کارگاه ، بنشینی و متنی بنویسی از این بهتر نمی شود ! متنی که شروعش در خنکای پاییزی و باران شمال شرق کشور نوشته شود و پایانش در گرمای جنوب !

پ ن 2 – برای این سه شنبه روایتی مصور داشتم که به لطف سرعت خیره کننده ی اینترنت نتوانستم هیچ عکسی برای آن آپلود کنم ! – مثل عکس های پست قبل که روی دستم باد کرده اند ! – .  می گذارمش برای هفته ی بعد . پست هفته ی آینده ، تقدیم به حضرت نادر . با عکس هایی که بر دیوار چارو چسبیده می شوند . عکس هایی که برای آنها که لطف می کنند و چارو را می خوانند ، جالب خواهند بود .
+ نوشته شده در  سه شنبه سی ام مهر 1392ساعت 23:38  توسط مجید  | 

گذر عمر در دو اپیزود

گذر عمر در دو اپیزود

اپیزود اول : کارگاه . کار . آدمهای کار . پاییز و اندکی از زمستان 1382 .

1-      خانه ای داریم با 2 اتاق و یک حیاط نقلی . یک دستشویی و یک حمام و آبگرمکنی که همیشه ی خدا خراب است و روشن کردنش کار هر کسی نیست ! یکی از اتاقها انبار ی است . یخچالی هم در آن گذاشته ایم که زیاد هم به آن احتیاجی نیست ! خود اتاق حکم یخچال را دارد ! اتاق دیگر اما، پنجره هایش رو به حیاط و درِ خانه باز می شوند . همیشه چراغ نفتی علاءالدین کوچکی درون اتاق ، پِت پِت می کند . هم حکم سیستم گرمایشی را دارد وهم حکم اجاق مطبخ را ! برای رسیدن به خانه ، از خیابان اصلی روانسر داخل کوچه می آییم و از چهل و چند پله بالا می رویم تا به خانه برسیم . خانه ای میانه های کوچه ای پلکانی .

2-      دو سه نفر سنگتراش ، دو سه نفر بنا ، ده دوازده نفر کارگر ، گودرز - راننده ی تویوتای عهد بوق - ، مختار - راننده ی تاکسی تر و تمیز و زرد رنگ - من ، ناصر ، عموعلی که نگهبان است و البته ابابکر - یکی از کارگرها که سال قبل هم در عسلویه کارگرمان بود - . این جمع ، همه ی آدمهای یک کارگاه کوچک و جمع و جور هستیم در حوالی روستای کلاه کبود در حوالی روانسر . صبح ها خروسخوان ، در خانه ی سنگی و در قل قل کتری روی علاءالدین ، من و ناصر از خواب بیدار می شویم و با روشن شدن هوا ، مختار پیدایش می شود و سوار تاکسی می شویم و می رویم کارگاه . بقیه هم یا با تویوتای گودرز  می آیند و یا خودشان از روستا ، پیاده می آیند .

3-      گاهی که از کار و حواشی کار خسته می شویم ، می زنیم به دل طبیعت . می رویم به جایی دیگر . روزی از روزهای کار ، جمعه روزی ، با ناصر و اوستا مراد و با مختار و تاکسی اش می زنیم به راه . از کنار غار قوری قلعه می گذریم . می رویم حوالی روستای شمشیر . روستایی که گمان نمی کنم در زیبایی از ماسوله کم بیاورد . بعد می رویم پاوه . شهر هزار ماسوله . بر می گردیم . می رویم به جاده ی باینگان . میانه ی راه ، می زنیم به جاده ی خاکی و می رویم به روستای ساتیاری . روستایی که زیبایی هایش را به سختی می توان به کلام آورد . دوباره برمی گردیم . می رویم باینگان و کوچه ها و دره باغش را می بینیم . می خواهیم سری بزنیم به خالو حسین در حوالی باینگان . پیرمردی که خودش را فرزند فرهاد کوهکن می داند . پیرمردی که از روستا و شهر و همه چیز بریده است و درون کوه برای خودش اتاق – غار – هایی کنده است و زندگی می کند و هی اتاق – غار- های جدید با دست و با تیشه می کند . نمی دانم چرا ، اما سراغ خالو حسین نمی رویم . می گذاریم برای جمعه ای دیگر . از باینگان برمی گردیم و در باغ و بیشه ای کنار چشمه ای اتراق می کنیم . چایی و نهار . حرف و حدیث . از خاطرات قدیمی ناصر و از روزهای نه چندان خوب من . و از دلخوشی های مختار .  مختار مجرد است .

-         نگفتی چرا زن نمی گیری مختار ؟

-         از ترس !

-         ترس چی ؟

-         ترس اینکه زنم دختر بزاد ؟

-         دختر ترس داره ؟

-         نه ! داماد داشتن ترس داره ... هی ... هی ی ی ی ! داری فیلم می گیری مهندس جان ؟

-         ها ! یه روز میام به تو و دخترهات سری می زنم و این فیلم رو نشونشون می دم !

-         اگه من زن گرفتم حتما این کار رو بکن !

-         زن می گیری مختار جان . نشاشیده شب درازه . زن می گیری و عموعلی هم توی عروسی ات می زنه و می رقصه !

عموعلی از اهالی روستایی نزدیک کارگاه است . شب ها نگهبان است و روزها کارگر . بدیهی است که نه نگهبانی اش نگهبانی می شود و نه کارگری اش کارگری ! همیشه – و به تحریک مختار – در حال رقصیدن است و خنداندن دیگران . برای کارگاه خنده هم از اوجب واجبات است . خنده های خستگی . خنده های بی دلیل . خنده های بدل از غم . خنده های فراموشی .

 

4-      ابابکر را از سال قبل می شناسم . کارگرمان بود در عسلویه . روانسر که آمدیم اولین کسی که به کارگاه آمد ابابکر بود . روزها دم دست بناها کار می کند . عصر ها می رود کمک پدرش . می رود سراغ مزرعه ی سبزی و سبزی چینی و سبزی فروشی . غروب به غروب ، یک پاکت پر از سبزی که به راحتی دو سه کیلو می شود می آورد برای ناصر و من . به سفارش ناصر البته ! سبزی خوردن هایش را می خوریم و مابقی را ، به روش آقایان و به روش کارگاه – با زدن کمی از ته ساقه و اندکی شستسو !!! – آماده می کنیم و می ریزیم درون قابلمه ی سیاهمان و می گذاریم روی علاءالدین و کمی نمک و فلفل و زردچوبه و گاهی هم اگر از خوراک ظهر یا دیشب چیزی مانده باشد ، گوشت سفید یا قرمز یا هر چیز دیگری که بتوانیم به آن اضافه می کنیم و می شود سوپ ! بعد از ده پانزده روز می بینم که نمی توانم به ناصرخان که 25 سال از من بزرگتر است ، در مورد این سوپ اعتراض کنم ، می روم سراغ ابابکر :

-         اگه یه بار دیگه سبزی بیاری دم خونه ، جفت پاهات رو قلم می کنم !

 

5-      حواشی کار جزء لاینفک کار هستند . حواشی ای که بیشتر اوقات ربطی به کار ندارند ! فقط کار را درگیر خودشان می کنند ! گاهی این حواشی اعصاب آدمی را به چهار میخ می کشند . گاهی خنده دار هستند . گاهی گریه آور .

روزی است از روزهای کار . اتاق هنوز بوی سوپ سبزی دیشب را دارد ! سرم را از زیر پتو بیرون آورده ام و با سرما و خواب و تاریکی اتاق کلنجار می روم . صدای ضربه های آرام دستی بر در ، ناصر را از جایش بلند می کند .

-         این وقت صبح ؟ چه خبر شده ؟

-         نکنه مختار بی خوابی زده به سرش ، کله ی سحری اومده بریم کارگاه ؟

ناصر خنده کنان از اتاق بیرون می رود و قهقهه زنان بر می گردد . به سختی خنده اش را کنترل می کند .

-         ابابکره – خنده - . می خواد مرخصی بگیره – خنده - . گمونم گاوش زاییده – خنده - . ...

-         معلومه چی می گی ناصر جان ؟

-         اصلا این ابابکر – خنده – .  خودت بیا بگو ابابکر – خنده – بیا تو – خنده - ...

ابابکر همراه سوز سرما وارد اتاق می شود . مثل همیشه ، مظلوم و سر به زیر . یک گونی در دستش دارد . مثل برق گرفته ها از جایم می پرم :

-         این دفعه دیگه کله ی سحر سبزی آوردی ؟

ناصر همچنان می خندد .

-         نه آقا مهندس . می خواستم بگم امروز نمی تانم بیام سر کار . دیروز که برمی گشتم یک جوجه عقاب کنار کانال پیدا کردم . پاش شکسته و چرک کرده . می خوام ببینم امروز می تانم براش کاری کنم یا نه ؟

در میان خنده های ناصر و شگفتی من ، ابابکر در گونی را باز می کند و یک جوجه عقاب بی حال با پاهای بسته را بیرون می آورد .

-         به ! من ساده رو باش . خیال کردم امروز می خوای بری خواستگاری و مراسم عقد و عروسی رو هم یه روزه سرهم بندی کنی که این وقت صبح بی خوابی زده به کله ات !

ابابکر جوجه عقاب را می گذارد درون گونی . با صدایی آرام و چهره ای قرمز شده از شرم ، به زمین خیره شده است .

-         کی به ما زن می ده مهندس جان با این وضعمان ؟

 

اپیزود دوم آدمهای کار ، گذر عمر و روزگار . اوایل پاییز 1392 .

ده سال است که کار آن کانال تمام شده . از کرامات کار ما این که آخرین قسط مطالبات کار را ناصر ، دو سه روز قبل توانسته از شرکت بگیرد ! با لیلا آمده ایم روانسر . مختار را پیدا می کنم و با او می زنیم به دل طبیعت . از روزها و سالهای گذشته حرف می زنیم . از ده سال قبل . بعد از گذشت بیش از بیست و دو درصد از عمر من و بیست و هفت هشت درصد از عمرِ مختار ، دو باره به هم می رسیم . این بار نه برای کار . برای دمی – شاید – گریز از کار .

1-      مختار همان تاکسی را دارد . تاکسی را می دهد برادرش و با ماشین برادرش از روانسر می زنیم بیرون . بساط حبوبات فروش ها اول جاده ی پاوه به راه است . تل های کوچک رنگی کنار خیابان ؛ نخود ، لوبیا قرمز ، لوبیا سفید ، عدس ، بَنِه و ... . می رویم به سمت پاوه . از دوراهی جوانرود می گذریم . از روستای شمشیر و زیبایی هایش می گذریم . قبل از پاوه ، می پیچیم درون جاده ی باینگان و قبل از باینگان ، می رویم به سمت روستای ساتیاری . این بار جاده خاکی نیست . آسفالت شده است . روستا هم زیباتر شده است .  در کوچه های شیبدار روستا گشتی می زنیم . بوی نان تازه را می بلعیم نان ساجی . به قول مردمان شهرهای شرق و جنوب ، نانِ تیری .  پیرزنی خنده رو و بخشنده ، هر آنچه نان را که پخته است به ما می دهد تا یادمان باشد ، هنوز در گوشه هایی دور ، مهربانی و سادگی و پاکی ، نفس می کشد .

2-      مختار از همه ی آدمهای ده سال پیش می گوید . روی موبایلش فیلمی از عمو علی نشانم می دهد که آواز کردی می خواند و می رقصد و می خنداند . هنوز همان است که بود . فقط رنگ موهایش سفید شده است . البته خانه اش هم از روستا به شهر آمده . خنده هایش و رقصش اما ، گذر زمان را به سخره گرفته اند . بی گمان سادگی اش نیز .

3-      مختار از ابابکر می گوید :

-         اون هم مثل .... ولش کن . بگو چی شد یاد روانسر افتادی ؟ چی شد از این طرفا آمدی ؟ می دانی وقتی زنگ زدی چقدر خوشحال شدم ؟

-         اومدم اون فیلم کذایی رو نشون خانمت بدم . چند تا دختر داری ؟

صدای خنده های مختار ، صدای حسن زیرک را که دارد روی فلش مموری متصل به پخش صوت می خواند ، محو می کند .

-         مهندس جان چند ماه بعد از اینکه شما رفتید ، زن گرفتم . الان هم دو تا پسر دارم . هشت ساله و یازده ماهه . خدا را شکر شر داماد به سرم نمیاد هیچوقت !

-         خوب بگذریم . از ابابکر می گفتی .

-         چی بگم مهندس ؟ اون هم شانسی نداشت به روزگار . زن داشت و بچه . حالا جدا شدن از هم . کمک کار باباشه . سبزی کاری دارن . همین نزدیکی ها .

نشسته ایم در یک سفره خانه ی سنتی . لیلا دارد از کوه و آب و درخت عکس می گیرد . مختار قلیان دود می کند . من و کارگر رستوران دومینو بازی می کنیم و کُرکُری می خوانیم ! از باینگان برگشته ایم . همان مسیری را رفته ایم و برگشته ایم که ده سال پیش .

4-      ده سال پیش ، در یک جمعه ی گریز از کار ، قرار گذاشته بودیم که جمعه ی دیگر سراغ خالو حسین و دست کنده هایش در کوه برویم . حالا و بعد از ده سال و در یک روز شنبه ، جمعه ای که قرارش را گذاشته بودیم فرا می رسد ! در برگشت از باینگان می رویم سراغ خالو حسین فرزند خوانده ی فرهاد کوهکن ! از دستکندهای او بازدید می کنیم و از باغ روستای اطرافش . با او حرف می زنیم . صدالبته من بیش از یکی دو جمله ی او را  نمی فهمم و مختار برایم ترجمه می کند . از زحماتی که کشیده می گوید و از اینکه می خواهد آخرین اتاق را دو طبقه کند ! اتاق هایی در دل کوه . میمندی در قرن بیست و یک .

5-      غروب می رویم سراغ ابابکر . نزدیکی های روانسر ، بعد از جاده ی کلاه کبود . وسوسه قلقلکم می دهد که سری بزنم به کلاه کبود . به روستا . به کانالی که بخشی از آن را ما ساختیم . به جوان های آن روز که کارگر بودند و بنا نشده بودند . چند نفرشان هنوز در روستا مانده اند ؟ چند نفرشان هنوز کار می کنند ؟ چند نفرشان بنا شده اند ؟ چند نفرشان ازدواج کرده اند ؟ هر کدامشان چند تا بچه دارند ؟ و ... اما نه من جدی می گیرم این وسوسه را و نه مختار که پشت رل نشسته ، به آن سمت می رود ! مستقیم می رویم . می رویم سراغ ابابکر .

-         هااااااا.... هان !... اینم آلاچیق ابابکر .

از ماشین پیاده می شویم . دارم با موبایل با سرپرست کارگاهی در بندر عباس حرف می زنم . مردی به سمت ما می آید . خنده رو و تپل ! من با موبایل حرف می زنم و مرد جوان با من روبوسی می کند . هول هولکی خداحافظی می کنم و ابابکر را در بغل می گیرم . دوباره روبوسی می کنیم . دست به پشت شانه های هم می زنیم . دو سه قدم عقب می آیم و خوب او را نگاه می کنم . چهره همان چهره است . مظلوم . خنده رو . رنج کشیده . و پشت خنده هایش غمی نهفته است که نمی خواهم به آن فکر کنم .

-         ابابکر بالاخره با جوجه عقاب چکار کردی ؟

-         دو ماه داشتمش . براش خیلی خوب بود . مرغ براش می خریدم . گنجشک می گرفتم به اش می دادم . آخرش بابام گفت باید ببریش کوه رهاش کنی . خسته مان کرده بود از بس که گوشت می خورد ! اما پاش هم دیگه خوب شده بود . بردمش بالای کوه و ولش کردم . چرخی زد و رفت توی آسمون . من به اون نگاه می کردم و اون به من . نیم ساعتی همینطور ماندیم . بعد من اومدم پایین و اون رفت بالا . دیگه خبری ازش ندارم . شما خوبی ؟ خوش هاتی مهندس جان . این طرفا کجا بودی ؟

با پدر ابابکر سلام و تعارفی می کنیم و با ابابکر و مختار می رویم گشتی در زمین های سبزی کاری شده می زنیم . لیلا از ما عکسی به یادگار می گیرد . بوی سبزی تازه شادم می کند . شاداب می شوم . در بین کرتهای سبزی قدم می زنم . گشنیز . تربچه . تره . پیاز . نعنا .  شاهی . گوجه ی کردی . فلفل قرمز . کدو . بادنجان و ... بادنجان ها و فلفل ها را سرمای چند روز قبل از بین برده است . اما خنده های ابابکر و صورت رنج کشیده اش همان است که ده سال پیش بود . نیم ساعتی حرف می زنیم و نشخوار گذشته می کنیم . موقع رفتن ، ابابکر با یک کیسه ی بزرگ سبزی غافلگیرمان می کند و با چند کدوی تزیینی عجیب و غریب که اولین بار است می بینم !

-         ابابکر باز هم کیسه ی سبزی ؟ یادت رفته چی به ات گفتم ؟ تازه ناصرخان هم که نیست ! وِیی ی ی ی ... وِی ! علاءالدین از کجا بیارم برای پختن سوپ سبزی کذایی ؟

 ابابکر می خندد و دست می دهیم و خداحافظی می کنیم . به امید دیداری که شاید چند سال بعد باشد ، شاید هم .... . به نباشدش نمی خواهم فکر کنم . می خواهم به فردا فکر کنم . به گریزی دیگر به طبیعت و راههای رفته در ده سال پیش . شاید فردا تا نودشه برویم .

6-      روزی دیگر شب شده . باز با مختار زده ایم به راه : پاوه . شهر هزار ماسوله . رودخانه ی سیروان و آب زلالش . کارگاه سدسازی و کامیون هایی که جاده را قرق کرده اند . تونل های نیمه کاره و راه جدید روستای هجیج . بقعه ی عبیدالله فرزند موسی کاظم . چله خانه ی با قدمت هزار و صد و چند ساله ی روستا . روستایی که همه منتظرند تا بعد از ساختن سد داریان بخش قابل توجهی از آن  - از جمله خانقاهش -  به زیر آب رود .  کانی بل – چشمه ی بل – که روزگاری آبشار بل بود و چندی دیگر در دریاچه ی سد ، هیچ نخواهد بود . نودشه و زیبایی های غیر قابل وصفش . باغهای پلکانی اش . تکه های بهشت موعود . و کبابی که مزه اش تا مدتها از یاد نخواهد رفت ! و دوباره پاوه و جاده ی روانسر و غار قوری قلعه و بساط حبوبات فروشهای اول روانسر و خانه . خانه ی مختار .

و ... و ... حالا برگشته ایم و مهمان مختاریم . بچه ی کوچک مختار ظرف شکلات را خالی کرده و همه جای اتاق شده پر از شکلات . خانمش به کردی با لیلا حرف می زند . مختار از مابقی آدمهای کارگاه می گوید :

-         محمد حسن تا همین اواخر سنگ می تراشید . اوستا مراد وضعش خیلی خوب شد . سر و وضعی به هم زد . اما قدرشا ندانست . اوضاعش به هم ریخت . عموعلی نگهبان یه شرکته . هنوز هم می رقصه . هنوز هم امیدواره شما و ناصرخان برگردید اینجا و یه کارگاه بزنید اون هم با شما کار کنه . آمده شهر . اون یکی سنگتراشتان . خدا بیامرزدش . مُرد . و ...

شامی که در خانه ی مختار می خوریم ، رنگ مهربانی را به یادم می آورد . رنگ بی آلایشی را . رنگ دوستی را . بی رنگی را به یادم می آورد . بی رنگی را که دیرگاهی بود که با تمام وجود حس نکرده بودم .

گاهی روزگار بعد از روزهای کار ، خاطراتی شنیدنی تر دارد تا خود کار .

------------------------------------------------------------------------------------------------------

پ ن 1 – نوشتن این روایت کار ساده ای نبود . چرایش بماند . بی گمان خیلی ها چنین تجربه ای داشته اند و مثل من نمی دانند بگویندش تلخ یا شیرین !

پ ن 2 – مختار  همان مختار است و ابابکر نیز . این پست هم تقدیم به این دو که مفهوم انسانیت را و بی آلایشی را با هیچ چیز نیامیخته اند . نه با قومیت ، نه با مذهب ، نه با دارایی و ... .- مختار و ابابکری که شاید هرگز این نوشته هارا نخوانند ، - چرا که سر و کارشان با این دنیای مجازی نیست . -  اما مابقی اسم ها اسم واقعی شان نیست . به پاس آن انسان های حقیقی که ندیدمشان و شاید نخواهند اسمشان اینجا آورده شود .

پ ن 3 – ناصر نیز همان ناصر عزیز است . پیرمرد دوست داشتنی و خستگی ناپذیر . روزگارش دراز باد . و سرانجام اینکه : طولانی بودن این روایت را بر ما ببخشید !

+ نوشته شده در  سه شنبه بیست و سوم مهر 1392ساعت 3:5  توسط مجید  | 

روز اختصاصی

روز اختصاصی

امروز را می خواهم برای خودم بگذارم .

می خواهم به خودم برسم

صبح زود بیدار شوم

دوشی بگیرم

و با لباس کمی به تن ،

روی مبل قدیمی لم دهم

و برای دل خودم سوت بزنم !

امروز می خواهم برای خودم باشم .

شعری بخوانم

چیزی بنویسم

با دوستی

-         هر که به ذهنم برسد –

حرف بزنم

و کمی نشخوار گذشته ها کنم !

....

فقط تا دیرم نشده

-         سریع تر –

باید برای رفتن سرکار حاضر شوم

و برای نهار برنجی بپزم 

از کار که برگردم ،

وقتم را برای خودم خواهم گذاشت .

...

قبلش کارهای فردایم را مرور می کنم

با پسرکم نهار می خورم

کمی بازی ،

کمی درس ،

کمی خانه را جمع و جور می کنیم

تا بتوانم پس از آن

دیگر وقتم را برای خودم بگذارم

می خواهم کتاب شعری را که خریده ام

ورق بزنم

فقط عصر باید با کارگاه ها ،

 نیم ساعتی تلفنی کلنجار بروم

و گزارشی باید تهیه کنم

و چیزی برای شام بگذارم

بعد از آن حتما دوشی خواهم گرفت

و روی مبل قدیمی لم خواهم داد ،

و یک آواز دشتی ، گوش خواهم کرد !

...

اما دل پسرکم را نمی شکنم

 پای تلویزیون می نشینم

خودم را و جعبه ی بی جادو را تحمل می کنم .

دیر وقت که شد ،

همه که به خواب رفتند ،

آنگاه که سگ ها به کوچه ها می زنند

در غوغای صدای سگ ها و کورسوی نور

وقتم را برای خودم می گذارم

بالشم را می آورم

مثل جنازه ای ،

روی زمین ولو می شوم

با صدای خرخر خودم از خواب بیدارم می شوم ،

جایی یادداشت می کنم :

« یادم باشد که فردا ،

وقتم را برای خودم بگذارم . »

----------------------------------------------------------------------------------------------

پ ن 1 –پرسش :  چه ربطی داشت به روایت های کار و کارگاه ؟

             پاسخ : واگویه ای بود از روزهای کار در حوالی شهر و کارگاه . واگویه ای از سال 1385 .

پ ن 2 – برای نادر گرامی : حضرت نادر ، فکر کردن به این که همه ی سه شنبه ها خودم باید در و دیوار چارو را آب و جارو کنم ، حس خوشایندی ندارد . شاید به جای من ، تو چند تا عکس قدیمی بگذاری اینجا ، نه ؟!

پ . ن ۱۷/۰۷/۹۲ : وبلاگ سومین فصل مبهم با مهمان نوشتی از مریم نگار به روز شد .

+ نوشته شده در  سه شنبه شانزدهم مهر 1392ساعت 6:53  توسط مجید  | 

مطالب قدیمی‌تر