چارو

چارو بروزن پارو ، نام محله ای است در شهرکرد . پایین تر از محله ی نمد مال ها . اینجا اما ...

حواشی کار و کارگاه - یک شوخی مکتوب

یک شوخی مکتوب !

گرما بیداد می کند . هنوز تجهیز  کارگاه تمام نشده و به جز یکی دو تا اتاق که کولر گازی دارند ، در بقیه ی اتاقها کولر آبی داریم که نبودش شاید بهتر از بودنش باشد !

پشت میز ، درون اتاق سرپرست کارگاه نشسته ام . رضا ، آبدارچی کارگاه ، یک لیوان بزرگ چایی برایم آورده است . مشغول خوردن چایی هستم و خواندن نامه ی نظارت مقیم کارگاه .

دیروز با مهندس احمدی ، سرپرست نظارت ، یک ساعتی در مورد تجهیز ساختمان نظارت حرف زدیم . یک سری وسایل اداری می خواهند و یک سری وسایل رفاهی .

-       مهندس احمدی عزیز . برادر من . باز هم می گم . هر چیزی می خواهین تا تجهیز کارگاه تموم نشده درخواست کن . من الان دستم بازه . بعد که تجهیز کارگاه خودمون تموم شد دیگه نمی تونم هر چیزی خواستین رو تهیه کنم .

-       باشه مهندس جان . تا فردا یه لیست کامل بهت می دم . همه ی وسایل اصلی و متعلقاتشون .

-       خوبه . منتظرم .

برای اطمینان ، امروز صبح طی یک نامه رسمی ، باز به او یادآوری کرده ام که درخواست هایش را ارائه کند :

جناب آقای مهندس احمدی

سرپرست محترم دستگاه نظارت ، پروژه ....

موضوع : تجهیزات مورد نیاز ساختمان نظارت

با سلام .

احتراما ، پیرو مذاکرات حضوری خواهشمند است لیست تجهیزات مورد نیاز دستگاه محترم نظارت جهت تکمیل تجهیز ساختمان نظارت مقیم را در اسرع وقت ارائه نموده تا امکان تامین تجهیزات همراه با سایر تجهیزات مورد نیاز کارگاه فراهم گردد .

با سپاس

سرپرست کارگاه

...

 

 حالا ،  نشسته ام  پاسخ نامه را می خوانم . لیست نوزده ردیفی وسایل مورد نیاز نظارت را . لیستی که در پایان هر ردیفش ، تکیه کلام مهندس احمدی هم نوشته شده است : « متعلقات مربوطه » ...

 

 

جناب آقای مهندس ...

سرپرست محترم کارگاه پروژه ...

موضوع : لیست تجهیزات مورد نیاز نظارت مقیم

با سلام  و احترام .

عطف به نامه شماره ... مورخ ... ، لیست تجهیزات مورد نیاز جهت ساختمان نظارت به شرح زیر اعلام می گردد . خواهشمند است دستور فرمایید نسبت به خریداری تجهیزات با هماهنگی نماینده ی این نظارت ، اقدام لازم را مبذول نمایند  .

1-کامپیوتر pentium 4  و متعلقات مربوطه  - 2 دستگاه

2-دستگاه فتو کپی سیاه و سپید شارپ در قطع A3 همراه متعلقات مربوطه – یک دستگاه

3-میز تحریر و متعلقات تحریر – 4 سری

4-میز کنفرانس 12 نفره و متعلقات مربوطه – یک سری

5-لوازم و متعلقات آبدارخانه

6-میز نهارخوری 6 نفره و متعلقات مربوطه

و ....

14- تلویزیون یک دستگاه

15- میز تلویزیون و متعلقات – یک عدد

16- تختخواب دو طبقه و متعلقات – 4 عدد

و ...

با تشکر

سرپرست دستگاه نظارت

احمدی

 

با خواندن ردیف 16 ، چایی در گلویم گیر می کند . سرفه کنان و خنده کنان ادامه ی نامه را می خوانم و به پاسخش فکر می کنم . این تکیه کلام مهندس احمدی که به دنبال هرچیزی یک متعلقات می بندد ، واقغا بعضی جاها جالب می شود .

سرفه هایم که تمام می شود ، از داخل کازیه یک کاغذ  چرکنویس برمی دارم و پاسخ نامه را می نویسم :

 

جناب آقای مهندس احمدی

سرپرست محترم دستگاه نظارت ، پروژه ....

موضوع : تجهیزات مورد نیاز ساختمان نظارت

با سلام .

احتراما بازگشت به نامه شماره .... مورخ ...  به استحضار می رساند :

1-لوازم و تجهیزات مورد نیاز ذکر شده در بندهای 1و 2 قبلا خریداری شده و تحویل کارشناس محترم نظارت شده است .

2-جهت خرید لوازم و تجهیزات ذکر شده در بندهای 3 الی 15  و 17 الی 19 خواهشمند است دستور فرمایید نماینده ی محترم نظارت در تاریخ .... هماهنگی لازم را با  آقای مهدوی ، کارپرداز کارگاه به عمل آورند . 

3-لوازم درخواستی در ردیف 16 نیز تهیه شده و لیکن این کارگاه از تهیه ی متعلقات مربوطه شدیدا معذور می باشد !

 

با سپاس

سرپرست کارگاه

...

 

ساعتی بعد ، نامه ی تایپ شده روی سربرگ های شرکت را امضاء می کنم و می فرستم برای مهندس احمدی . نامه ای که تا مدتهای مدید ، می شود دستمایه ای برای شوخی و خنده های بعد از ساعت های کار . برای یادآوری روزهای اول کار و روزهای تجهیز کارگاه . برای آنکه دمی بنشینیم و فکر کنیم که ساعت های گرم و هوای داغ و دم کرده ی دشت سوزان را ، بین ساعت 12 تا 3 بعد از ظهر گاهی باید با استراحت بر روی تخت ها ی دو طبقه و نه دو نفره ، سپری کرد .

 

 

 

 

+ نوشته شده در  سه شنبه هجدهم آذر 1393ساعت 23:51  توسط مجید  | 

خاطرات کار و کارگاه . خاطرات حواشی کار

 

پیرمردی دوست داشتنی در هتل !

روزهای شروع یک پروژه ی جدید است . پروژه ای در پنجاه کیلومتری در شهری که از محل دفتر شرکت بیش از هزار کیلومتر دور است . هنوز نه کارگاهی تجهیز شده است و نه ساختمانی اجاره کرده ایم . یک مهندس که بچه ی همان شهر است را به عنوان معاون آینده ی کارگاه و سرپرست موقت کارگاه به کار گرفته ایم . مجبورم تا زمانی که خانه ای اجاره کنیم و یا کانکس های اسکان موقت را در محل کارگاه بگذاریم ، دو سه روزی در هتل باشم . هتلی که بهترین خاصیتش ، صبحانه اش است !

در رستوران هتل ، بشقاب پر از نیمرو و گوجه و خیار شور را می گذارم روی میز . یک لیوان شیر هم می آورم و یک بشقاب پر از نان . مشغول خوردن می شوم .

رو به روی من ، پشت یکی از میزهای ردیف کنار پنجره ، پیرمردی نشسته است . باید سنی حدود شصت ، شصت و دو سه سال داشته باشد . پیرمرد ، شاداب و سرزنده به نظر می رسد . لباس های اتو کشیده ، صورت اصلاح شده ، موهای شانه شده و مرتب . این ها اولین چیزهایی است که در برخورد با پیرمرد به چشم می آیند .

کنار پنجره ی رو به محوطه ی بیرون از هتل ، پیرمرد ، تنها ، نشسته و مشغول خوردن صبحانه است . صبحانه ای که تشکیل شده از یک سیب قرمز بزرگ که مرد آن را به تکه های مساوی تقسیم کرده و با چنگال ، به آرامی و با حوصله ی تمام ، یکی یکی ، بر می دارد و در دهانش می گذارد و می خورد .

از ذهنم می گذرد که شاید شادابی او به خاطر همین شیوه ی صبحانه خوردنش باشد ! در هتل باشی و منوی صبحانه ی متنوعی مقابلت باشد و فقط میوه بخوری ؟ اراده ای می خواهد که باید قابل ستایش باشد ! سخت باید باشد ، سخت !

همین طور که صبحانه ام را می خورم ، در ذهنم با وضعیت جسمانی خودم در آینده کلنجار می روم . هفده هجده سال بعد ، اگر من هم به سن این مرد برسم ، وضعیتم چگ.نه خواهد بود ؟ آیا به همین مرتبی خواهم بود ؟ آیا به شادابی او خواهم بود ؟ آیا می توانم به خاطر حفظ سلامتم ، صبحانه فقط میوه بخورم ؟ آنهم فقط یک عدد سیب ؟ آیا این کار باعث سلامت جسمی ام خواهد شد ؟

نه ! گمان نکنم ! گمان نکنم شادابی و سرزنده بودن مرد به خاطر این چیزها باشد . حتما شغلش طوری بوده و هست که استرس ندارد . حتما در زندگی آدم شادی بوده و غصه های بزرگی نداشته . شاید تجربه های تلخ زندگی اش کمتر از آنچیزی بوده که روی سلامتش تاثیر گذاشته باشد . و ... و ... .

فکرهای مختلف همینطور از میان بشقاب صبحانه ی من و تکه های سیب پیرمرد ، درون ذهنم رژه می روند . انگار با این فکرها دارم با گذشت زمان کنار می آیم . باید زمان بگذرد و صبحانه ام تمام شود و خودم را جمع و جور کنم و سوار ماشین  معاون کارگاه شوم که به زودی می آید جلوی هتل ، و بروم سمت پروژه . پنجاه کیلومتر خارج از شهر .  

درگیر این فکرها و درگیر صبحانه و درگیر گذشت دقایق هستم که پیرمرد از جایش بلند می شود . با یک دستمال دستهایش را تمیز می کند . ببا دستمال دیگر لبها و اطراف لبهایش را تمیز می کند . نگاهی به ساعتش می اندازد و می رود . از رفتنش خوشحال می شوم . حالا می توانم بدون دیدن او ، بدون فکر کردن به او با سرعت بیشتر صبحانه ام را بخورم . بعد بروم یک لیوان چایی بردارم و منتظر آمدن معاون کارگاه باشم . اگر زود آمد که هیچ ! اگر تاخیر داشت ، یک لیوان چایی دیگر هم خواهم خورد ! شاید تا ظهر ، در طول پروژه و پیگیری کارها ، فرصتی و جایی برای چایی خوردن نباشد !

می خواهم بروم چایی بباورم که پیرمرد برمی گردد . خیلی آرام و خونسرد ، بشقابی را که در دست راست دارد روی میز می گذارد . بعد ، با دست راستش ، صندلیای را کمی عقب می کشد و همینطور که در حال نشست روی صندلی است ، بشقابی را که در دست چپش گرفته ، روی میز می گذارد . با تعجب به بشقابهای پر از صبحانه نگاه می کنم . نیمرو . خامه . عسل . حلیم . نان . گوجه . پنیر و ... .

از ذهنم می گذرد : این است راز شادابی مرد ! نگاهم در نگاه مرد گره می خورد . هر دو لبخندی می زنیم و او می نشیند و من بلند می شوم . می روم . زمانی برای چایی خوردن نمانده است . معاون کارگاه رسیده و جلوی هتل منتظر من است . یک روز پر از کار و پر از دوندگی پیش روست . روزی مثل همه ی روزهای شروع یک پروژه .

می روم و می دانم که حالا باید به طور جدی به سالهای آینده ام فکر کنم . آیا من هم در سن شصت و چد سالگی می توانم به این خوبی و سرزنده ای و شادابی صبحانه بخورم ؟!!

 

+ نوشته شده در  سه شنبه چهارم آذر 1393ساعت 23:54  توسط مجید  | 

خاطرات آدمهای کار . خوزستان .

 

خاطرات خوزستان ، یک دوجین سال قبل

دوم : رستم ، پیمانکار حمل مصالح

-        علو ... سلام ... عاقای شمسی پووور ؟

صدایی بسیار بم ، با تن بالا ، از آن صداهایی که به آن می گویند صدای کلفت ، با لهجه ای جنوبی که تلفظ حرف الف بیشتر شبیه عین است ، پشت خط است . صدا واقعا کلفت و خشن است .

-        بله بفرمایید .

-        من رستمم . رستم عابدی .

به ذهنم فشار می آورم . رستم عابدی ؟ بی گمان از پرسنل شرکت نیست . از دوستان قدیمی هم نیست . اگر بود ، صدایش فراموش نشدنی بود !! دارم با ذهنم کلنجار می روم که خودش به کمکم می آید :

-        شماره تو عاقای علوی داد ...

-        آهان ... آقای رستم عابدی . پیمانکار . در خدمتم .

یادم می آید که یکی از همکارهای قدیمی از او برایم گفته بود . آقای علوی ، که ظاهرا قبلا در پروژه ای با رستم عابدی همکار بوده .

حرف ها شروع می شود . از سوابق کاری اش می گوید . از ماشین آلات و امکاناتی که دارد می گوید . از اینکه درخوزستان و بخصوص در اهواز ، حرفش حسابی در رو دارد و کارش لنگ نمی ماند . می گوید و می گوید و آخر سر قرار می شود برود کارگاه و با سرپرست کارگاه صحبت کند و به نتیجه برسند .

نیم ساعت بعد ، گوشی موبایلم را روی میز می گذارم و تلفن دفتر را بر میدارم . شماره سرپرست کارگاه را می گیرم .

-        الان یک نفر بهت زنگ می زنه . پیمانکاره . چند تا کامیون داره . اگه سر قیمت باهاش توافق کردی بگو تا قراردادشم بنویسیم .

-        شماره اش چنده ؟ اسمش چیه ؟

-        اسمش رستمه . از روی صداش می فهمی خودت !

و رستم عابدی ، از چند روز بعد می شود پیمانکار کارگاه . کامیون هایش در کارگاه مشغول کار می شوند . دو سه باری که می روم کارگاه ، او را نمی بینم . اما تقریبا هر هفته ، سه چهار بار تلفنی با او حرف می زنم . کم کم چیزهای بیشتری از او می فهمم . هم از کارش . هم از خودش . هم اینکه از کجا شروع کرده و به کجا رسیده . می فهمم که دو تا پسر دارد که خیلی هم دوستشان دارد . یکی کلاس چهارم است و یکی کلاس دوم . و ... و ... .

کمتر از دوماه بعد ، روزی که باید به کارگاه بروم با رستم قرار می گذاریم که حساب کتابش را رسیدگی کنیم و صورتجلسه کنیم . ظاهرا با کارگاه بر سر تناژ دو سه تا کامیون اختلاف دارد . اختلافشان عدد بزرگ و مهمی نیست ، اما به هر حال باید همه چیز شسته رفته شود . زنگ می زنم و آدرس دفترش را از او می گیرم .

-        نهار هم دعوتی . بعد عز نهار می رسونمت کارگاه .

این غلظت حرف زدنش برایم جالب است . با سرپرست کارگاه قرار می گذاریم که برویم دفتر رستم . دفتری که ظاهرا دیوار به دیوار خانه اش است . من از فرودگاه مستقیم تاکسی می گیرم و آدرس را به راننده تاکسی می دهم . سرپرست کارگاه هم قرار می شود خودش را به ما برساند .

سوار بر تاکسی ، به سمت دفتر رستم می روم . نزدیکی های جایی که حدس می زنیم دفتر رستم باشد ، شماره اش را می گیرم .

-        سلام .

-        سلام ... کجایی مهندس ؟

-        من از دوربرگردون سوم دور زدم . دفترت کجاس ؟

-        سرکوچه 16 . کنار سنگ فروشی .

 هنوز به کوچه شماره 16 نرسیده ایم . برایم دیدن رستم جالب است . دیدن مردی که صدایی با آن ابهت دارد . همینطور مردی که از حرف زدنش معلوم است اعتماد به نفس بالایی دارد . یاد رهبر می افتم . مردی از سالهای قبل و کارهای قبل که صدایی داشت به بمی صدای رستم . البته کمی نازکتر از صدای رستم . هیکل رهبر درشت بود . مثل یک تنه ی درخت کهن سال . پر ابهت و استوار . صدایش کلفت بود و لوطی منش بود . رهبر از راننده های قدیمی بود . با مرام و با قلبی مهربان . آنگونه که مهربانی اش با هیکلش تناسبی نداشت !

حالا صدای رستم برایم تداعی گر اوست . اما بی گمان صاحب این صدا باید از رهبر هیکلی تر و تنومند تر باشد . خنده ام می گیرد . اگر با او به اختلاف برسیم و کارمان بالا بگیرد حتما با یک ضربه ی دست می تواند طومار مرا در هم بپیچد ! در ذهنم رستم را تجسم می کنم . رستمی شبیه نگاره های رستم دستان در نقاشی های شاهنامه ای . با این فکرها درگیرم که ناگهان تابلوی کوچه شماره 16 از جلوی چشمم رد می شود .

-        نگه دار رییس . همینجا .

پیاده می شوم . هفتاد هشتاد متری از کوچه شماره 16 رد شده ام . برمی گردم . هر چه نگاه می کنم رستمی نمی بینم . جلوی یک خانه بچه ای دارد با دوچرخه اش کلنجار می رود ! انگار دوچرخه خراب شده . چند نفر در پیاده رو ایستاده اند و به زبان عربی با هم حرف می زنند. صدای همه ی آنها بلند است . هیچکدام اما صدای رستم نیست . نزدیک سنگ فروشی می رسم . مردی داخل سنگ فروشی نشسته و سیگار می کشد . شماره ی رستم را می گیرم . تا وصل شود طول می کشد .

مردی از کنارم رد می شود . بوی تنباکو می دهد . صدای مردها تمام شدنی نیست ! درِ خانه ای باز می شود و مردی از خانه بیرون می آید . بدون آنکه به اطراف نگاه کند می نشیند کنار بچه و دوچرخه . صدای زنگ موبایلش که بلند می شود ،  دست می کند در جیبش و موبایلش را بیرون می آورد .

-        سلام . پس کجایی مهندس ؟

می رسم سه چهار قدمی مرد . صدا صدای رستم است . گوشی را قطع می کنم و می گویم :

-        برگرد رستم . پشت سرتو نگاه کن .

به شیوه ی مردان آن دیار روبوسی می کنیم . من و رستم . رستمی که صدایش صدای رستم دستان است و قدش چیزی حدود یک متر و شصت سانتی متر و شاید کمتر !! در شگفت می مانم از تناسب آن قد و آن صدا !!

                                                     ------------------------------

سالها از آن روز و از دیدن رستم می گذرد . یک دوجین سال عجیب می گذرد . بعد از یک دوجین سال ، دوباره به اهواز آمده ام . در پیگیری کارها ، گذارم به حوالی دفتر و خانه ی رستم می افتد . دفتری که پسر کوچک رستم ،در آنجا می نشست و برایم نقاشی می کشید و من از نقاشی هایش تعریف می کردم . هنوز نقاشی پسر کوچک رستم را دارم . شکل یک کامیون که با خط کودکانه و خودکار آبی روی در آن نوشته : « اف هاش ماشین احمد عابدی » .  و روی بدنه ی طولانی کامیون با همان خط نوشته : « من آقای شمسی پور را دوست دارم » .

حالا احمد باید دانشجو باشد ! شاید هم سرباز باشد ! رستم هم حالا حتما کامیون هایش بیشتر شده اند و کار و بارش بهتر شده . از جلوی کوچه شماره 16 رد می شوم . نشانی از سنگ فروشی و از دفتر رستم نیست . اما من از ذهنم می گذرد :

-        « من دوستی دارم که رستم است و پسری دارد که اسمش احمد است ... » 

+ نوشته شده در  سه شنبه بیست و هفتم آبان 1393ساعت 23:55  توسط مجید  | 

خاطرات آدمهای کار - خاطرات حواشی کار

خاطرات آدمهای کار - خاطرات حواشی کار

« آدمهای خوب و دوست داشتنی »

باید بروم ماموریت . به یک شهر جنوبی . جنوب غربی . باید بروم اهواز .  از شرق به غرب ! فرصت خوبی است تا در بین دو روز کاری – چهارشنبه و شنبه – دو روز هم مرخصی بگیرم و گشتی در شهرهای اطراف بزنم . می شود یک سفر کوتاه را برنامه ریزی کرد . با لیلا می رویم .آنجا  لیلا می رود خانه ی برادرش در یکی از شهرهای اطراف و من می روم دنبال کارهایم .

برای رسیدن به اهواز سه راه وجود دارد . یکم : رفتن با ماشین و بیست ساعتی را در راه بودن . دوم : رفتن با هواپیما به تهران آباد و از آنجا به اهواز . سوم : رفتن از کرمان به یزد با ماشین و از یزد به اهواز با هواپیما .

مرد راه اول نیستم ! راه دوم هم هزینه اش بیشتر از آن چیزی است که حریفش شوم . پس می ماند راه سوم . با ماشین می رویم یزد . از یزد با پرواز می رویم اهواز .  

در فرودگاه اهواز ، کوله پشتی لپ تاپ و کوله پشتی دوربین را روی صندلی های سالن انتظار می گذارم و می نشینم تا لیلا برود ساکش را بیاورد . چند دقیقه ای می گذرد تا ساکها روی نوار متحرک داخل سالن قرار گیرند . از دور دارم نگاه می کنم به مسافرهای منتظر ساک . بعضی ها خسته اند . بعضی ها بی حوصله . یکی دو نفر خوشحال هستند . خوشحال از سالم بر زمین نشستن ! بیشترشان اما عجله دارند . ساعت از نیمه شب گذشته است . همه عجله دارند تا هرچه زودتر به جایی برسند که بتوانند سر بر روی بالشی بگذارند و چند ساعتی آرام بخوابند .

لیلا منتظر رسیدن ساک است . یک لحظه چشمم به زنی می افتد که در فرودگاه یزد ، نزدیک ما در صفِ گرفتنِ کارت پرواز بود . زن عجله دارد . عجله در تمام حرکاتش موج می زند . انگار نگران هم هست . شاید نگران این است که وسایلش نرسیده باشند ! بچه اش چند قدم آنطرف تر منتظر اوست .

زن یک ساک را از روی نوار نقاله بر می دارد . انگار سنگین است . برای او سنگین است . به زحمت ساک را می گذارد کنار نوار . زن دیگری که همراه اوست می آید کنارش . نگاهی به برچسب روی ساک می اندازند و نگاهی به تگ روی کارت پرواز زن . زن ، ساک را رها می کند و برمی گردد کنار نوار . نواری که حالا از حرکت ایستاده است و هفت هشت تایی ساک روی آن منتظر صاحبانشان هستند .

لیلا می آید به سمت من .

-        ساک ما نیست .

-        نیست ؟

-        نه . نبود .

نگاهم بی اختیار می رود به سمت زن . ساکش را برداشته و می خواهد برود . می روم سمت ساکی که زن روی زمین انداخته است . ساک ما ! زن ، حوصله ی آنکه ساک را دوباره بگذارد روی نوار نداشته است !

نمی دانم چیزی باید گفت یانه . بادم می آید که در فرودگاه یزد ، بچه ی دو سه ساله ی زن ، به مادرش التماس می کرد که او را بغل کند و او این کار را نمی کرد . خنده ام می گیرد . از ذهنم می گذرد : « ما چه مردمان خوب و دوست داشتنی ای هستیم ! »

لیلا می پرسد :

-        دیدی کی اینو اینجا گذاشت ؟

به سمت در خروجی می روم :

-        نه ! ندیدم !  بریم که صبح زود باید برم سوسنگرد !

+ نوشته شده در  سه شنبه بیستم آبان 1393ساعت 23:50  توسط مجید  | 

خاطرات کار و کارگاه - خاطرات خوزستان ، یک دوجین سال قبل ( 1 )

خاطرات خوزستان ، یک دوجین سال قبل

یکم : احمد ، پیمانکار حمل مصالح

در خنکای دی ماه سال 1381 ، در دفتر سرپرست کارگاه ، در کارگاهی حدود سی کیلومتری اهواز نشسته ایم . من ، که پیمانکارم ، حاجی که معاون شرکت است و مدیر پروژه ، دو مهندسی که سرپرست و معاون کارگاه هستند و تکنسینی که مسئول ماشین آلات کارگاه است . حاجی و آن دو مهندس دامغانی هستند . من شهرکردی و مسئول ماشین آلات اهل قزوین است . کار و کارگاه ، به شهر و قومیت آدمها کاری ندارند . فقط به کار آدمها کار دارند ! حالا این کار ، کارِ تمام نشدنی دنیا ، ما را در شهری غیر از شهر خودمان به هم رسانده است .

آنها نشسته اند و در مورد روند کاری کارگاهشان برنامه ریزی می کنند . من هم احتمالا نخود هر آش هستم ! تا چندی قبل ، من و حاجی همکار بودیم . با هم اما کنار نیامدیم ! اختلاف های کاری مان بیشتر از یکدلی رفاقتمان بود . ترجیح دادیم رفاقت را نگهداریم و همکاری را رها کنیم ! حاجی ماند و من از شرکت رفتم .

حالا بعد از مدتی این در و آن در زدن ، شده ام پیمانکار ِ کاری که دوستش داشته ام . اما هنوز نمی دانم که آن اختلاف نظرهای کاری ، اینجا هم باعث می شوند که بگذارم و بروم ! این اتفاق چند ماه بعد رخ می دهد با ضرری که آثارش تا همیشه همراهم خواهد ماند ! همانطور که رفاقت با حاجی خواهد ماند و دوستی با سرپرست کارگاه .

آبدارچی کارگاه ، چایی می آورد . سینی چایی را می گذارد روی میز و می رود که قندان بیاورد . اما بعد از چند ثانیه بر می گردد :

-        حاجی ، احمد ، پیمانکار مصالح اومده . می خواد شما رو ببینه .

منتظری پیمانکار حمل مصالح کارگاه است . بیست سی تا کامیون از خودش و دیگران آورده و برای کارگاه مصالح می آورد . خاک و شن و ماسه .  او بزرگترین طلبکار کارگاه هم هست ! مقدار طلب او از شرکت ، از کل قرارداد بین من و شرکت بیشتر است !

-        بگو بعد از جلسه ...

جمله ی حاجی تمام نشده که سر و کله ی احمد پیدا می شود . در درگاه اتاق می ایستد .  مردی با اندامی متوسط ، چهره ای دوست داشتنی و لبخندی که در اوج عصبانیت هم کنار لبش هست ! و البته با لهجه ای خوزستانی که با صدای احمد به دل می نشیند . دستانش را می زند به چارچوب در .

-        السلام علیکم . جلسه داری حاجی ؟

-        علیکم السلام . آره . یه چند دقیقه بیرون باش ....

و باز جمله ی حاجی تمام نشده ، احمد عصبی و دلگیر به حرف می آید :

-        باشه ! می رم بیرون . راستی حاجی ، برای من پول آوردی ؟ می دونی چقد بدهکاری به من ، حاجی ؟

-        نه ! یه چند روزی صبرکن ...

-        باشه ! می رم ! ... صبر هم می کنم ، حاجی!

گمان می کنم بودن من آنجا دلچسب هیچکس نیست . بلند می شوم که بروم بیرون . احمد ، با لبخندی بر لب ، اما با حرکاتی که عصبانیتش را کاملا بروز می دهند ، می آید داخل اتاق . نگاهی به در اتاق می ندازد . لبخندی می زند و کلید در را از درون سوراخ قفل بر می دارد . من و او تقریبا هم زمان ، از اتاق سرپرست کارگاه بیرون می آییم . در میان تعجب حاجی و مهندس های کارگاه ، احمد در اتاق را می بندد . کلید را در قفل می چرخاند و در را قفل می کند . حالا آنها داخل اتاقند و من و احمد ، درون راهرو !

-        حاجی ! صدامو می شنفی ؟

-        این چه کاریه می کنی احمد آقا ؟

-        خودت گفتی برو ! من رفتم حاجی ! پولم که دادی ، میام در باز می کنم . خداحافظ حاجی !

احمد برمی گردد و نگاهی به من می اندازد . هر دو می خندیم .

-        احمد خداوکیلی بدهی من هم زیاد بشه زندانیم می کنی ؟

-        ها والله !

-        حالا بی خیال شو احمد جان . زشته . حرمت حاجی رو نگه دار !

-        می خوای خودتم بندازم اون تو ؟

و باز می خندیم . احمد کلید را می دهد به آبدارچی و با صدایی آرام می گوید :

-        تا من از کارگاه نرفتم بیرون ، باز نکنی ها ! فهمیدی ؟

از درون اتاق صدای حاجی می آید و سرپرست کارگاه که احمد را صدا می زنند . اما احمد رفته است و آبدارچی کلید به دست هم رفته است دنبال قندان !

                                                   ******

دوازده سال گذشته است . یک دوجین سال رنگارنگ ، تیروه و روشن ، گذشته است . خنکای پاییزی روزهای آخر مهر ماه 1393 ، با گرد و غبار سوغات عراق در هم آمیخته اند ! برای برنامه ریزی شروع پروژه ای جدید در اطراف اهواز ، به اهواز آمده ایم . از محل پروژه بازدید کرده ایم .جلسه های مقدماتی تمام شده اند . از روی پل چهارم در حال عبوریم که صدای زنگ موبایلم بلند می شود . صفر نهصد و شانزده ... شماره ای که برایم آشنا نیست .

-        بله ؟

-        السلام علیکم ... می شناسی ؟

-        به به به ! درود بر تو ... خیلی مخلصیم حاج احمد آقای گل گلاب ...

-        معلوم هست کجایی تو ؟ باز اومدی شهر ما می گن ؟ ها ؟

-        البته با اجازه .

و حرف میزنیم . از یک دوجین سال قبل شروع می کنیم تا می رسیم به امروز . او در تهران است و من در اهواز . قرار می شود همدیگر را ببینیم . قرار می شود برای شروع کار جدیدمان ، ماشین آلات برایمان جور کند . قرار می شود باز با هم کار کنیم . کاری که تمامی ندارد . کاری که آدمهایش تمام می شوند اما خودش تمام نمی شود . حاجی سالهاست مرده است . علی ، سرپرست کارگاه ، سالهاست فقط پشت تلفن است ! با معاون کارگاه هر چندسال یکبار در فرودگاه یا در اطراف پروژه ای ، اتفاقی به هم می رسیم . صدای احمد را بعد از دوازده سال و به واسطه ی یکی از آدمهای دیگر کارگاه ، می شنوم .  و ... و ... یاد یک ضرب المثل آمریکایی می افتم که می گوید : « زمانهای سخت تمام می شوند ، اما مردمانِ سخت ، باقی می مانند » . اما ، در اینجا ، مردمان سخت ، سخت باقی می مانند . و زمانهای سخت ، عجیب تمام نشدنی به نظر می آیند .

چند ساعت بعد ، از اهواز با تمام خاطراتش بیرون زده ایم . تا شروع کار و روزها و ماهها و سالهای آینده .

 

+ نوشته شده در  سه شنبه بیست و نهم مهر 1393ساعت 8:15  توسط مجید  | 

خاطره خوانی : خلیل گندهه ، خلیل کوچیکه

خاطره خوانی 

      « خلیل گندهه ، خلیل کوچیکه » 

پیش درآمد : 

1 - سه شنبه قبل ، خاطره خوانی روایت دنیا ، نوشته نادر بر دیوار چارو جاگرفت . این سه شنبه خاطره خوانی همان روایت از دید فرد دیگر حاضر در صحنه ( مجید ) ، بردیوار چارو جای می گیرد . خاطره ای که در همین وبلاگ در تاریخ سه شنبه سوم اردیبهشت 92 و در پست : http://charoo.blogfa.com/post/26 نوشته شده بود . 

2 - برای شنیدن این فایل صوتی به 12 دقیقه وقت نیاز دارید

3 - این فایل صوتی رامی توانید از اینجا دانلود کنید

http://s5.picofile.com/file/8145787300/Voice000.3gp.html

4 - برخی دوستان فایل خاطره خوانی قبلی را نتوانسته بودند دانلود کنند . اگر اینبار هم مشکل باقی بود ، و تمایل داشتند ، می توان از طریق ایمیل فایل را برایشان فرستاد . 

باقی بقایتان . 

 

+ نوشته شده در  سه شنبه بیست و دوم مهر 1393ساعت 2:30  توسط مجید  | 

خاطره خوانی - نوشته ی نادر

خاطره خوانی

پیش درآمد :

نهم مهر 92 ، نادر تشرعی ، که به همت او این وبلاگ به راه افتاد ، آخرین چشم نوشته اش را بر دیوار چارو جسباند .

گذشت و گذشت تا چند روز پیش که به لطف وایبر ، مرا مهمان چند لحظه ی احوالات و چشم نوشته هایش کرد . چند لحظه ای که در آن این اجازه را از او گرفتم که یکی از خاطراتش را بخوانم .

بد خواندنم را ببخشید . صدای من صدای نادر نخواهد شد . نگاه من نیز نگاه او نخواهد شد .

و اما :

1 – برای شنیدن این خاطره خوانی به 13 دقیقه وقت نیاز دارید .

2 – حضرت نادر ، منتظر چندسطری که قول نوشتنش را دادی هستم .

3- این خاطره خوانی را از اینجا دانلود کنید :

http://s5.picofile.com/file/8143401800/Voice00053_1_.html

4- امییدوارم کامنت های دوستان را در حد ممکن ، حضرت نادر پاسخگو باشد . 

ارادتمند : مجید . باقی بقایتان . 

+ نوشته شده در  سه شنبه هشتم مهر 1393ساعت 0:42  توسط مجید  | 

حاشیه های کار و کارگاه

بستنی کاکائویی

مهمانسرا را سوسک ها قُرُق کرده اند . تقریبا هیچ کجای آپارتمان از شر سوسک ها در امان نیست . آشپزخانه جولانگاه اصلی آنهاست ، اما اتاق های خواب و هال هم جزئی از قلمروی آنها شده اند !

من مهمانم . اما فضولی مهمان و میزبان ندارد . فضول ، فضول است !

-          می گم هیچ فکری نمی خواهین برای این سوسک ها بکنین ؟

-          چرا مهندس جان ، هر کاری تونستیم کردیم . امشی ، پودر حشره کش و هر چیز دیگه ای رو امتحان کردیم ، اما فایده ای نداشت ...

-          پماد سوسک کش امحاء رو هم امتحان کردین ؟

-          نه ! فکر نمی کنم !

دقایقی بعد با ماشین مهندس علی، می رویم دنبال پیدا کردن پماد سوسک کش . ساعت حدود یازده شب است و پیدا کردن داروخانه ، در شهری که زیاد با آن آشنا نیستیم کار راحتی نیست . بی گمان اگر می خواستیم سراغ تک تک پروژه های در حال اجرای شهر برویم ، چشم بسته هم می توانستیم ، اما پیدا کردن داروخانه ای شبانه روزی ، برای ما مشکلی قابل توجه است !

با تلفن به یک دوست ساکن آن شهر ، آدرس داروخانه ی بیمارستان را می گیریم و می رویم به آن سمت . نیم ساعتی هست که در خیابان های شهر سرگردانیم .

-          با یه بستنی موافقی ؟

-          توی این گرما ، نیکی و پرسش ؟

-          شما چی می خورین ؟

-          بستنی سالار .

اولین سوپر مارکتی که می رویم ، صد نوع بستنی دارد به جز سالار ! دومی هم همینطور .

-          بی خیال . یه چیز دیگه بخریم .

-          چی می خورین ؟

-          فرقی نمی کنه دیگه . به انتخاب خودت .

مهندس علی دو تا بستنی می خرد که با روکشی از کاکائو پوشانده شده اند .

-          عجب بستنی های پدر مادر داری خریدی !

-          خوشمزه هستن ، امتحانش ضرری نداره .

اما ، انگار هر امتحانی ضرری دارد ! هنوز تعریف هایمان تمام نشده ، که نیمی از بستنی از چوبش جدا می شود و می افتد . سریع پاهایم را باز می کنم که بستنی روی شلوارم نیافتد . بستنی ، می افتد روی صندلی ، بین پاهایم . به جز خنده ، کاری نمی توانیم بکنیم . خنده هایی از سر ناچاری ! با دست ، بستنی شل و ول را از روی صندلی ماشین جمع می کنم و می اندازم در جوی کنار خیابان . کمی از بستنی هم به کناره های پاچه ی شلوارم ریخته شده است . دستش بزنم ، اوضاع خرابتر می شود .

دقایقی بعد ، به بیمارستان می رسیم . پیاده می شویم و می رویم درون سالنی که در انتهای آن داروخانه قرار دارد . ده بیست نفری آنجا معطل هستند . به سمت انتهای سالن می رویم . از هر کسی که رد می شویم ، سنگینی نگاهش و نیشخند تا بناگوش باز شده اش و یا جمله ای که زیر لب می گوید را به وضوح حس می کنم و می شنوم .

-          فکر کنم خیلی قیافه هامون تابلو شده علی !

-          نمی دونم . شاید تا حالا آدم خسته ندیدن !

مهندس علی ، تا برگردد و به آدمهای پشت سر نگاه کند ، از من یکی دو قدم عقب می ماند . من قدم سوم را برنداشته ام که صدای خنده ی علی را می شنوم .

-          مهندس برگردیم !

برمی گردم . به علی نگاه می کنم . امتداد نگاهش را دنبال می کنم تا به روی شلوار خودم می رسم . بین پاچه های شلوار کرم رنگم ، در میان ران ها ، قهوه ای زشت و بدترکیبی ، خود نمایی می کند . پای راستم را بالا می گیرم و امتداد لکه ی قهوه ای را دنبال می کنم . می خواهم ببینم تا کجا امتداد دارد . علی متوجه می شود .

-          قسمت خوبش همون جلوئه ! پشتتون افتضاحه !

حالا واقعا می خندیم . از ته دل . دوباره به سمت انتهای سالن راه می افتم . می روم سراغ داروخانه . داروخانه ای که متصدی اش ، درمیان نگاه های عجیب و نگران مشتری هایش می گوید که پماد سوسک کش ندارد . از میان همان نگاه ها برمی گردم . سوار ماشین می شویم و به سمت خانه ای که مهمان سراست ، برمی گردیم .  در راه یا ساکتیم و یا می خندیم . از ذهنم می گذرد که چه بسا ، بعضی ها به جز نگاه شماتت بارشان ، شاید جلوی دماغشان را هم گرفته بوده اند !

حکایت بستنی ، کاکائو ، رنگ قهوه ای خشتک ، نگاه مشتری های داروخانه و ... و ... تا مدتها از ذهنم فراموش نخواهد شد .

*****************************************************************

پ ن 1 – آنشب پس از رسیدن به مهمانسرا ، مجبور شدم شلوارم را برای شستشو دربیاورم و شلوار راحتی علی را بپوشم . آن هم خودش حکایتی دارد که نوشتنش مستلزم رضایت و اجازت مهندس علی گرامی می باشد !!

+ نوشته شده در  سه شنبه هجدهم شهریور 1393ساعت 23:22  توسط مجید  | 

خاطرات حواشی کار و کارگاه ،

خاطرات حواشی کار و کارگاه ،

نان بربری !

1-    یک کف دست نان بربری ! پاییز 1382

برای اولین بار می خواهم بروم ارومیه . حاجی لطف کرده و دعوتم کرده که بروم ارومیه و بروم سراغ پروژه اش . حاجی تا همین چند وقت پیش و در تهران ، مدیرمن بود . حالا محل کار او در شمالغرب است و من در غرب ! انگار راه ما بدجوری از هم جدا شده است ! اما کار ، فاصله نمی شناسد ، آدمهای کار هر جا که باشند و هر جا که به هم نیاز داشته باشند ، فاصله ها را بی مفهوم می کنند .

در فرودگاه مهرآباد ، می خواهم بروم کارت پرواز بگیرم که صدایی آشنا می شنوم :

-          سلام مهندس جان ! تو هم اورومیه میری ؟

صدای علی آقا است . علی آقا سرمکانیک قدیمی شرکت بود . بعدها از تجربه و تخصص و استعدادش استفاده کرد و شد پیمانکار ماشین آلات .

حاجی از او هم خواسته که سری به پروژه اش بزند . از او و همکار سابقش در تعمیرگاه  و شریک فعلی اش در کار . سه نفر باهم ، کارت پرواز می گیریم و پس از ساعتی ، کنار هم در ردیف میانی هواپیمای ایرباس ، به مرور خاطرات کار نشسته ایم .

حاجی مرا خواسته تا بروم ببینم آیا در تهیه صورت وضعیت ها و گرفتن آیتم ها و صورتجلسات و مسائل دفتر فنی پروژه می توانم کمکی کنم یا نه ؟ از علی و همکارش هم خواسته که بروند ببینند آیا در کنترل و تعمیر بخشی از ماشین آلات پروژه می توانند کمکی بکنند یا نه ؟

من می دانم که احتمال قبول همکاری ام با حاجی در پروژه اش تقریبا صفر است ، اما شوق دیدن حاجی بعد از مدتها و دیدن پروژه ای جدید ، انگیزه های خوبی هستند برای رفتن به ارومیه و یک روز ماندن در پروژه . علی آقا اما امیدوار است که بتواند با حاجی همکاری کند .

حرفهای ما پایانی ندارد . مرور خاطرات همیشه کشدار است و جالب . اما صبحانه ، باعث وقفه میان حرفهای ما می شود . پنیر ، کره ، عسل ، یک تکه کیک و یک قطعه نان فانتزی گرد . من ، علی آقا و همکارش هر کدام یک قطعه نان اضافه هم می گیریم و مشغول خوردن صبحانه می شویم .

دو قطعه نان علی آقا می شود دو لقمه اش ! مهماندار را صدا می زند و می گوید یک قطعه نان دیگر هم به او بدهد . من هم یک قطعه نان اضافی خودم را به او می دهم . اما اینها انگار هیچ اثری ندارند ! علی آقا با این لقمه ها سیر بشو نیست ! عاقبت مهماندار را صدا می زند ، نان فانتزی را نشانش می دهد و با لهجه ی شیرین اش می گوید :

-          نمیشه به جای این نونای مسخره ، یک تکه نون بربری به من بدین اندازه ی همین کف دست ؟

و در میان لبخند مهماندار و ما ، علی آقا کف دست زمختش را نشان مهماندار می دهد . در میان گرسنگی علی آقا و خنده های ما ، دقایقی بعد هواپیما در فرودگاه ارومیه فرود می آید و ما مستقیم ، با ماشینی که حاجی فرستاده می رویم پروژه . بعد از سلام و تعارف و روبوسی با حاجی و کمی شوخی و صحبت از خودمان ، صبحانه هم می آورند . ما ، سه نفر ، چیزی نزدیک دوازده سیزده عدد نان تافتون و ده عدد نیمرو را با بی نهایت چایی می خوریم و می رویم سوار ماشین بشویم که هر کدام برویم سراغ آن بخشی که باید با آن آشنا شویم . علی آقا قبل از سوار شدن به ماشین ، می خندد و می گوید :

-          حاجی دستت درد نکنه ها ، ولی همه ی این نون ها یک کف دست نون بربری نمی شن !!

 

2 نان ، نان بربری اواخر اردیبهشت 1383

یک هفته ای هست که در مهمانسرای شرکت مستقر شده ام . شرکتی در کرمان .

این سومین بار است که به کرمان آمده ام . یکبار سالها قبل که مسافر بودم . یکبار زمستان هشتاد و دو ، دو ماهی بعد از آن زلزله ی تلخ بم ، در روزهایی که هنوز همه چیز در همه جای استان ، بوی ماتم و شیون و آوار می داد . آن موقع برای دیدن پروژه و بررسی قبول سرپرستی آن به کرمان آمدم و به جیرفت و بعد هم گذری در بم و ماتم . حالا آمده ام که مشغول به کار شوم . تا شرایط پروژه آماده شود و شرایط رفتنم به جیرفت ، چند روزی طول می کشد . چند روزی که صبحها تا عصر در شرکت مشغول بررسی نقشه ها هستم و انتخاب پرسنل برای کارگاه و برنامه ریزی برای شروع کار . غروبها در شهر دوری می زنم و شبها در مهمانسرای شرکت می مانم .

هفت روزی می شود که نهاراز رستوران برایم آورده اند و شام نیز به همچنین . گمانم اگر هفته ای دیگر به همین منوال پیش برود ، حالم از هرچه برنج و هر چه کباب و هر چه فست فود است به هم بخورد ! باید بی خیال شام های سفارشی بشوم !

غروب ، بعد از یک خیابان گردی طولانی و خسته کننده و یک گردش در کتابفروشی های شهر و خریدن دو سه جلد کتاب ، در راه برگشت به شرکت به سید ، سرایدار شرکت زنگ می زنم :

-          سید جان امشب برای من هیچ خوراکی ای سفارش نده .

-          چرا مهندس جان ؟ چیزی نمی خوری امشب ؟

-          خودم به فکری ی کنم . فقط شما هیچ چیزی سفارش نده .

نزدیک های شرکت که می رسم ، از آخرین سوپرمارکتی که آن حوالی است ، یک ظرف ماست موسیر می گیرم .

-          نون هم دارید ؟

-          فقط بربری داریم .

بربری ! چه خوب ! چه چیزی بهتر از این ؟ انگار سالهاست که از نان تنوری از همه نوعش به دور بوده ام ! حسرت خوردن نان دارم انگار ! حالا اگر بربری باشد ، بهتر .

-          میشه یه دونه بربری به من بدین ؟

فروشنده که انگار از حرف من جا خورد است ، نگاهی به من می اندازد و می پرسد :

-          یه دونه ؟!!

-          آره .

این بار نگاه فروشنده می شود نگاهی عاقل اندر سفیه !

-          توی قفسه های بیرون مغازه بردار .

بیرون از مغازه یک ردیف قفسه ی فلزی هست . پایین قفسه ، چند بکس آب معدنی است و در ردیف های بالایی هم مشتی رشته ی آشی و پلویی . در دو تا از قفسه های میانی هم چند پاکت پر از تکه های نان خشک است . اما خبری از نان بربری نیست .

نکند من اشتباه شنیده باشم ؟ برمی گردم داخل مغازه :

-          رییس جان گفتی نون بربری کجا داری ؟

فروشنده که دیگر انگار حوصله اش سر رفته با کلافگی می گوید :

-          تو اون همه نون بربری رو ندیدی ؟ هم ساده ، هم خشخاشی ؟

احساس بدی پیدا می کنم . دوباره می آیم بیرون . هر چه نگاه می کنم چیزی شبیه نان بربری نمی بینم . برمی گردم داخل مغازه . حالا حوصله ی من هم سر رفته است :

-          رییس ، ما رو دست انداختی ؟ می شه خودت بیایی ببینی کجا نون بربری داری ؟

مرد ، با بی حوصلگی تمام و با نگاهی حاکی از عصبانیت به من ، می رود به سمت در مغازه . من زود تر از او می روم بیرون . مرد دست مرا می گیرد و می برد جلوی قفسه ی فلزی :

-          بفرما ... این نون بربری ساده . این هم خشخاشی .

در هر دست مرد یک کیسه از نان های خشک جا دارد . من متعجب به مرد نگاه می کنم و او متعجب به من . در یک لحظه ، هر دو با هم خنده مان می گیرد .

-          گرفتی ما رو رییس ؟

و او هم می خندد و جواب می دهد :

-          بچه کرمون نیستی معلومه .

-          نه . کرمونی نیستم .

-          ما به اینا می گیم نون بربری . خیلی هم خوش خوراکن و عالی . جون می دن برای آبگوشت . بدم یه پاکت ؟

و من که عاشق خوردن نان خشک هستم با پنیر ، یک پاکت نان بربری از او می گیرم و ماست و موسیر را با پنیر عوض می کنم و می روم مهمانسرا و شب ، در تنهایی و تایپ یادداشت های روزانه و خاطره ی نان بربری ، نان خشک می خورم و چایی و پنیر . نانی که به قول آن فروشنده خیلی خوش خوراک است و عالی . نانی که مرا یاد نان خشک های تنور قدیمی خانه ی قدیمی مان می اندازد و تنورهای گازی بعد از آن ، و خوردنش برایم با یادآوری خاطرات تلخ و شیرین گذشته ها همراه می شود . نانی که اگر چه خوب است و دوست داشتنی و در گفتار مردم خوب اینجا ، بربری است ، اما نان بربری نیست !

 

+ نوشته شده در  سه شنبه یازدهم شهریور 1393ساعت 14:3  توسط مجید  | 

خاطرات کار و کارگاه - خاطرات آبکی !

1 ) عسلویه – پاییز 1381

بالاخره پیگیریهای آقای حجت جواب می دهد . موفق می شود نامه ای بگیرد برای تحویل دو اتاق در مجموعه خوابگاه های ساخته شده برای اسکان کارگرهای شاغل در عسلویه . بدون هیچ معطلی ای می رویم به کمپ . بلوکی که قرار است در آن باشیم را پیدا می کنیم و پس از آن می رویم سراغ شماره ی اتاقها . اتاقهای شماره شش و هفت .

اتاق هایی که قرار است در آن ساکن شویم کنار هم هستند . هر دو یک اندازه اند . به مابقی اتاقهای بلوک سری می زنیم . معلوم است که هنوز کسی در آنها ساکن نشده است . وسایلمان را در اتاق شماره شش می گذاریم . بی خیال اتاق شماره ی هفت می شویم و به جای آن سراغ اتاق شماره ی دو می رویم که روبروی اتاق شماره شش قرار دارد . اتاق شماره دو بزرگتر است و برای اسکان کارگرها کارآیی بیشتری دارد .

در طی فضولی در سالن و اتاقهای دیگر به چند دستگاه کولر گازی می رسیم که در یک اتاق روی هم انبار شده اند . دو تا کولر گازی برمی داریم .

-         فردا می ریم دنبال مجوزشون .

-         حالا اگه امروز هم صاحبی پیدا شد ، تحویل صاحبش می دیمشون !

موکتهایی را که خریده ایم کف اتاق شماره شش می اندازیم و نهاری را که در ظرفهای یکبار مصرف ، همراه آورده ایم می خوریم و دراز می کشم روی موکت . خستگی بدجوری اذیت می کند . علاوه بر خستگی گرما نیز کلافه کننده است . اینجا پاییز هیچ مفهوم خاصی ندارد انگار ! همیشه آتش از آسمان می بارد و عرق از تمام لباس های تنمان جاری است !

-         باید هرجور شده کولر ها رو راه بندازیم .

-         بذار مجوزشون رو بگیربم ، راهشون می ندازیم .

-         فردا اول وقت می رم دنبال کارشون .

-         حالا تا فردا ... . من می رم حموم ، شاید از خستگی و کلافگی در بیام .

حوله ام را از توی ساک وسایلم بر می دارم و می روم سمت ساختمانی که محل سرویس های بهداشتی است و حمامهای کمپ . داخل یکی از حمام ها می شوم . حمام نسبتا بزرگی است که یک رخت آویز با پنج گیره ، به دیوار کنار در آن کوبیده شده است . شامپو را گوشه ی حمام می گذارم . حوله و لباس هایم را به رخت آویز آویزان می کنم  . شیر آب را باز می کنم . آب از دوش جاری می شود . می روم زیر دوش آب . کمتر از کسری از ثانیه ، صدای فریادم در بلوک می پیچد ! آب نه تنها گرم ، بلکه داغ است . از داغ هم بدتر ، سوزان است . به خودم می آیم . خنده ام می گیرد . لباسهایم را می پوشم و از حمام بیرون می زنم . هیچکسی به جز من ، این وقت روز ، به حمام نیامده است ! حالا دیگر من هم جزء با تجربه های کمپ می شوم ! می دانم که تنها ساعت 9 شب به بعد می شود به حمام رفت ، برای بقیه ساعات روز باید به فکر آبسرد کن بود !

 2 – جیرفت ، زمستان1384

اینجا ، پاییز و زمستان بهترین فصل کاری هستند . خنکی هوای اواخر پاییز و عطر نرگس های خودرو در دی و بهمن و عطر بهار نارنج در اسفند ، کار را لذت بخش تر می کنند . کاری که در هر حال باید به انجام برسد .

این خنکای هوا ، باعث می شود تا بتوانیم خصوصا در زمستان ، بخشی از ماشین آلات نمایندگی های شرکت در استانهای غربی کشور را برای کار به کارگاه بیاوریم . این کار هم به نفع ماست و هم به نفع آنها ! ما ، حجم کاری مان بالا می رود و جبران عقب ماندگی روزهای گرم و داغ تابستان را می کنیم و هم برای شب عید صورت وضعیت چاق و چله ای تحویل کارفرما می دهیم ، آنها هم که در استان خودشان هوا سرد شده و برف و باران پروژه ها را تعطیل کرده ،  بیکار نمی مانند و حقوق ماههای پایانی سال و شب عیدشان را با کارشان تضمین می کنند . این هم از خواص کار در نقاط گرمسیر است !

امسال تعدادی از کامیونهای یکی از استانهای غربی همراه گریدر و تانکر آبپاش و تراک میکسرشان به کارگاه ما آمده اند . کارگاهی در نزدیکی جیرفت . در میان زمین هایی که روز به روز خشک تر می شوند و باغها و نخلستانهایی که روز به روز بیشتر به نابودی می روند . خشکسالی و شهرنشینی ، دست به دست هم داده اند تا اوضاع اینچنین بشود که هست !

تعدادی از اتاقهای کارگاه را به راننده های مهمان داده ایم . اما سرویس های بهداشتی و حمامها مشترکند . کارگاه پنج حمام دارد و پنج دستشویی . حمامها در هنگام غروب شلوغ می شوند و توالت ها در ابتدای صبح !

حالا ساعت نزدیک ده صبح است . آمده ام تا به تعمیرگاه سری بزنم . به تعمیرگاه که می رسم ، کامیون یکی از راننده های مهمان هم وارد کارگاه می شود و می آید جلوی تعمیرگاه .  

-         سلام مهندس . سلام آقا جواد .

-         علیک سلام . بد نباشه . چی شده این موقع روز ؟

-         والله مهندس جان ، یه چرخش پنچر شده لامصب . بچه های شما کمکم می کنن یا صبر کنم تا سرویسکارای خودمون بیان ؟

قبل از من ، جواد ، مسئول ماشین آلات کارگاه جوابش را می دهد :

-         نه ، بیا ؛ خودمون پنچریشو می گیریم .

-         پس قربونت من اول برم توالت که اوضاع خودم از این لاستیک بدتره !

مرد به سرعت به سمت توالت ها می دود که فاصله ی کمی با تعمیرگاه دارند . جواد می رود سراغ فلاکس چایی اش .

-         مهندس چایی می خوری ؟

-         نه . زود تر این بنده خدا رو راه بنداز برگرده سر کارش . راستی محمود رو ندیدی ؟

محمود کارگر نظافتچی کارگاه است . هر وقت هم بیکار شود می آید تعمیرگاه و دور و بر جواد می پلکد .

-         محمود ؟ فکر کنم آبگرمکن خراب شده ، دور و بر آبگرمکن باشه .

-         چرا خراب شده ؟ باز چه مشکلی پیدا کرده ؟

-         گمونم آبگرمکن هم مثل خود محمود قاط زده باشه ! می گفت آب جوش رفته توی سیستم لوله کشی توالت ها و ...

جمله ی جواد تمام نشده ، صدای فریادی از توالتها بیرون می زند و پشت فریاد ، راننده ی کامیون می پرد وسط کارگاه و شروع می کند به دویدن . شلوارش تا نیمه های باسنش پایین آمده و می دود و فریاد می زند :

-         سوختم ... سوختم ...

تا راننده به خوابگاه ها برسد ، محمود هم پیدایش می شود . با چهره ای گیج و متحیر به راننده نگاه می کند و به جواد :

-         نکنه رفته بوده توالت ؟!!!!

+ نوشته شده در  سه شنبه بیست و هشتم مرداد 1393ساعت 23:42  توسط مجید  | 

خاطرات کار و کارگاه - سی ثانیه مدیریت !

سی ثانیه مدیریت !

از سه سال پیش تا حالا خیلی چیزها فرق کرده اند و خیلی چیزها دست نخورده باقی مانده اند . دست مزدها زیاد شده اند ، مزد بگیرها فرقی نکرده اند . راه دسترسی به ساختگاه سد ، کلی پیشرفت داشته است . هیچ ماشینی هنوز در جاده نیست ! هیچ راهی برای رسیدن به این راه دسترسی – فعلا – وجود ندارد . تعداد خانه های ساخته شده ی با مجوز و بی مجوز زیاد شده است . صاحبخانه ها اما ، همان ها هستند که پیش از این نیز بوده اند !

مدیر پروژه و جانشین او و سرپرست کارگاه عوض شده اند ، خیلی از راننده ها و کارپرداز و آبدارچی و همه ی کارگرها همان هایی هستند که بودند ! و .. به هر حال کارگاه ، بعد از سه سال که نبوده ام ، در بازگشتم ، برایم آشناست و دوست داشتنی . حالا بعد از سه سال ، آمده ام تا مدتی سرپرست کارگاهی باشم که سالهای قبل مدیرپروژه اش بوده ام ! روابط میان شرکت با مردم و کارگرهای منطقه بدجوری شکرآب شده است . بدهی ها به کارگرها و پیمانکاران ، توقعات عجیب و غریب بومی ها از شرکت ، رفتار نامناسب یکی دو نفر از پرسنل کارفرما ، و ... و ... همه دست به دست هم داده اند تا کارگاه در وضع خوبی نباشد . پیمانکارها شب وروز جلوی ساختمان دنبال طلبشان هستند . کارگرها چندماهی هست که حقوق نگرفته اند . روابط پیمانکار با کارفرما و مشاور ، روابط مردم محل با کارفرما و مشاور و پیمانکار ، روابط دو طایفه ی محل با هم دیگر ، همه و همه بد از بدتر است . در این بین تنها چیزی که ثابت است ، رفت و آمد پرسنل و تجهیزات و قول و قرار و همه چیز با قطار از تهران به ایستگاه نزدیکی کارگاه است که بی وقفه ادامه دارد !

در ایستگاه راه آهن تهران ، با جانشین مدیر پروژه به هم می رسیم . من و علی . مهندسی که زمانی به نوعی همکار بوده ایم و حالا بیشتر دوستیم تا همکار . و نقی را هم می بینیم . پسر نوزده بیست ساله ای که رابط مالی کارگاه است با دفتر مرکزی شرکت در تهران . از برخورد و متلک گویی های علی می فهمم که آن دو نفر با هم میانه ی خوبی ندارند ! چرایش را نمی دانم و نمی پرسم . کارگاه ، و کار در کارگاه این را به آدم یاد می دهند که در مسائل حاشیه ای هیچ پرسشی بی حاشیه نخواهد بود ! پاسخ هر پرسشی را باید در طول زمان و در طی کار پیدا کرد !

قطار را ومسیر قطار را خوب می شناسم . خیلی از پرسنل قطار را هم می شناسم . خصوصا مدیر داخلی و مسئول رستوران قطار را ! تا به مقصد برسیم ده ساعت وقت داریم تا از همه چیز و همه جا حرف بزنیم . همه و چیز و همه جا که فعلا فقط خلاصه شده اند در لزوم انجام هرچه سریعتر کار و بهبود روابط کارگرها و پیمانکارهای محلی با کارگاه و پرداخت بدهی ها . علی می گوید و نقی می گوید . هر کدام از زاویه ی دید خود ! حرف پشت حرف ، ساعت پشت ساعت زمان را به گذر می آورد . سرانجام نزدیکی های ایستگاه متلک گویی های علی به حرف جدی او تبدیل می شوند :

-         نقی ! خدا شاهده من تا تو رو از این کارگاه اخراج نکنم ، آروم نمی شینم !

*****************

سه ماه گذشته است . کارگاه روزهای خوبی را طی می کند . کار به خوبی پیش می رود . به لطف کارگرها و  محلی هایی که مرا از سه سال پیش می شناختند و دوستشان داشتم و دوستم داشتند ، و به لطف همه ی پولهایی که باهزار شامورتی بازی و دوز و کلک از کارفرما و از شرکت گرفته ایم و در بین طلبکارها پخش کرده ایم ، روابط کارگاه با همه خوب شده است ! تنها چیزی که روز به روز بدتر شده است روابط علی بوده با نقی ! علی که مورد حمایت معاون شرکت است و نقی که مورد حمایت مدیر پروژه ! دعوایی که علنی شده و من در آن سهمی ندارم ! تنها برگ برنده ی من دور نگه داشتن کارگاه از حاشیه ها بوده است . اما گمان می کنم دیگر ، ماندن من در این کارگاه فایده ای نخواهد داشت . حداقل برای خودم ! گمان می کنم کار اصطلاحا روی غلطک افتاده و مشکلی برای ادامه ی کار وجود ندارد . وسوسه ی رفتن دارم . رفتن از میان کوههای سر به فلک کشیده ، به دشتهای پرهیبت کویر . از سبزی به خشکی . از صدای آب به هوهوی باد .

آمده ام تهران . دفتر مرکزی شرکت . جلسه داریم . با مدیرعامل شرکت ، معاون ، مدیر پروژه ، علی – جانشین مدیر پروژه – و من . بحث بر سر اسنعفای من است و مشکلات کارگاه .

-         راستش گمون نکنم مشکل خاصی وجود داشته باشه . با پول کلانی هم که شب عید توی کارگاه دادیم ، گمون نمی کنم تا سه چهار ماه دیگه کسی به خاطر پول ، مشکلی ایجاد کنه . کارفرما و مشاور هم که راضی هستن . فقط مشکل پول داشتن کارفرما هست که اونهم دست من و شما نیست . اگه به موقع پول بدن ، هیچ مشکلی پیش نمیاد ...

حرفهایم تمام نشده که علی ، مثل همیشه پرشور و با صدای بلند و با چهره ای هم خندان و هم عصبانی به حرف می آید :

-         فقط یک مشکل باقی می مونه که اونهم فقط من می تونم حلش کنم !

مدیر پروژه که روزگاری خودش کارفرمای من و علی بوده است ، لبخندی بر لب ، شمرده و آرام به حرف می آید :

-         دست بردار مهندس ! نکنه مشکل فقط بودن و نبودن نقیه ؟!

-         مشکل هر چی هست فقط من می تونم حلش کنم ، به شرط اینکه مدیر محترم یا معاون محترم شرکت ، سی ثانیه ، فقط سی ثانیه یه حکم مدیر پروژه ای برای من بزنن !

ظاهرا حدس مدیر پروژه درست بوده است . لحن صدا و طرز حرف زدن و متلک گفتن علی ، نشانگر مشکل او با نقی است . مدیر شرکت ، روی کاغذی که جلویش گذاشته و زیر یادداشت هایش ، خطی می کشد و می گوید :

-         فرض کن از حالا سی ثانیه شما مدیر پروژه ای ! چه مشکلی هست که توی این سی ثانیه حلش می کنی ؟

جمله ی مدیر شرکت تمام نشده که علی با شتاب تمام کیف سامسونت اش را از کنار صندلی برمی دارد . با شتاب تمام رمز کیف را وارد می کند و در کیف را باز می کند . از درون کیف دو برگ از کاغذهای سربرگ دار شرکت بیرون می آورد . روی آنها متنی از پیش تایپ شده است .

-    این بیست ثانیه ! ده ثانیه هم طول می کشه تا این حکم رو امضا کنم .

حکم تایپ شده را از دست علی می گیرم و می خوانم . جلوی خنده ام را نمی توانم بگیرم .

-     آقای نقی ... با توجه به کارکرد نامناسب جنابعالی و خسارات وارده به کارگاه ، بدین وسیله از سمت خود برکنار و از کارگاه اخراج می گردید ! بدیهی است ...

بقیه اش را نمی خوانم . می خندیم و جلسه به خوبی و خوشی تمام می شود و قرار می شود که تا آخر ماه من بمانم و بعد بروم . آخر اردیبهشت سال هشتاد و سه من ، از کارگاه و شرکت و تهران ، برای همیشه می روم .  

می روم و حکایت سی ثانیه مدیریت علی ، برای همیشه در ذهن من می ماند . روزها و سالهای بعد ، خیلی جاها یاد آن سی ثانیه می افتم . فکر می کنم کجاها من به آن سی ثانیه احتیاج داشتم و نداشتمش ؟ کجاها مدیران من به آن سی ثانیه احتیاج داشته اند ؟ کجاها مملکت به آن سی ثانیه احتیاج داشته است ؟ و کجا ، روزگار برای رهایی از شر خیلی آدم ها و خیلی کارها ، سی ثانیه وقت به موقع نداشته است ؟

 

 

 

 

 

+ نوشته شده در  سه شنبه هفتم مرداد 1393ساعت 13:7  توسط مجید  | 

حواشی تلخ کنار کار

حواشی تلخ کنار کار .

2   سرنوشت کشت دی ماه 1384 یک شهر در حاشیه ی جنوبی کویر

تابستان داغ و گرمبادهای دشت ، تمام شده اند . پاییز از روی نخلستانهای خشکیده گذشته و زمستان از راه رسیده است . روزهای اول زمستان است . هوا ، روزها گرمایی مطبوع دارد و شبها ، خنکایی دلچسب .

در نزدیکی کانالی که ما می سازیم و جایی میان دشت و سنگ زارهای سیاه دشت ، زمین های کشاورزی روستا قرار دارند . زمین هایی که روزگاری نه چندان دور ، وسعتشان بسیار بیشتر بوده است . خشکسالی اما ، و بی آبی ، و هزار دلیل دیگر ، سال به سال از وسعت زمین های زیر کشت کم کرده است . اتفاقی که نه فقط در اینجا ، بلکه در تمامی دشت و تمامی روستاهای این منطقه ، سالهای متوالی تکرار شده است .

هر کس ، در زمینش چیزی کاشته است . بعضی ها به صورت سنتی ، با تونل هایی از نایلون ، گلخانه زده اند و خیار کاشته اند . برخی سبزیجات کاشته اند و برخی پیاز و برخی گوجه . برخی هم طبق توصیه ی ادارات مربوطه ، کشت فصلی سیب زمینی داشته اند . کشتی که خاطرات بد برداشت آن بیشتر از خاطرات خوب آن است ! اما ، هر سال انجام می شود !

غروب یک روز خنک زمستانی ، ناگهان ابرهای سیاه آسمان را پر می کنند و بادی عجیب ، وزیدن می گیرد . گرد و خاک همه جا را پر می کند . یکی دو تا از پرسنل نظارت و پرسنل کارگاه که گلخانه هم دارند ، در به در به دنبال لاستیک های فرسوده هستند .

-         امشب باید کنار گلخونه آتیش روشن کنیم .

-         امشب از سرما جون سالم در ببریم ، شانس آوردیم .

و ناگهان سرما ، فضای کارگاه ، غروب روستا ، غروب دشت و هوای منطقه را فرا می گیرد . سرمایی که شاید برای من که بچه ی غرب کشورم و برای برخی پرسنل کارگاه که از استانهای غربی آمده اند ، چندان شدید نباشد ، اما برای مردم شهری در حاشیه ی جنوبی کویر ، سخت باشد و سوزان . وقتی کشت زمینت ، براساس دمایی معتدل باشد ، هر سرمای زیر صفردرجه ، می تواند سخت باشد و نابود کننده .

سرما همه ی حرفها ، همه ی سلولهای بدن و همه ی دشت را پر می کند . سرمایی که صبح نشده  نکبت و سیاهی اش زبانزد می شود و ماندنی در یادها . سرمای نهم دیماه .

صبح ، با ماشین کارگاه ، برای یافتن محلی برای تامین مصالح برای سنگ شکن کارگاه ، در میان دشت به جستجو می رویم . از کنار روستاها ، از میان گلخانه ها و از کنار مزرعه های مختلف رد می شویم . رگه های سرما ، هنوز در هوای صبح باقی هستند . گردی از غم و مرگ دشت را فرا گرفته است .

دیشب ، شب نهم دیماه ، نیمی از کشتهای دشت را سرما زده است . کشاورزها ، افسرده و غمگین ، بهت زده و سردرگم ، در کنار برگهای سیاه شده از سرما ، بیل به دست و پای ناتوان از حرکت ، چون مترسک برجای ، انگار که مسخ شده اند . کنار مزرعه ای پیاده می شویم . مزرعه ای که به سنگ زارهای سیاه دشت شبیه شده است ! زمین زیر کشت فصلی سیب زمینی بوده است . حالا تمام برگهای سیب زمینی سیاه سیاه شده اند !

کنا رمزرعه به راه می روم و از گرفتن عکس ، ناتوانم ! صدای شیونی فضا را پر می کند . ضجه های زنی به گوش می رسد که انگار کودکانش را از دست داده باشد . به مهدی ، راننده ماشین ، نگاهی می اندازم و قدم تند می کنیم . می رویم سمت صدا . ...

مردی با دسته ی بیل به جان زنی سیاه پوش افتاده است . مرد اشک می ریزد و چوب را بالا می برد و بر گرده ی زن پایین می آورد . زن زیر آوار ضربه های چوب ، انگار بر زمین سوخته و سیاه ، سر به سجده فرو برده و اشک می ریزد و ضجه می زند .

-         بزن مرد ... بزن به ای بخت سیاه ... بزن که روزگارمون مثل بختم شده ... سیاه سیاه ...

مرد می زند . گمان می کنم خودش هم نمی داند که دارد می زند ! می زند و اشک می ریزد و می نالد :

-         این چه سرمای سیاهی بود زن ؟ ... خدا این سیاهی و بدبختی چی بود یه شبه نصیبمون کردی ؟...

و زن ، در شیون خود فریاد می زند :

-         ای سیاهی بخت ماس ! ... ای بدبختی منه مرد ... بزن ... بزن شاید آروم بشیم مرد ...

مرد ، با دیدن ما ، چوب را بر زمین می اندازد و خودش پس از چوب ، چون آوار ، تکه ... تکه بر زمین سیاه ، فرو می افتد .  

و حاشیه های تلخ کار ، گاهی ما را مجبور می کنند که به روزگار خود شکرگزار باشیم !

باورش بی گمان سخت خواهد بود ، که یکشب ، فقط یکشب سرما ، فقط تا نه درجه زیر صفر ، تمام کشت فصلی سیب زمینی یک دشت را به سیاهی بکشاند و سرمایه ی خرده کشاورزان منطقه را به نابودی . باورش سخت است که آدم در یکسال ، هم چوب گرما را بخورد وبی آبی را و هم چوب سرما را ! باورش سخت است که فقر از همه جا ، یکجا ، از آسمان فرو ریزد ...

 

+ نوشته شده در  سه شنبه سی و یکم تیر 1393ساعت 17:29  توسط مجید  | 

حواشی تلخ کنار کار .

حواشی تلخ کنار کار .

1 خرید شب عید : اسفند 1374 ، یک شهر در حاشیه ی شمالی کویر

کم کم بوی عید می آید . بوی نوروز . روزی که باید نو باشد . روزی که همه چیز نو می شود . طبیعت نو می شود . در شهر ، ویترین فروشگاه ها نو می شود . در خانه ها خیلی چیزها نو می شوند . لباس ها هم نو می شوند و ...

درون یکی از معدود پاساژهای شهر می رویم . آمده ایم که دو تا لیوان بخریم . من و مهرابی ، نقشه بردار نظارت . شبها ما دو نفر ، تنها آدمهای غیر بومی پروژه هستیم که در خوابگاه هایی کنار هم روزگار می گذرانیم . در ساعات بعد از کار ، فقط تنهایی هاست که رفاقت ها را تعیین می کند ، نه شغل ها . بعد از کار ، نظارت و پیمانکار فرقی با هم ندارند .

من و مهرابی ، روی کل کل چایی خوردن افتاده ایم . دیگر از استکان های معمولی و لیوان های معمولی و لیوان آبمیوه خوری و لیوان آبجو خوری گذشته ایم . اگر ولمان کنند ، برای رو کم کنی ، کم کم با پارج و سطل و قابلمه و دیگ ، چایی خواهیم خورد ! حالا آمده ایم تا دو تا لیوان بزرگ بخریم و آتش بس اعلام کنیم ! لیوان های بزرگ و نو ، که به پیشواز نوروز برویم !

 اما به گمانم هیچ چیزی نخواهیم خرید !  واقعیت این است که فقط می خواهیم زمان بگذرد . می خواهیم هوایی غیر از هوای کار و کارگاه را تنفس کنیم . می خواهیم در شهر هم قدمی زده باشیم . می خواهیم زیاد از شهر و مظاهر شهر نشینی دور نمانیم ! شهری که روزگاری نه چندان دور ، تبعید گاه بوده . محل کوچ اجباری اقوام غرب کشور بوده . شهری که حالا ما در چند کیلومتری آن ، مشغول کار هستیم .  

پشت ویترین یکی از فروشگاه ها می ایستیم . درون فروشگاه ، خانواده ای در حال خرید لباس برای دو تا بچه ی شر و شیطانند . دو سه نفر دیگر هم منتظر خالی شدن اتاق پرو هستند . قدم می زنیم و می رویم سراغ فروشگاهی دیگر . و فروشگاه بعد و بعد . در میان دو ردیف فروشگاه با ویترین های رنگارنگ ، به انتهای راهروی پاساژ می رسیم . فروشگاهی پیدا نمی کنیم که بتوانیم لیوان بخریم ! می خواهیم برگردیم که ناگهان سر و صدایی از ابتدای پاساژ به گوش می رسد .

اول صدای گریه ی یک بچه است . بعد صدای بلند مردی که در حال فحش دادن به خودش است ! و بعد صدای دلخراش شیون و زاری زنی که او هم به خودش و به بختش فحش می دهد . می رویم سمت صدا . مردی ، بی رحمانه چپ و راست ، زنش را زیر باران سیلی و مشت و لگد گرفته است . پسر بچه ای پنج شش ساله ، درمانده و گریان ، چند قدم آنطرفتر گریه می کند و مادرش را صدا می زند . زنی او را نگه داشته است .

تا ما برسیم ، دو سه نفر مرد میانسال ، می روند و مرد را می گیرند . مرد همچنان داد و فریاد می کند :

-         ندارم زن ! ندارم ! از سر قبر بابام بیارم ؟ یک هفته اس شب و روز منو سیاه کردی که عیده ! که بهاره ! که پسرت لباس نو می خواد ! که خونه فرش نو می خواد ! از لای دست ننه ام بیارم ! فلان به فلان من ! شب عید چیه ؟ بهار کدوم گوریه ؟

زن ، درمانده و مستاصل ، روی زمین افتاده و اشک می ریزد و فریاد می زند :

-         بزن ! بازم بزن ! اگه آروم می شی بزن ! اگه این زمستون سیاه نکبتت بهار می شه بزن ! من هیچی ! این بچه چی ؟ برای اینم نمی خوای چیزی بخری ؟ به اینم می گی عید چیه ؟ بخت سیاه من هیچی ! این بچه رو هم می خوای بدبخت کنی ؟ د بزن دیگه ! بزن خودتو راحت کن ...

و آرام ، غرق در درماندگی و اشک نقش بر زمین می شود .

پسرک ، خودش را از دستان زن رها کرده و به مادرش می رساند . اشکهای پسرک با اشکهای مادرش قاطی می شود . مرد ، درون فروشگاهی میان چند مرد دیگر ، روی چهارپایه ای نشسته و گریه می کند و با مشت ، آرام بر سر خودش می کوبد . زیر لب داستان نداشتن هایش را واگویه می کند . مردی یک استکان چایی به او می دهد .

با مهرابی از پاساژ بیرون می زنیم . لیوانی نمی خریم . شب ، نه من سراغ او می روم ، نه او سراغی از من می گیرد . هیچکداممان چایی دم نمی کنیم و با هم کل کل نمی کنیم . درون اتاقم دراز کشیده ام  و کتابی در دستانم ورق می خورد . فکر می کنم کاش به شهر نمی رفتیم . کاش شبها را می شد در کارگاه بخوابیم . کاش از مظاهر شهر و شهر نشینی دور می ماندیم .  نمی دانم کی خوابم می برد . نمی دانم کی بیدار می شوم . نمی دانم کی به کارگاه می رسم ؟! در کارگاه ، با مهرابی بر سر نقشه ها بحث می کنیم و چیزی از دیروز نمی گوییم .

عید نزدیک است . کارگاه ، تا چند روز دیگر تعطیل می شود و من و مهرابی و بقیه ، می رویم تا تعطیلات عید را در کنار خانواده هایمان باشیم . تا در لباس نو ، درون لیوان های نو ، چایی بخوریم . چایی ای که تا مدتها ، یادآور آن روز تلخ نحس نکبت خواهد بود . یادآور حاشیه هایی از کار که تکرار می شوند ... .

 

2   سرنوشت کشت دی ماه 1384 یک شهر در حاشیه ی جنوبی کویر

این قسمت بماند برای سه شنبه ای دیگر !

+ نوشته شده در  سه شنبه بیست و چهارم تیر 1393ساعت 23:50  توسط مجید  | 

خسته ام از این کویر

خاطرات یک روز دور از کار و دغدغه ­های کار .

یک جمعه گردی ، از میمند تا زرند .

خسته ام از این کویر..

سی دی « خسته ام از این کویر ... » با صدای شیدا را می ­گذارم روی پخش ماشین و می­ زنیم به راه . تاریکای سحر . از کرمان بیرون می ­رویم و  می ­زنیم به دل جاده و کوه و کویر . از رفسنجان و سرچشمه می­گذریم . از کنار کارخانه ذوب مس خاتون آباد هم می­ گذریم . –  کارخانه ­ای که برای خیلی ­ها یادآور خاطراتی تلخ  است  - . می­ رویم به سمت میمند .

می­ رسیم به میمند . به خنکای آرام هوا و به خانه­ هایی در دل کوه . خانه­ هایی از –  شاید –  چند هزار سال پیش . ساعتی در میمند و گشتی دوباره در آنجا . یادآوری خاطرات سال­هایی که بر ما می­ گذرند و خانه ­هایی که استوار می ­مانند . از آقای شمس الدینی ، مسئول موزه مردم شناسی سراغ پیرمردی را می ­گیرم که سال­ها پیش در خانه­ ی سیاهش مهمان چایی آلاله بودیم . چایی آلاله ای که دست به دست بین ما چند نفر مهمان می­ گشت و آخر سر ، من با اشتیاق تمام در آن استکان کمر باریکِ تیره از رد انگشت­های سیاه ،  آن را سر می­ کشیدم و پیرمرد ، خوشحال ، چایی دیگری می­ ریخت !

-             ها ... آقای ابراهیمی رو می­گی ... به رحمت ایزدی پیوست .

کنار آتشکده ، این خبر را می­ شنوم . بی­ اختیار جمله ­ی منیرو روانی پور در « کولی کنار آتش » در ذهنم رژه می ­رود :

-             « جهان از حضور پیرمرد خالی شد . »

دلم می ­گیرد و نمی ­دانم بعد از پیرمرد ، آن پیرزن ِایستاده بر آستانه ­ی اتاقی سیاه در دل کوه ، حالا چه می­ کند ؟ ... شاید با رفتن او رازهای چندده ساله ی آن اتاق سیاه برای همیشه به فراموشی سپرده شوند . یاد جمله ­ی پیرزن می افتم :

-          توی همین خونه ، عقد بستیم ، بچه هامم ، همینجا زاییدمشون ...

از  میمند به شهربابک می­ رویم . امین ، به عنوان سوغات برای اصفهان ، اسپار می خرد . ماست چکیده ­ی محلی که با گیاهان کوهی خوشبو شده است . به طرز شدیدی هم نمکین است !

و بعد ، می­ رویم به دشت ریواس . دشتی که سالی سراسر ارغوانی است و سالی سبز . امسال باید ارغوانی باشد . هنوز اما سبز است .

از دشت ریواس تا انار هفتاد هشتاد کیلومتر راه است . از کنار نَرکوه باید گذشت و از جَوَزم . البته از جوزم بدون خرید و خوردن اسپار و نان کُرنون نمی توان به راحتی گذشت ! پس خودمان را مهمان نان می کنیم و اسپار !  در انار توقفی نداریم . می ­رویم به سمتی دیگر . به سمت نوق و بهرمان و سیدجلال الدین و شبجره و پابدانا و دشتخاک .

در مسیر انار تا سیدجلال الدین کمتر زمینی را می­ شود یافت که خالی از کشت پسته باشد . زیبایی ­های این درختچه­ ی چون بانک ، بی­ نظیر است !

 و سرانجام دشت زرند . در ابتدای دشت ، روستای شبجره ، قلعه ­ای دارد و امامزاده ای . بعد به پابدانا می­رسیم . پابدانا با معادن معروف زغال سنگش . دیدن حتی یکبار پابدانا و معادنش اتفاقی است که به سادگی از از آن نباید گذشت . شنیدن خاطرات معدن کاران اینجا زمانی می­ خواهد به وسعت ابدیت . خاطراتی که تلخی هایش بیشتر است از آنچه باید باشد !

به دشتخاک می­ رویم . روستایی که از خیلی شهرها مرتب تراست و تمیزتر . قلعه ای دارد . موزه ای هم دارد که طبق معمول ِهر بار که ما رفتیم بسته است ! البته پیدا کردن مسئولش کار سختی نباید باشد ! دشتخاک اما طبیعتی دارد ، زیبا . دشتخاک مرکز کشت زعفران در استان کرمان است که آبانماهِ آن ، خاطره­ ی شهرهای جنوبی خراسان را در ذهن تداعی می ­کند . خاطره­ ی بنفش شدن زمین و زمان را !  در این فصل اما ، سرسبزی آن ، زیبایی های زاگرس را به  یاد می­ آورد .

می­ رویم سراغ زمین و خانه­ هایی به نام ده هادی . دهی که خشکسالی این چندساله آنجا را از رونق انداخته است و جز چند درخت انگشت شمار و اندکی زمین ، چیز دیگری ندارد .

سرانجام جمعه گردی را در میان ابهت تنگ انجیرو به پایان می­بریم . دیدن این تنگه – که راهی دارد به سمت دره ­ی نیزار و ردپاهای دایناسورها –  زمانی می خواهد بیش از یک روز و دوربینی می خواهد با بی­ نهایت باطری ! چیزهایی که ما نداریم ! پس برمی­ گردیم .

شیدا همچنان می خواند :

-             خسته ام از این کویر ... این کویر سوت و کور ...

 

+ نوشته شده در  سه شنبه هفدهم تیر 1393ساعت 19:20  توسط مجید  | 

دست شکارچی

خاطرات کار و کارگاه 

خاطره خوانی ( 1 )

 

پی نوشت 1 : این خاطره خوانی قبلا در یک مهمانی وبلاگی در جوگیریات و اولولون منتشر شد . حالا اینجا !

پی نوشت 2 : برای شنیدن این روایت به 6 دقیقه وقت نیاز دارید . 

                                            دست شکارچی

پی نوشت 1 : منتظر نظر دوستان در مورد فایل صوتی خاطره خوانی هستم . 

پی نوشت 2 : دلم برای چشم نوشته های نادر تنگ شده است . بدجور !

+ نوشته شده در  سه شنبه دهم تیر 1393ساعت 21:47  توسط مجید  | 

خاطرات فوتبالی کار و کارگاه 2

خاطرات فوتبالی کار و کارگاه  2

جام ملت های اروپا -  2004

پانزده شانزده روزی است که در کارگاه مستقر شده ام . چند روزی در دفتر شرکت در مرکز استان بودم و بعد رسما  آمدم به این شهر و به این کارگاه . کارگاهی که حرف و حدیث در آن زیاد است . اصلا در آمدن خودم به این شهر هم حرف و حدیث زیاد بود !

از وقتی  پیشنهاد کار در این شهر را گرفتم تا وقتی برای اولین بار آمدم بازدید با بیش از بیست نفر مشورت کردم . نتیجه اش این بود که همه مرا نهی می کردند !

-         با روحیه ی تو نمی خوره !

-         تو بچه ی سردسیری نه بچه ی گرما ...

-         می تونی پروژه های بهتری بری ... شغل بهتری ...

-         چرا اینهمه دور ؟ چرا بیابون ؟ مگه شهرهای نزدیک رو از دستت گرفتن ؟

-         اونجا ؟! ... تو ؟! ... دو روزه برمی گردی !

اما بر خلاف همه ی نظرها ، آمدم ! آمدم  که برنگردم . آمدم  که نزدیک سه سال  در این بیایان تشنه ی آب بمانم .

حالا چند روزی است که در کارگاه زندگی می کنم . پیش از ما ، شرکتی دیگر پیمانکار پروژه بوده است . شرکتی که به دلایل مختلف ، خلع ید شده و پروژه به پیمانکار جدید واگذار شده که شرکتی دولتی است . کارگاه تجهیز شده است . ساختمان نظارت که حرف ندارد ! حسرت داشتن خانه را در دلم زنده می کند !  ساختمان اداری فنی پیمانکار ،  اتاقهای کارگری ، آشپزخانه ، سرویس های بهداشتی و ... همه و همه ساخته شده اند . سنگ شکن و بچینگ نصب شده اند و خلاصه همه چیز برای شروع بی دردسر یک کار ، آماده است . فقط یکی دو ماهی کار می برد تا سرویس های بهداشتی که وضعشان افتضاح است را بازسازی کنیم ، یکی دو تا حمام دیگر بسازیم . سیستم تامین آب کارگاه ، که تمام نکات غیر بهداشتی را در خود جمع کرده بهسازی کنیم و  در ساختمان اداری فنی هم یک آبدارخانه و یک حمام بسازیم و یک اتاقش را خوابگاه پرسنل فنی کنیم و یک تمیزکاری اساسی در کل کارگاه .  و نهایتا فکری به حال یکی دو تا باغچه جلوی ساختمان ها .  

اینها دو ماهی وقت می خواهند . دو ماهی که در حین آن ، کار را نیز ادامه می دهیم . بلدوزر ها ، بیل مکانیکی ، کامیونها ، گریدر ، آبپاش ، غیطک ، تراک میکسر و ... همه و همه مشغول می شوند . کارگاه از روز ده دوازدهم به بعد شلوغ می شود . راننده ها ، کارگرها ، سرویسکارها و مکانیک ها ، امور مالی ، مهندس ها و ... همه و همه در چند تا اتاق کنار هم زندگی می کنیم تا کم کم همه چیز آماده شود .

روزهای تجهیز کارگاه از سخت ترین روزهای یک پروژه است . به خصوص اگر پیمانکار شرکتی دولتی باشد . شرکتی که بخواهد با قوانین مسخره و دیدگاه  اداری ِ در حد دو ریال و دهشاهی ، پروژه های بزرگ انجام دهد ! آن وقت برای گرفتن یک کارگر روزمزد که حقوقش روزی هفت هشت هزار تومان است باید فقط ده دوازده هزار تومان کاغذ و فرم و برگه و تعهد و استعلام و کوفت و زهر مار پرکنی ! برای خریدن لوازم مورد نیاز کارگاهی در دل بیابان های جنوب ، با دفترنشینان شهرستان و استان و آخر سر هم پایتخت مکاتبه کنی و مجوز بگیری که آخر سر چند تا آفتابه بخری و بگذاری در خلایی که با پشت سر گذاشتن همین مجوز ها ساخته ای !

روزهای سخت شروع کارگاه یکی از پس هم می آیند و می روند . هنوز اتاق ها را به طور کامل تجهیز نکرده ایم . فقط دو تا اتاق برای پرسنل و یک اتاق برای مهندس های کارگاه رو به راه کرده ایم . اتاقهایی که سوت و کورند . این سوت و کوری می تواند حوصله های سر رفته را به جاهای نامناسب سوق دهد . بعد از کار روزانه ، نشستن جلوی ساختمانها و حرف زدن ، تنها سرگرمیِ آدمهای کارگاه است .  گاهی وقتها هم که حوصله اش باشد ، غروبها ،بساط  فوتبال با دروازه های هندبالی در کارگاه به راه است . فوتبال بر روی زمین خاکی و شنی که یکبار زمین خوردن روی آن ، زانوی شلوار و پوست دست و خیلی جاهای دیگر را جر می دهد !

تنها چیزی که می تواند شبهای کارگاه را از سوت و کور یودن و نشستن در محوطه و حرفهای صد تا یک غاز زدن ، بیرون بیاورد تلویزیون است . تلویزیونی برای دیدن مسابقات فوتبال جام ملت های اروپا . جامی که با شگفتی شروع شده است . شگفتی در همان بازی افتتاحیه . شکست پرتغال میزبان در مقابل یونان بی ادعا و بی شانس !  حالا مرحله گروهی و حذفی و یک هشتم و یک چهارم و نیمه نهایی تمام شده و همان دو تیم بازی افتتاحیه به فینال رسیده اند . پرتغال و یونان . امشب مسابقه ی فینال است . مهدی ، کارپرداز کارگاه را صدا می زنم :

-         مهدی چی شد خرید تلویزیون ؟

-         مهندس جان در خواستش رو برای دفتر  فرستادم !

-         منظورم این نبود که چکار کردی و چکار نکردی ! منظورم این بود کی دو تا تلویزیون میاری توی کارگاه ؟

-         مهندس هنوز مجوز خریدش نیومده ...

مهدی سالهاست با این شرکت دولتی کار می کند و هم قوانین و مقررات شرکت را خوب می داند و هم اخلاق آدمهای دفتر نشین شرکت را .  طرف دیگر هم منم که هم این ها را می دانم و هم می دانم که کارگاه قوانین خودش را دارد ! سعی می کنم خونسرد باشم .

-         مهدی جان هر مشکل دیگه و هر  قصه و حکایت دیگه ای هم هست بگو .

-         مجوز که از دفتر مرکزی بیاد مهندس جان باید بگردیم تلویزیون ساخت ایران پیدا کنیم .

-         دیگه !

-         بعد پیش فاکتور بگیریم و بفرستیم دفتر استان .

-         بعد ؟

-         بعد اونها پولش رو بریزن به حساب کارگاه و من برم تلویزیون بخرم .

-         اون وقت اینها چند روز  دیگه طول می کشه ؟

-         یه هفت هشت ده روز دیگه !

-         بعد ما بشینیم فینال عمه ی دفتر مرکزی رو ببینیم ، آره ؟

مهدی ساکت می شود و به زمین خیره می شود . جواد را صدا می زنم که بچه ی همین شهر است و روزهای قبل از شروع کار و روزهای اول کار ، رانننده و کارپرداز و تعمیرکار و انبار دار و همه کاره ی کارگاه بود !

-         جواد اون فروشگاهی که ازش کولر گازی گرفتیم اسمش چی بود ؟

-         اون که نقد خریدیم یا دومی ؟

-         دومی !

-         فروشگاه ناجی .

-         آهان ! ماشینو سوار شو بریم سراغش .

دشت های پوشیده از سنگهای سیاهِ سوخته از هرم داغ آفتاب را پشت سر می گذاریم . نخلستانهای خشکیده و سوخته از بی آبی و بی صاحبی را رد می کنیم و از بستر رودخانه های مانده در حسرت آب می گذریم . هفت کیلومتر جاده ی خاکی تمام می شود و بعد از شش هفت کیلومتر جاده ی آسفالت به شهر می رسیم و می رویم سراغ فروشگاهی که صاحبش را اتفاقی یافتیم و او مردانگی کرد و برای  ما به  حرمت کارمان اعتبار قائل شد و شد طرف حساب همه ی نسیه خری های ما در این شهر غریب ! .

-         سلام بر حضرت ناجی . ما رو که هنوز یادته قربان ؟!

-         اختیار داری مهندس جان . بفرما بشین چایی بریزم .

-         قربونت . اگه هنوز از ما بیزار نشدی بگو ببینم تلویزیون چی داری ؟

-         کلا  دو تا 24 اینچ دارم . یه سونی ، یه ال جی . هر دو  اصل .

-         هر دو تا رو بده . فردا مهدی میاد فاکتورشون رو می گیره . ده پونزده روز دیگه هم پولش رو میدیم . در ضمن خیلی هم اردات داریم !

هوا هنوز تاریک نشده که تلویزیون ها ، یکی در اتاق پرسنل فنی و یکی در اتاق  راننده ها روشن می شوند .

شب ، در خوشحالی پرسنل و تماشای  تکرار فراموش نشدنی باخت پرتغال در مقابل یونان در فینال جام ملت های اروپا  به نیمه می رسد . من طرفدار پرتغالم . یکی دو تا از بچه های فنی از یونان طرفداری می کنند و بازار کرکری خواندن را رونق می دهند ! اما برد و باخت هیچکدام از تیمها مهم نیست ! مهم این است که با هر گلی ، هر تیمی که بزند سوت و کوری کارگاه در هیاهوی پرسنل غرق می شود . مهم این است که با هر حرکت زیبای هر بازیکن از هر تیمی و با ایجاد هر موقعیتی ، هیجان و هیاهو در شب سیاه و تار کارگاه پخش می شود . مهم نیست که پرتغال  می بازد ، مهم نیست که یونان می برد . مهم نیست که حالا کلی درگیری خواهیم داشت برای تامین پول تلویزیونها و گرفتن مجوز ، مهم این است که در یادداشت های شبانه ی پیش از خوابم می نویسم :

_ امشب شادترین مردمان روی زمین یونانی ها بودند و پرسنل کارگاه من !!

+ نوشته شده در  سه شنبه بیست و هفتم خرداد 1393ساعت 23:55  توسط مجید  | 

خاطرات فوتبالی کار و کارگاه .

خاطرات فوتبالی کار و کارگاه .

1-      جام جهانی 2006

در کارگاه سد خاکی حاجی آباد همه جور سر و صدایی بلند می شود به جز صدای تلویزیون ! اینجا صدای ماشین آلات ، سرو صدای کارگرها و پیمانکارها در طول روز ، صدای شهرام ناظری و شجریان بر روی اسپیکرهای کامپیوترهای دفتر فنی ، هیاهو و جنجال پرسنل در غروب کارگاه و در بازی والیبالی که هیچ قانونی ندارد ، صدای اعصاب خراب کن موتورهایی که بی وقفه دنبال هیچ می روند و برمی گردند ، سر و صدای خر سیف الله ، عشایری که روبروی کارگاه چادر دارد و ... همه جور صدایی از همه چیز در می آید به جز صدای تلویزیون !

حالا اما جام جهانی فوتبال شروع شده است . جام جهانی 2006 . در  بی پایانی ها و خستگی های کار ، فوتبال ، دیدنش ، کرکری خواندنش و شرط بندی هایش می تواند جذاب باشد و دلپذیر . برای دیدن بازی اول تیم ایران ، خودمان را در خانه ی یکی از استادکارهای محلی دعوت می کنیم !! تجربه ای که حالیمان می کند برای بازی دوم این کار را نکنیم !

و برای بازی های بعدی که به نظرمان زیبا باشند و حساس ، به هر بهانه ای یا به کارگاهی دیگر می رویم ، یا در مغازه ای در شهر پلاس می شویم و نیم بند بازی را می بینیم و یا می رویم روی تپه ی کنار کارگاه و با موبایل از این و آن می پرسیم ! انگار نتیجه ی هر بازی خیلی برای ما و سرنوشت ما مهم باشد !  

امشب اما بازی پرتغال و هلند است . دو تیمی که بعد از برزیل بیشترین طرفدارها را در بین بچه های فنی کارگاه دارند . زمان بازی آخرهای شب است و نه می شود در مغازه های شهر کوچکی مثل حاجی آباد دنبال تلویزیون گشت و نه می شود خانه ی کسی مهمان شد !  دو گزینه پیش رو داریم :

-          بریم خونه ی نظارت !

این نظر یکی از بچه های دفتر فنی است . نظری که بااکثریت آراء ما پنج شش نفری که می خواهیم به هر قیمیتی بازی را ببینیم ، رد می شود . گزینه ی دوم پیشنهاد مهندس ماشین آلات است که از کرمان آمده و شب در اینجا گیر افتاده است !

-          یه موتور برق کوچیک برمی داریم با تلویزیون و می ریم توی شهر ، یه جا زیر اندازی پهن می کنیم و بازی را می بینیم !

پیشهاد جالبی است !  یک تلویزیون 14 اینچ سونی که تا مدتها درون یخچال خراب کانکس سرپرست کارگاه جا گرفته بود، تنها تلویزیون کارگاه است ! تلویزیونی که بعد از بیرون آمدن از یخچال هم بشتر نقش دکور را بازی می کرده است ! تنها یکماهی شاید توسط یک سی دی پلیر چند فیلم با آن تلویزیون دیده شده است !

تلویزیون را برمی داریم . من ، پسرم و مهندس های کارگاه . فوقانی ، باقریان و گمانم سلطانی و جعفری . یکی تلویزیون را می آورد . یکی فلاسک چایی . یکی زیر انداز . یکی پاکت تخمه ی آفتابگردان و ...  . موتور برق بنزینی قرمز رنگ را هم بر می داریم می گذاریم پشت وانت و از کارگاه بیرون می زنیم . سکوت شب را تنها صدای شغال ها می شکنند و صدای حرکت وانت ما ، از کارگاه به سوی محلی برای دیدن مسابقه فوتبال هلند ، پرتغال .

می رویم بالای تپه ای که در انتهای شمالی شهر حاجی آباد قرار دارد . تپه ای که به نوعی پارک و محل گشت و گذار هم هست ، اما نه در این موقع شب !  زیر اندازی را که آورده ایم پهن می کنیم . موتور برق را ده پانزده متری آنطرفتر می گذاریم . کابلش را وصل می کنیم و  استارت می زنیم . در سکوت نیمه های شب حاجی آباد سر و صدای موتور آنقدر بلند است که انتظار هر اعتراضی را از خانه های اطراف – که حداقل 100 متر دورترند – داریم ! اما کسی را با ما کاری نیست . پاکت تخمه ی آفتابگردان را می گذاریم وسط و می نشینیم به تماشای بازی فوتبال . کم کم بازی تبدیل می شود به میدان نبرد گلادیاتورها . با هر کارت زردی که بازیکنان هر تیم از داور می گیرند ، سر  و صدا  و خنده های ما هم بلندتر می شود . باید آنقدر بلند حرف بزنیم که صدایمان در صدای موتور برق گم نشود . کم کم بازی به انتها می رسد . نبرد جانانه ای که بعدها به عنوان نبرد نورنبرگ معروف می شود .

نبردی که برای ما هم نبرد بین خنده و داد و فریاد بود با صدای موتور بنزینی . نبردی بین شادی زودگذر و دلخوشی الکی با خستگی کار بی پایان و گرفتاری های همیشگی و دوری از خانه و خاطرات . نبردی بین روشنایی تلویزیون 14 اینچ سونی با تاریکی نیمه شب یک شهر کوچک . نبردی برای پیوند انسانها ، پیوندی میان هلهله های استادیوم در شهر نورنبرگ آلمان و هلهه های ما در جایی نزدیکی کار و کارگاه .

بازی که تمام می شود ، و ما که به کارگاه می رسیم ، تنها صدا ، صدای ماشین وانت است و سگ سیف الله و زوزه ی دور دست شغالها . ساعاتی دیگر روز می شود ، کار شروع می شود و نبرد فوتبال به خاطرات کارگاه پیوند می خورد . 

+ نوشته شده در  سه شنبه بیستم خرداد 1393ساعت 23:58  توسط مجید  | 

« تلاقی خاطرات کویر تا کوه ، در توازی خطوط تن تا ریل »

پیش نوشت : این نوشته از خاطرات قدیمی است . از سالهای دور . بعدها و در روزهای شروع وبلاگ «سومین فصل مبهم » این متن در تاریخ 20/11/1386 در آنجا گذاشته شد . وحالا بعد از سالها در اینجا !

-----------------------------------------------------------------------------------

 

« تلاقی خاطرات کویر تا کوه ، در توازی خطوط تن تا ریل »

  

... تا به اول تونل برسی . روی فرشی از سنگ ، از بالاست ،  کنار ریل بنشینی و تکیه به دیوار تونل بدهی و تن به خنکای سایه و باد ِ اول تونل بسپاری .

-       « آدم رو حال میاره این باد ... »

-       « انگار که یهو از جهنم بیافتی توی زمهریر ! »

     نه ! اینطورها هم نیست . تکه ای از جهنم نیست . بی گمان اینجا تکه ای از جهنم نیست . تکه ی جهنم جای دیگری بود . جایی میان آفتاب و خشت و زلزله . جایی که گرد و خاک و داد و فریاد ، همه با هم به هوا می رفت . اینجا نباید تکه ای از جهنم باشد ، با این آب ِ گل آلودش . یادگار همیشگی سیلاب . با این سنگابهای گرم و سنگهای سیاه و داغش . و با این عرق ریزان ِ در سایه و آفتاب . با همه ی اینها ، باز هم  تکه ای از جهنم نیست . اگر چه که بی گمان تکه ای از بهشت هم نیست – که ندیده ای– و زمهریر که هیچ !

    نکند برزخ است ؟ شاید برزخ است ! بی گمان اول تونل باید برزخ باشد . و دیگر جاهای اینجا ، هیچ ؛ نه بهشت ، نه جهنم ؛ تکه ی گمشده ای از چیز ِ گمشده ای که پیدایش نکرده ای !

-       « نه به گرمای نفس بُر ِ اون بالا ، نه به خنکی ِ دلچسب اینجا ... »

   خنکای دلچسب این باد ، مثِل سردی دلچسب آن چشمه ی عجیب است میان ِ آن تکه ی جهنم ، وقتی هر کسی آوار می کاوید و چهار تا جنازه را از زیر آوار بیرون می کشید و در آب چشمه ، می شست و بغضش را در سردی آن آب ، فرو می برد و فرو می خورد.

-       « اگه زیر گلدسته های مسجد خرابه رو هم می گشتیم ، شاید مادره رو ... »

-       « سرت رو توی آب ببر ، ببین وسط این کویر ، چه نعمتیه این چشمه ... »

     میان اینهمه کوه ِ در خشم و اینهمه آبِ در خروش ، اینهمه صخره و سنگ و سنگینیِ هُرم آفتاب ، بی گمان خنکای بادِ دم ِ تونل ، بیکران نعمتی است . گر چه کران تا کران ِ چشم دید ِ تو ، صخره باشد و تکه ای آسمان در بالا و در دو سوی ، دهانه ی دو تونل . تونلِ بعد از پل و این تونل ، که هی باید درون ِ آن بروی و هی سوت بزنی و گاهی ، چکه ای آِب روی سرت بیافتد . و تو روی تراورس ها ، در تاریکی تونل و کورسوی نور چراغ قوه ، قدمهایت را بشماری . هر شصت قدم یک پناهگاه . یکی چپ ، یکی راست . و نه آفتابی هست و نه آسمانی و نه رودی . اما اگر باشد ، داغ ِ داغ .   

     در جهنم اما پناهگاهی نبود . نه چپ ، نه راست . همه ی پناهگاه ها قتلگاه شده بودند در آن جهنم . انگار تنها می شد به مرگ پناه برد . از مرگ به مرگ .  از قتلگاه به آغوش قاتل فقط می شد پناه برد . فرار ی هم نبود .

   گرما و سیاهی و سوت . مگر بادی بیاید و بفهمی که قطاری می آید . و فرار کنی . قدمهایت را حالا تند تر برداری و عددها را سریعتر بشماری . تا درون ِ پناهگاهی بایستی و بمانی تا قطار بیاید و بگذرد . و تو با چراغ قوه ، روی تراورس ها و ریل ها نور بیاندازی و ببینی که انگار قلبی می تپد . قلب قطار یا قلب ریل ؟ 

-       « قطار که از جلوت رد می شه ، انگار زلزله همه ی تونل رو روی سرت خراب می کنه ... »

     اما در آن جهنم که قطار نبود . هیچ قطاری به جز ردیف ِ قلبهای له شده ی درون هرپارچه ای به جای کفن . کنار هم ، کنار چشمه . یک ردیف ، دو ردیف ، ده ردیف ، تا چشم جرات دیدن داشته باشد ، ردیف به ردیف .

    و در آن جهنم ، به جای زوزه ی گوش خراش ِ هم آمیزی ِ ریل و قطار ، ناله های مادری بود و گریه های همه . گریه های همه برای بچه های همه ی مادر ها که نبودند . یکی هم مادری که بچه ی ششمش نبود . پنج بچه ی دیگرش هم نبودند ، بودند ، اما زنده نبودند . ششمی اما ، انگار که نبود ، بود ، اما سرش نبود و جنازه اش درون چشمه ، بی سر مانده بود در انتظار تکه پارچه ای ، کفنی ، و سرش زیر خروار خروار آهن و آجر و آوار .    

 

چهارصد متر که رفته ای ،  جریان هوا ، تو را به فریاد می آورد :

- « قطار ... قطار ... »

و نفر جلویی دوان دوان نور چراغ قوه را  روی دیواره های تونل می اندازد .

- « پناهگاه سمت چپه .... »

صدای عبور آهن از روی آهن . صدای اضطراب . صدای هراس .

-       « پناهگاه قبلی که  سمت چپ بود ... »

   حالا نور قطار ، سایه های هراسان را روی کف و دیوارهای تونل به دویدن وا می دارد . نور چراغ قوه روی حفره ای درون دیواره ی تونل می افتد .

-      « پناهگاه ... پناهگاه ... »

   و آخرین نفر که داخل می شود ، غول آهنین ، سوت کشان ، از جلوی  پناهگاه می گذرد . حرکت کوهی از آهن روی خطوط موازی آهن . جراغ قوه را روی ریل می اندازی .

   - « قلب ریل دارد می تپد !! »

    تپش قلب مانند ِ ریل زیر چرخ های بی شمار قطار ! مثل تپش قلب در ضربان عبور خاطرات . سیاهی تونل با سرسام سوت قطار و سرفه های سینه های خسته ، گره می خورد . سینه های خسته از کار . از غربت . از کار در غربت . خسته از راه . خسته از تونل . خسته از فرار از هرم آفتاب ، تا یافتن پناهگاهی در گریز از سایه ی مرگ ، در زوزه ی عبور قطار . امتداد نگاهت ، به بن بست واگن های باری ختم می شود . و هرچه چراغ بیاندازی ، نور کمرنگ آن ، تنها در شمارش واگن ها کمکت می کند !

- « لامصب تمام شدنی نیست ! » 

- « قلب ریل است که زیر بار چرخ های قطار می تپد ، تمام اگر بشود که تمام است ! »

    تمام شده بود اما . زیر آوار گلدسته ی مسجد ، قلب مادری تمام شده بود و تمام بچه های دنیا دنبال او بودند . با تمام بیل های دستی شان ، و با تمام بیل های مکانیکی دنیا . آوار اما اگر چه آوار گلدسته ی مسجد بود ، قلب مادر را از جا کنده بود و ...

     بهتر است سوت بزنی و از تونل بگذری . بهتر است چشم به بی انتهایی تاریکی بدوزی و سعی کنی از فضای میان توازی دو ریل عبور کنی . کجا به هم می رسند این ریل های موازی ؟ این خطوط سرد موازی آیا به هم می رسند هرگز ؟ تا چشم کار می کند ، نه . اما یکجا همه ی این خطوط به هم می رسیدند . یک جایی میان گریه و فریاد و آب و اشک ، خطوط موازی را درون فرغون یا درون وانت به هم می رساندند تا در دل خاک ، جایشان دهند .

     اینجا اما خطوط موازی از درون تونل بیرون می آیند ، از روی پل می گذرند و در تونل بعدی تو را سخت به وسوسه ی کنکاش توازیشان می کشانند . خسته ای اما . و بی خیال خطوط موازی می شوی . شکی نداری که آخرسر ، خط های ریل نیز موازاتشان به هم خواهد خورد .

    حتی توازی عمود گلدسته های مسجد نیز به هم خورده بود . خطوط متنافر شده بودند . یکی بر روی زمین . یکی سوی آسمان . در زیر آوار ِ این یکی ، مادری له شده برزمین ، و بر بلندای آن یکی ، مردی دست به دعا ... . و چشم بر دست مردمان بیل به دست . و مردمان بیل به دست ، چشم بر هیبت ناموزون بیل مکانیکی ، تا مگر آوار ِتوازی ویران شده را بردارد و برنمی دارد . که رخصتش نمی دهند که به حریم گلدسته وارد شود . 
    اینجا اما حریمی نیست . از تونل بیرون می آیی . از تونل زمان هم باید بیرون بیایی . لختی دیگر ، در فرامشی هر خط و هر موازاتی ، باید در خانه ای کنار ایستگاه بنشینی و گوش به سوت قطار بسپاری و هی بیایند و بروند و از کار بگویند و از خاک که باید جابجا شود و از سنگ که باید برداشته شود و از پل که باید ساخته شود و از راه که باید بگذرد از میان کوه . و پشت به کوه داشته باشی مگر که مدام از  کابوس خطوط موازی اجساد کنار هم ، فرار کنی به سوی خطوط موازی ریل های درون تونل که عبور قطاری شاید فرارت دهد به پناهگاهی درون سیاهی و سرسام .

----------------------------------------------------------------------------------   

  در انتهای همه ی خستگی ها و خواب ِ همه ی تن های خسته ، تن به نوشتن می دهی . از کار در اوجِ زلزله تا زلزله در اوج ِکار . فردای دوری شاید کسی این ها را بخواند و بگوید :

-       « باز هم قصه نوشته ای ؟ »

 و دیگری بگوید :

-       « نه ! هنوز باید پخته تر شود تا یک قصه شود ! »

 

+ نوشته شده در  سه شنبه سیزدهم خرداد 1393ساعت 6:40  توسط مجید  | 

خاطرات قدیمی خانه ی قدیمی

حاصل عمرم سه سخن بیش نیست

خام بدم ، پخته شدم ، سوختم ! ( حضرت مولوی )


من چهارم دبستانم . یکی از برادرها اول راهنمایی و یکی دیگر سوم راهنمایی . پسر همسایه هم هست . او هم اول راهنمایی است . در اتاق پایینی جمع شده ایم . امتحانات تمام شده اند و مدرسه ها تعطیل . اول ما دبستانی ها تعطیل شده ایم و بعد راهتمایی ها . طبق یک قرار نانوشته ، بلافاصله بعد از آخرین امتحان ، همه در اتاق پایینی جمع شده ایم . مثل سال گذشته . مثل سالهای گذشته .

دور و برمان پر از کتاب درسی است . کتابهای من . کتابهای برادرها . کتابهای پسر همسایه . از هر کجای دیگر هم که توانسته ایم ، کتاب جمع کرده ایم . کوهی از کتاب دور و برمان ریخته است . در اتاق فقط ماییم و کتابها . چند تا آجر هم هست . آجرهایی که هر کدام یکی دو تا زیر پایمان گذاشته ایم و نشسته ایم میان کتابها .

مثل هر سال اول بحث می کنیم که از کدام کتاب شروع کنیم . یکی می گوید دینی . یکی می خواهد اول از ریاضی شروع کنیم . یکی دیگر از حرفه و فن می گوید که من نمی دانم چه کتابی است ! و آخرین نفر هم می خواهد از کتاب علوم شروع کند . به توافق نمی رسیم . هیچکدام به نفع دیگری رای نمی دهیم ! از آن گذشته ، همه مان می دانیم حوصله ی جدا کردن و دسته بندی کتابها را هم نداریم . شاید دلیل واقعی تلاشمان برای توافق نکردن نیز همین باشد ! دلیل دیگرش این است که جدا کردن کتاب ها این خطر را دارد که بعد ، یک نفر مجبور بشود سراغ کتابهایی برود که زیاد دوست ندارد ! اما وقتی نظمی نباشد ، هر کس از هر کتابی می تواند استفاده کند . تصمیم می گیریم هر کسی از هر کتابی که دوست داشت شروع کند ! اولین کتاب را دلخواه بر می داریم . اما می دانیم که از کتاب دوم به بعد ، هر چه دم دستمان رسید بر می داریم . خواه علوم باشد یا دینی . فارسی باشد یا انگلیسی ! دبستانی باشد یا راهنمایی . هر کتابی دم دستمان برسد برمی داریم و برگ برگش را از هم جدا می کنیم .

من به کتاب فارسی که می رسم شعری از آن را می خوانم .

ای نام تو بهترین سرآغاز ، بی نام تو نامه کی کنم باز

...

به بیت های بعدی نرسیده ، کتاب دست پسر همسایه است و دارد برگ برگ می شود ! سر و صدای پاره کردن کاغذها و خنده ها و حرفهای ما اتاق را پر کرده است . در کمتر از یکساعت ، تلی از کتاب تبدیل می شوند به کوهی از برگ های جدا از هم . تقریبا کف نیم بیشتری از اتاق پر از برگهای کتاب شده است . کار برگ برگ کردن کتاب ها که تمام می شود ، شروع می کنیم به ساختن موشکهای کاغذی . هر کس به شیوه ی خودش موشک می سازد . یکی لبه های نوک موشکش را برگردان می زند . یکی لبه های بال های موشکش را یک تای اضافی می زند . یکی موشک بال دراز درست می کند و یکی موشک بال پهن !

کم کم اتاق می شود فضای پرواز صدها موشک کاغذی . بعد فضا برای پرواز موشک ها کوچک می شود . برخی موشک ها برو هستند و نیاز به فضایی بیشتر از اتاقق پایینی دارند . پنجره های اتاق را باز می کنیم . موشک ها در حیاط خانه به جولان در می آیند . آسمان خانه و زمین و باغچه را موشک های کاغذی تسخیر می کنند . جشن پایان سال ما در یک نیم روز شروع و تمام می شود . جشنی که نه شاگرد اول بودن در آن مهم است نه تجدیدی داشتن و نه مردود شدن ! همه با هم جشن می گیریم . جشن موشک پرانی !

نزدیک ظهر که می شود ، قبل از آمدن بزرگترها به خانه ، سوت پایان جشن زده می شود . در چشم به هم زدنی تمامی موشک ها جمع آوری می شوند و در تنور خانه ، در اتاق سیاهه ، تبدیل به آتش می شوند و به خاکستر . تمام مکتوبات یک سال تحصیلی تبدیل به تلی از خاکستر می شوند . خاکستر خاطرات سال های دبستان .

------------------------------------------------------------

پ ن 1 شگفتا که در سالهای بعد از درس و مدرسه ، همانقدر برای جمع کردن ورق پاره ی کتابهای داستان و شعر و ... ولع داشتم و دارم -  که در آن سالها، برای موشک پرانی و آتش سوزی با کتاب های درسی ! 

پ ن 2 لطفا نصیحت نکنید ، بله می دانم کار خوبی نبوده است ! اما اعتراف می کنم که حسرت به آتش کشیدن کتابهای راهنمایی و دبیرستان بر دلم ماند ! آنها را فقط دور می ریختیم ! البته هر کامنتی را پاسخ خواهم داد حتا اگر نصیحت باشد !!

پ ن 3 اگر به جای آنهمه کتاب که برخی به خاطرات خوب و برخی به خاطرات تلخ ما تبدیل شده اند می گفتند خودتان هر چه دلتان می خواهد بخوانید ، راستی و به راستی چند درصد آن تحمیلیات را بری خواندن انتخاب می کردیم ؟!

+ نوشته شده در  سه شنبه شانزدهم اردیبهشت 1393ساعت 20:51  توسط مجید  | 

آزمایش علوم .

   خانم معلم کلی تاکید کرده که مبادا در خانه دست به انجام این آزمایش بزنیم ! بعد بیشتر تاکید کرده که اگر خواستیم این کار را بکنیم حتما جایی باشد که خلوت باشد و درون فضای بسته نباشد . البته بیشتر از همه ی این ها تاکید کرده که حتما هنگام آزمایش یکی از بزرگترهایمان هم حضور داشته باشد که نگذارد اتفاق ناگواری بیافتد و یا اگر اتفاقی افتاد بتواند کاری کند ! خانم معلم پیش بینی تمام حالات ممکن را داشته است !

   کتاب علوم کلاس چهارم از کتاب های دوست داشتنی است . کتابی است که به بچه ها انگیزه ی دانشمند شدن می دهد ! امروز درسمان در مورد مایعات مختلف بود . خانم معلم گفت :

-         نفت از آب سبکتره . یعنی با یه آزمایش ساده می شه اینو فهمید . اگه تو یه ظرف یه کمی آب بریزید و یه کمی نفت ، بعد کبریت بزنید ، اون چیزی که توی ظرف هست آتیش می گیره . چرا ؟ چون نفت سبکتر بوده و روی آب ایستاده .

   خانم معلم خودش چند دقیقه بعد و از هیجان سئوال­های دانش آموزهایش می فهمد که با گفتن این درس ، آتش به خیلی جاها افکنده است ! همه می خواهند بروند و این آزمایش جذاب را انجام دهند . برای همین ، خانم معلم اول دستپاچه و بعد خونسرد ، تاکیدات خود را چندین و چند بار برایمان تکرار می کند . تقریبا التماس می کند که مبادا دست به آزمایش بزنیم !

  دو سه ساعتی می شود که از دبستان برگشته ام . پدر نهارش را خورده و چرت بعد از ظهرش را زده و رفته مغازه . بزرگترها هم هر کدام دنبال کاری رفته اند . یک کاسه ی مسی از مادر می گیرم .

-         کاسه برای چی می خوای ؟

-         معلممون یه آزمایش داده که انجام بدیم .

کاسه ی مسی را می گیرم . از شیر آب حیاط ، نیمی از کاسه را پر از آب می کنم . بعد یواشکی و به دور از چشم مادر ، با کبریتی که قبل از آن از آشپزخانه کش رفته ام ، می خزم درون اتاق سیاهه . از بشکه ی نفت کنار دیوار سیاه ، کمی نفت می کشم و می ریزم درون کاسه . کاسه را می گذارم وسط اتاق سیاهه . دو سه قدم از کاسه دور می شوم و یک کبریت روشن می کنم . قبل از آنکه کبریت را داخل کاسه ی آب و نفت بزنم هزاران فکر از ذهنم عبور می کند . اگر آتش زیاد شد چکار کنم ؟ اگر آتش پخش شد چکار کنم ؟ اگر آتش به بشکه ی نفت رسید چکار کنم ؟ اصلا چرا باید این آزمایش را انجام دهم ؟ خوب معلوم است که روی کاسه پر از نفت است . ولی نه ! شاید آب و نفت با هم قاطی شده باشند . و .. هزارن اگر و هزاران شاید دیگر . اما بالاخره دل به دریا می زنم و از همان فاصله ی چند قدمی ، کبریت روش را پرت می کنم سمت کاسه . کبریت به کاسه نرسید خاموش می شود . می روم جلوتر . حالا دستم را که دراز کنم ، می رسد بالای کاسه . کبریتی روشن می کنم و می برم بالای کاسه و مس اندازم درون کاسه . کبریت با صدای جلز ، خاموش می شود . آزمایش دارد نتیجه ی عکس می دهد . نکند آب روی نفت جمع شده است ؟ حتما شعبه ی نفتی ، آب با نفت قاطی می کند و می فروشد ! به هر قیمتی شده باید این موضوع را ثابت کنم !

با هزار بدبختی ، در سوز و سرمای زمستان ، بشکه را در خیابان و پیاده رو غلت بدهیم و هی از شدت سرما دست هایمان را جلوی دهامان بگیریم و ها کنیم و برویم و برسیم به شعبه ی نفتی . صبر کنیم تا ببینیم آن فروشنده ی بداخلاق حوصله دارد نفت بدهد یا نه ؟ اصلا نفت دارد یا نه ؟ بعد دوباره بشکه را بغلتانیم و بیاوریم و پولش را هم داده باشیم که چی ؟ که آب خریده باشیم ! باید مچش را بگیرم . ولی اول باید مطمئن شوم .

جلوتر می روم . کبریتی روشن می کنم و درون کاسه ی نفت و آب فرو می برم . دوباره کبریت با همان صدای آشنا خاموش می شود . هیچ اتفاقی نمی افتد . یا نفت فروش مقصر است یا خانم معلم می خواسته سر به سر ما بگذارد ! ولی حالا دیگر به هر قیمتی شده من باید این کاسه را آتش بزنم . دور و بر اتاق سیاهه را نگاه می کنم . یکی دو تکه مقوای کارتن پیدا می کنم . مقوا ها را تکه تکه می کنم و درون کاسه می ریزم . یک تکه ی کوچک مقوا برمی دارم و بعد کبریتی روشن می کنم . گوشه ی مقوا را آتش می زنم و می اندازم درون کاسه . مقوا می سوزد و آتشش کم کم به بقیه ی تکه های مقوا می رسد . ناگهان تمام مقواها و پس از آن تمام کاسه می شود آتش !

انگار نه نفت فروش متقلب بوده و نه خانم معلم با ما شوخی کرده ! هول می شوم . اگر کسی بیاید و آتش را ببیند حسابی توی دردسر می افتم ! از کف اتاق ، خاک و خاکستر و هر آت و آشغالی که درون دستهایم بیاید را جمع می کنم و می ریزم روی آتش . خاکها باعث می شوند تا کاسه لبریز شود و نفت و آتش هم از کاسه بیرون بریزند . یک مشت خاک محکمتر می ریزم روی آتش . آتش گُله گُله به اطراف می پاشد . حالا بیشتر از آنکه لذت ببرم یا حتی هول شده باشم ، ترسیده ام . فکر می کنم الان است که تمام اتاق سیاهه آتش بگیرد . ترس برم داشته است . ترس از آتش گرفتن اتاق از یکسو و ترس از رسیدن یکی از بزرگترها از سوی دیگر ! باید قبل از آنکه کسی برسد کاری کنم . دور و بر اتاق سیاهه را می گردم . یک بیل دسته شکسته پیدا می کنم . با بیل ، از کنار تنور خاکستر بر می دارم و با ترس و لرز ، روی کاسه می ریزم . کم کم آتش درون کاسه هم دارد شدتش را از دست می دهد . بعد بیل پشت بیل ، خاکستر بر می دارم و می ریزم ، تا آتش و نفت و آب و کاسه همه با هم زیر خاکستر دفن می شوند !

به حیاط می آیم . نفس نفس می زنم . شیلنگی را که به شیر آب حیاط وصل شده برمی دارم . آب را باز می کنم و صورتم را می گیرم زیر شیلنگ آب ! بعد ، آرام و بی سر و صدا می روم داخل اتاق و مشغول نوشتن مشق هایم می شوم . بعد از نوشتن مشق ها و قبل از آنکه شب شود و همه به خانه برگردند ، می روم داخل اتاق سیاهه و کاسه را که حالا شکل و قیافه ی قبلی را ندارد ، از لای خاکسترها بیرون می آورم و درون حیاط می شویم و تحویل مادر می دهم .

-         چرا این کاسه به این روز افتاده ؟

-         خوب روش آزمایش انجام دادم اینجوری شد !

-         توی مدرسه به شما خرابکاری فقط یاد می دن ؟ ذلیل مرده ! این کاسه دیگه به چه درد می خوره ؟

خودم را به نشنیدن می زنم و می روم سراغ کتاب هایم . خودم را سرگرم کتاب علوم می کنم . کتابی که به آدم حس دانشمند شدن می دهد .

 

پ ن 1 :روایتی از سال 1356 . این قافله ی عمر عجب می گذرد . 

پ ن 2 -  این متن بخشی از مجموعه ای است با عنوان : خانه ی قدیمی ، خاطرات قدیمی . شاید وقت آن باشد که چارو از فضای اختصاصی کار و کارگاه کمی بیرون بیاید . شاید ! نمی دانم این کار باید بشود یا نه ؟!

پ ن 3 - متن هفته ی پیش ادای دینی بود به یکی از نخبه ترین مردان این دیار . شاید ایرانِ آینده ، خود را مدیون او بداند . فقط ای کاش دانش او و آنچه از او باقی مانده ، در راه افزایش رفاه و آسایش مردم به کار رود .

+ نوشته شده در  سه شنبه نهم اردیبهشت 1393ساعت 20:30  توسط مجید  | 

مطالب قدیمی‌تر