چارو

چارو بروزن پارو ، نام محله ای است در شهرکرد . پایین تر از محله ی نمد مال ها . اینجا اما ...

خاطرات کار و کارگاه . خاطرات حواشی کار

 

پیرمردی دوست داشتنی در هتل !

روزهای شروع یک پروژه ی جدید است . پروژه ای در پنجاه کیلومتری در شهری که از محل دفتر شرکت بیش از هزار کیلومتر دور است . هنوز نه کارگاهی تجهیز شده است و نه ساختمانی اجاره کرده ایم . یک مهندس که بچه ی همان شهر است را به عنوان معاون آینده ی کارگاه و سرپرست موقت کارگاه به کار گرفته ایم . مجبورم تا زمانی که خانه ای اجاره کنیم و یا کانکس های اسکان موقت را در محل کارگاه بگذاریم ، دو سه روزی در هتل باشم . هتلی که بهترین خاصیتش ، صبحانه اش است !

در رستوران هتل ، بشقاب پر از نیمرو و گوجه و خیار شور را می گذارم روی میز . یک لیوان شیر هم می آورم و یک بشقاب پر از نان . مشغول خوردن می شوم .

رو به روی من ، پشت یکی از میزهای ردیف کنار پنجره ، پیرمردی نشسته است . باید سنی حدود شصت ، شصت و دو سه سال داشته باشد . پیرمرد ، شاداب و سرزنده به نظر می رسد . لباس های اتو کشیده ، صورت اصلاح شده ، موهای شانه شده و مرتب . این ها اولین چیزهایی است که در برخورد با پیرمرد به چشم می آیند .

کنار پنجره ی رو به محوطه ی بیرون از هتل ، پیرمرد ، تنها ، نشسته و مشغول خوردن صبحانه است . صبحانه ای که تشکیل شده از یک سیب قرمز بزرگ که مرد آن را به تکه های مساوی تقسیم کرده و با چنگال ، به آرامی و با حوصله ی تمام ، یکی یکی ، بر می دارد و در دهانش می گذارد و می خورد .

از ذهنم می گذرد که شاید شادابی او به خاطر همین شیوه ی صبحانه خوردنش باشد ! در هتل باشی و منوی صبحانه ی متنوعی مقابلت باشد و فقط میوه بخوری ؟ اراده ای می خواهد که باید قابل ستایش باشد ! سخت باید باشد ، سخت !

همین طور که صبحانه ام را می خورم ، در ذهنم با وضعیت جسمانی خودم در آینده کلنجار می روم . هفده هجده سال بعد ، اگر من هم به سن این مرد برسم ، وضعیتم چگ.نه خواهد بود ؟ آیا به همین مرتبی خواهم بود ؟ آیا به شادابی او خواهم بود ؟ آیا می توانم به خاطر حفظ سلامتم ، صبحانه فقط میوه بخورم ؟ آنهم فقط یک عدد سیب ؟ آیا این کار باعث سلامت جسمی ام خواهد شد ؟

نه ! گمان نکنم ! گمان نکنم شادابی و سرزنده بودن مرد به خاطر این چیزها باشد . حتما شغلش طوری بوده و هست که استرس ندارد . حتما در زندگی آدم شادی بوده و غصه های بزرگی نداشته . شاید تجربه های تلخ زندگی اش کمتر از آنچیزی بوده که روی سلامتش تاثیر گذاشته باشد . و ... و ... .

فکرهای مختلف همینطور از میان بشقاب صبحانه ی من و تکه های سیب پیرمرد ، درون ذهنم رژه می روند . انگار با این فکرها دارم با گذشت زمان کنار می آیم . باید زمان بگذرد و صبحانه ام تمام شود و خودم را جمع و جور کنم و سوار ماشین  معاون کارگاه شوم که به زودی می آید جلوی هتل ، و بروم سمت پروژه . پنجاه کیلومتر خارج از شهر .  

درگیر این فکرها و درگیر صبحانه و درگیر گذشت دقایق هستم که پیرمرد از جایش بلند می شود . با یک دستمال دستهایش را تمیز می کند . ببا دستمال دیگر لبها و اطراف لبهایش را تمیز می کند . نگاهی به ساعتش می اندازد و می رود . از رفتنش خوشحال می شوم . حالا می توانم بدون دیدن او ، بدون فکر کردن به او با سرعت بیشتر صبحانه ام را بخورم . بعد بروم یک لیوان چایی بردارم و منتظر آمدن معاون کارگاه باشم . اگر زود آمد که هیچ ! اگر تاخیر داشت ، یک لیوان چایی دیگر هم خواهم خورد ! شاید تا ظهر ، در طول پروژه و پیگیری کارها ، فرصتی و جایی برای چایی خوردن نباشد !

می خواهم بروم چایی بباورم که پیرمرد برمی گردد . خیلی آرام و خونسرد ، بشقابی را که در دست راست دارد روی میز می گذارد . بعد ، با دست راستش ، صندلیای را کمی عقب می کشد و همینطور که در حال نشست روی صندلی است ، بشقابی را که در دست چپش گرفته ، روی میز می گذارد . با تعجب به بشقابهای پر از صبحانه نگاه می کنم . نیمرو . خامه . عسل . حلیم . نان . گوجه . پنیر و ... .

از ذهنم می گذرد : این است راز شادابی مرد ! نگاهم در نگاه مرد گره می خورد . هر دو لبخندی می زنیم و او می نشیند و من بلند می شوم . می روم . زمانی برای چایی خوردن نمانده است . معاون کارگاه رسیده و جلوی هتل منتظر من است . یک روز پر از کار و پر از دوندگی پیش روست . روزی مثل همه ی روزهای شروع یک پروژه .

می روم و می دانم که حالا باید به طور جدی به سالهای آینده ام فکر کنم . آیا من هم در سن شصت و چد سالگی می توانم به این خوبی و سرزنده ای و شادابی صبحانه بخورم ؟!!

 

+ نوشته شده در  سه شنبه چهارم آذر 1393ساعت 23:54  توسط مجید  | 

خاطرات کار و کارگاه . خاطرات حواشی کار

 

پیرمردی دوست داشتنی در هتل !

روزهای شروع یک پروژه ی جدید است . پروژه ای در پنجاه کیلومتری در شهری که از محل دفتر شرکت بیش از هزار کیلومتر دور است . هنوز نه کارگاهی تجهیز شده است و نه ساختمانی اجاره کرده ایم . یک مهندس که بچه ی همان شهر است را به عنوان معاون آینده ی کارگاه و سرپرست موقت کارگاه به کار گرفته ایم . مجبورم تا زمانی که خانه ای اجاره کنیم و یا کانکس های اسکان موقت را در محل کارگاه بگذاریم ، دو سه روزی در هتل باشم . هتلی که بهترین خاصیتش ، صبحانه اش است !

در رستوران هتل ، بشقاب پر از نیمرو و گوجه و خیار شور را می گذارم روی میز . یک لیوان شیر هم می آورم و یک بشقاب پر از نان . مشغول خوردن می شوم .

رو به روی من ، پشت یکی از میزهای ردیف کنار پنجره ، پیرمردی نشسته است . باید سنی حدود شصت ، شصت و دو سه سال داشته باشد . پیرمرد ، شاداب و سرزنده به نظر می رسد . لباس های اتو کشیده ، صورت اصلاح شده ، موهای شانه شده و مرتب . این ها اولین چیزهایی است که در برخورد با پیرمرد به چشم می آیند .

کنار پنجره ی رو به محوطه ی بیرون از هتل ، پیرمرد ، تنها ، نشسته و مشغول خوردن صبحانه است . صبحانه ای که تشکیل شده از یک سیب قرمز بزرگ که مرد آن را به تکه های مساوی تقسیم کرده و با چنگال ، به آرامی و با حوصله ی تمام ، یکی یکی ، بر می دارد و در دهانش می گذارد و می خورد .

از ذهنم می گذرد که شاید شادابی او به خاطر همین شیوه ی صبحانه خوردنش باشد ! در هتل باشی و منوی صبحانه ی متنوعی مقابلت باشد و فقط میوه بخوری ؟ اراده ای می خواهد که باید قابل ستایش باشد ! سخت باید باشد ، سخت !

همین طور که صبحانه ام را می خورم ، در ذهنم با وضعیت جسمانی خودم در آینده کلنجار می روم . هفده هجده سال بعد ، اگر من هم به سن این مرد برسم ، وضعیتم چگ.نه خواهد بود ؟ آیا به همین مرتبی خواهم بود ؟ آیا به شادابی او خواهم بود ؟ آیا می توانم به خاطر حفظ سلامتم ، صبحانه فقط میوه بخورم ؟ آنهم فقط یک عدد سیب ؟ آیا این کار باعث سلامت جسمی ام خواهد شد ؟

نه ! گمان نکنم ! گمان نکنم شادابی و سرزنده بودن مرد به خاطر این چیزها باشد . حتما شغلش طوری بوده و هست که استرس ندارد . حتما در زندگی آدم شادی بوده و غصه های بزرگی نداشته . شاید تجربه های تلخ زندگی اش کمتر از آنچیزی بوده که روی سلامتش تاثیر گذاشته باشد . و ... و ... .

فکرهای مختلف همینطور از میان بشقاب صبحانه ی من و تکه های سیب پیرمرد ، درون ذهنم رژه می روند . انگار با این فکرها دارم با گذشت زمان کنار می آیم . باید زمان بگذرد و صبحانه ام تمام شود و خودم را جمع و جور کنم و سوار ماشین  معاون کارگاه شوم که به زودی می آید جلوی هتل ، و بروم سمت پروژه . پنجاه کیلومتر خارج از شهر .  

درگیر این فکرها و درگیر صبحانه و درگیر گذشت دقایق هستم که پیرمرد از جایش بلند می شود . با یک دستمال دستهایش را تمیز می کند . ببا دستمال دیگر لبها و اطراف لبهایش را تمیز می کند . نگاهی به ساعتش می اندازد و می رود . از رفتنش خوشحال می شوم . حالا می توانم بدون دیدن او ، بدون فکر کردن به او با سرعت بیشتر صبحانه ام را بخورم . بعد بروم یک لیوان چایی بردارم و منتظر آمدن معاون کارگاه باشم . اگر زود آمد که هیچ ! اگر تاخیر داشت ، یک لیوان چایی دیگر هم خواهم خورد ! شاید تا ظهر ، در طول پروژه و پیگیری کارها ، فرصتی و جایی برای چایی خوردن نباشد !

می خواهم بروم چایی بباورم که پیرمرد برمی گردد . خیلی آرام و خونسرد ، بشقابی را که در دست راست دارد روی میز می گذارد . بعد ، با دست راستش ، صندلیای را کمی عقب می کشد و همینطور که در حال نشست روی صندلی است ، بشقابی را که در دست چپش گرفته ، روی میز می گذارد . با تعجب به بشقابهای پر از صبحانه نگاه می کنم . نیمرو . خامه . عسل . حلیم . نان . گوجه . پنیر و ... .

از ذهنم می گذرد : این است راز شادابی مرد ! نگاهم در نگاه مرد گره می خورد . هر دو لبخندی می زنیم و او می نشیند و من بلند می شوم . می روم . زمانی برای چایی خوردن نمانده است . معاون کارگاه رسیده و جلوی هتل منتظر من است . یک روز پر از کار و پر از دوندگی پیش روست . روزی مثل همه ی روزهای شروع یک پروژه .

می روم و می دانم که حالا باید به طور جدی به سالهای آینده ام فکر کنم . آیا من هم در سن شصت و چد سالگی می توانم به این خوبی و سرزنده ای و شادابی صبحانه بخورم ؟!!

 

+ نوشته شده در  سه شنبه چهارم آذر 1393ساعت 23:54  توسط مجید  | 

خاطرات آدمهای کار . خوزستان .

 

خاطرات خوزستان ، یک دوجین سال قبل

دوم : رستم ، پیمانکار حمل مصالح

-        علو ... سلام ... عاقای شمسی پووور ؟

صدایی بسیار بم ، با تن بالا ، از آن صداهایی که به آن می گویند صدای کلفت ، با لهجه ای جنوبی که تلفظ حرف الف بیشتر شبیه عین است ، پشت خط است . صدا واقعا کلفت و خشن است .

-        بله بفرمایید .

-        من رستمم . رستم عابدی .

به ذهنم فشار می آورم . رستم عابدی ؟ بی گمان از پرسنل شرکت نیست . از دوستان قدیمی هم نیست . اگر بود ، صدایش فراموش نشدنی بود !! دارم با ذهنم کلنجار می روم که خودش به کمکم می آید :

-        شماره تو عاقای علوی داد ...

-        آهان ... آقای رستم عابدی . پیمانکار . در خدمتم .

یادم می آید که یکی از همکارهای قدیمی از او برایم گفته بود . آقای علوی ، که ظاهرا قبلا در پروژه ای با رستم عابدی همکار بوده .

حرف ها شروع می شود . از سوابق کاری اش می گوید . از ماشین آلات و امکاناتی که دارد می گوید . از اینکه درخوزستان و بخصوص در اهواز ، حرفش حسابی در رو دارد و کارش لنگ نمی ماند . می گوید و می گوید و آخر سر قرار می شود برود کارگاه و با سرپرست کارگاه صحبت کند و به نتیجه برسند .

نیم ساعت بعد ، گوشی موبایلم را روی میز می گذارم و تلفن دفتر را بر میدارم . شماره سرپرست کارگاه را می گیرم .

-        الان یک نفر بهت زنگ می زنه . پیمانکاره . چند تا کامیون داره . اگه سر قیمت باهاش توافق کردی بگو تا قراردادشم بنویسیم .

-        شماره اش چنده ؟ اسمش چیه ؟

-        اسمش رستمه . از روی صداش می فهمی خودت !

و رستم عابدی ، از چند روز بعد می شود پیمانکار کارگاه . کامیون هایش در کارگاه مشغول کار می شوند . دو سه باری که می روم کارگاه ، او را نمی بینم . اما تقریبا هر هفته ، سه چهار بار تلفنی با او حرف می زنم . کم کم چیزهای بیشتری از او می فهمم . هم از کارش . هم از خودش . هم اینکه از کجا شروع کرده و به کجا رسیده . می فهمم که دو تا پسر دارد که خیلی هم دوستشان دارد . یکی کلاس چهارم است و یکی کلاس دوم . و ... و ... .

کمتر از دوماه بعد ، روزی که باید به کارگاه بروم با رستم قرار می گذاریم که حساب کتابش را رسیدگی کنیم و صورتجلسه کنیم . ظاهرا با کارگاه بر سر تناژ دو سه تا کامیون اختلاف دارد . اختلافشان عدد بزرگ و مهمی نیست ، اما به هر حال باید همه چیز شسته رفته شود . زنگ می زنم و آدرس دفترش را از او می گیرم .

-        نهار هم دعوتی . بعد عز نهار می رسونمت کارگاه .

این غلظت حرف زدنش برایم جالب است . با سرپرست کارگاه قرار می گذاریم که برویم دفتر رستم . دفتری که ظاهرا دیوار به دیوار خانه اش است . من از فرودگاه مستقیم تاکسی می گیرم و آدرس را به راننده تاکسی می دهم . سرپرست کارگاه هم قرار می شود خودش را به ما برساند .

سوار بر تاکسی ، به سمت دفتر رستم می روم . نزدیکی های جایی که حدس می زنیم دفتر رستم باشد ، شماره اش را می گیرم .

-        سلام .

-        سلام ... کجایی مهندس ؟

-        من از دوربرگردون سوم دور زدم . دفترت کجاس ؟

-        سرکوچه 16 . کنار سنگ فروشی .

 هنوز به کوچه شماره 16 نرسیده ایم . برایم دیدن رستم جالب است . دیدن مردی که صدایی با آن ابهت دارد . همینطور مردی که از حرف زدنش معلوم است اعتماد به نفس بالایی دارد . یاد رهبر می افتم . مردی از سالهای قبل و کارهای قبل که صدایی داشت به بمی صدای رستم . البته کمی نازکتر از صدای رستم . هیکل رهبر درشت بود . مثل یک تنه ی درخت کهن سال . پر ابهت و استوار . صدایش کلفت بود و لوطی منش بود . رهبر از راننده های قدیمی بود . با مرام و با قلبی مهربان . آنگونه که مهربانی اش با هیکلش تناسبی نداشت !

حالا صدای رستم برایم تداعی گر اوست . اما بی گمان صاحب این صدا باید از رهبر هیکلی تر و تنومند تر باشد . خنده ام می گیرد . اگر با او به اختلاف برسیم و کارمان بالا بگیرد حتما با یک ضربه ی دست می تواند طومار مرا در هم بپیچد ! در ذهنم رستم را تجسم می کنم . رستمی شبیه نگاره های رستم دستان در نقاشی های شاهنامه ای . با این فکرها درگیرم که ناگهان تابلوی کوچه شماره 16 از جلوی چشمم رد می شود .

-        نگه دار رییس . همینجا .

پیاده می شوم . هفتاد هشتاد متری از کوچه شماره 16 رد شده ام . برمی گردم . هر چه نگاه می کنم رستمی نمی بینم . جلوی یک خانه بچه ای دارد با دوچرخه اش کلنجار می رود ! انگار دوچرخه خراب شده . چند نفر در پیاده رو ایستاده اند و به زبان عربی با هم حرف می زنند. صدای همه ی آنها بلند است . هیچکدام اما صدای رستم نیست . نزدیک سنگ فروشی می رسم . مردی داخل سنگ فروشی نشسته و سیگار می کشد . شماره ی رستم را می گیرم . تا وصل شود طول می کشد .

مردی از کنارم رد می شود . بوی تنباکو می دهد . صدای مردها تمام شدنی نیست ! درِ خانه ای باز می شود و مردی از خانه بیرون می آید . بدون آنکه به اطراف نگاه کند می نشیند کنار بچه و دوچرخه . صدای زنگ موبایلش که بلند می شود ،  دست می کند در جیبش و موبایلش را بیرون می آورد .

-        سلام . پس کجایی مهندس ؟

می رسم سه چهار قدمی مرد . صدا صدای رستم است . گوشی را قطع می کنم و می گویم :

-        برگرد رستم . پشت سرتو نگاه کن .

به شیوه ی مردان آن دیار روبوسی می کنیم . من و رستم . رستمی که صدایش صدای رستم دستان است و قدش چیزی حدود یک متر و شصت سانتی متر و شاید کمتر !! در شگفت می مانم از تناسب آن قد و آن صدا !!

                                                     ------------------------------

سالها از آن روز و از دیدن رستم می گذرد . یک دوجین سال عجیب می گذرد . بعد از یک دوجین سال ، دوباره به اهواز آمده ام . در پیگیری کارها ، گذارم به حوالی دفتر و خانه ی رستم می افتد . دفتری که پسر کوچک رستم ،در آنجا می نشست و برایم نقاشی می کشید و من از نقاشی هایش تعریف می کردم . هنوز نقاشی پسر کوچک رستم را دارم . شکل یک کامیون که با خط کودکانه و خودکار آبی روی در آن نوشته : « اف هاش ماشین احمد عابدی » .  و روی بدنه ی طولانی کامیون با همان خط نوشته : « من آقای شمسی پور را دوست دارم » .

حالا احمد باید دانشجو باشد ! شاید هم سرباز باشد ! رستم هم حالا حتما کامیون هایش بیشتر شده اند و کار و بارش بهتر شده . از جلوی کوچه شماره 16 رد می شوم . نشانی از سنگ فروشی و از دفتر رستم نیست . اما من از ذهنم می گذرد :

-        « من دوستی دارم که رستم است و پسری دارد که اسمش احمد است ... » 

+ نوشته شده در  سه شنبه بیست و هفتم آبان 1393ساعت 23:55  توسط مجید  | 

خاطرات آدمهای کار - خاطرات حواشی کار

خاطرات آدمهای کار - خاطرات حواشی کار

« آدمهای خوب و دوست داشتنی »

باید بروم ماموریت . به یک شهر جنوبی . جنوب غربی . باید بروم اهواز .  از شرق به غرب ! فرصت خوبی است تا در بین دو روز کاری – چهارشنبه و شنبه – دو روز هم مرخصی بگیرم و گشتی در شهرهای اطراف بزنم . می شود یک سفر کوتاه را برنامه ریزی کرد . با لیلا می رویم .آنجا  لیلا می رود خانه ی برادرش در یکی از شهرهای اطراف و من می روم دنبال کارهایم .

برای رسیدن به اهواز سه راه وجود دارد . یکم : رفتن با ماشین و بیست ساعتی را در راه بودن . دوم : رفتن با هواپیما به تهران آباد و از آنجا به اهواز . سوم : رفتن از کرمان به یزد با ماشین و از یزد به اهواز با هواپیما .

مرد راه اول نیستم ! راه دوم هم هزینه اش بیشتر از آن چیزی است که حریفش شوم . پس می ماند راه سوم . با ماشین می رویم یزد . از یزد با پرواز می رویم اهواز .  

در فرودگاه اهواز ، کوله پشتی لپ تاپ و کوله پشتی دوربین را روی صندلی های سالن انتظار می گذارم و می نشینم تا لیلا برود ساکش را بیاورد . چند دقیقه ای می گذرد تا ساکها روی نوار متحرک داخل سالن قرار گیرند . از دور دارم نگاه می کنم به مسافرهای منتظر ساک . بعضی ها خسته اند . بعضی ها بی حوصله . یکی دو نفر خوشحال هستند . خوشحال از سالم بر زمین نشستن ! بیشترشان اما عجله دارند . ساعت از نیمه شب گذشته است . همه عجله دارند تا هرچه زودتر به جایی برسند که بتوانند سر بر روی بالشی بگذارند و چند ساعتی آرام بخوابند .

لیلا منتظر رسیدن ساک است . یک لحظه چشمم به زنی می افتد که در فرودگاه یزد ، نزدیک ما در صفِ گرفتنِ کارت پرواز بود . زن عجله دارد . عجله در تمام حرکاتش موج می زند . انگار نگران هم هست . شاید نگران این است که وسایلش نرسیده باشند ! بچه اش چند قدم آنطرف تر منتظر اوست .

زن یک ساک را از روی نوار نقاله بر می دارد . انگار سنگین است . برای او سنگین است . به زحمت ساک را می گذارد کنار نوار . زن دیگری که همراه اوست می آید کنارش . نگاهی به برچسب روی ساک می اندازند و نگاهی به تگ روی کارت پرواز زن . زن ، ساک را رها می کند و برمی گردد کنار نوار . نواری که حالا از حرکت ایستاده است و هفت هشت تایی ساک روی آن منتظر صاحبانشان هستند .

لیلا می آید به سمت من .

-        ساک ما نیست .

-        نیست ؟

-        نه . نبود .

نگاهم بی اختیار می رود به سمت زن . ساکش را برداشته و می خواهد برود . می روم سمت ساکی که زن روی زمین انداخته است . ساک ما ! زن ، حوصله ی آنکه ساک را دوباره بگذارد روی نوار نداشته است !

نمی دانم چیزی باید گفت یانه . بادم می آید که در فرودگاه یزد ، بچه ی دو سه ساله ی زن ، به مادرش التماس می کرد که او را بغل کند و او این کار را نمی کرد . خنده ام می گیرد . از ذهنم می گذرد : « ما چه مردمان خوب و دوست داشتنی ای هستیم ! »

لیلا می پرسد :

-        دیدی کی اینو اینجا گذاشت ؟

به سمت در خروجی می روم :

-        نه ! ندیدم !  بریم که صبح زود باید برم سوسنگرد !

+ نوشته شده در  سه شنبه بیستم آبان 1393ساعت 23:50  توسط مجید  | 

خاطرات کار و کارگاه - خاطرات خوزستان ، یک دوجین سال قبل ( 1 )

خاطرات خوزستان ، یک دوجین سال قبل

یکم : احمد ، پیمانکار حمل مصالح

در خنکای دی ماه سال 1381 ، در دفتر سرپرست کارگاه ، در کارگاهی حدود سی کیلومتری اهواز نشسته ایم . من ، که پیمانکارم ، حاجی که معاون شرکت است و مدیر پروژه ، دو مهندسی که سرپرست و معاون کارگاه هستند و تکنسینی که مسئول ماشین آلات کارگاه است . حاجی و آن دو مهندس دامغانی هستند . من شهرکردی و مسئول ماشین آلات اهل قزوین است . کار و کارگاه ، به شهر و قومیت آدمها کاری ندارند . فقط به کار آدمها کار دارند ! حالا این کار ، کارِ تمام نشدنی دنیا ، ما را در شهری غیر از شهر خودمان به هم رسانده است .

آنها نشسته اند و در مورد روند کاری کارگاهشان برنامه ریزی می کنند . من هم احتمالا نخود هر آش هستم ! تا چندی قبل ، من و حاجی همکار بودیم . با هم اما کنار نیامدیم ! اختلاف های کاری مان بیشتر از یکدلی رفاقتمان بود . ترجیح دادیم رفاقت را نگهداریم و همکاری را رها کنیم ! حاجی ماند و من از شرکت رفتم .

حالا بعد از مدتی این در و آن در زدن ، شده ام پیمانکار ِ کاری که دوستش داشته ام . اما هنوز نمی دانم که آن اختلاف نظرهای کاری ، اینجا هم باعث می شوند که بگذارم و بروم ! این اتفاق چند ماه بعد رخ می دهد با ضرری که آثارش تا همیشه همراهم خواهد ماند ! همانطور که رفاقت با حاجی خواهد ماند و دوستی با سرپرست کارگاه .

آبدارچی کارگاه ، چایی می آورد . سینی چایی را می گذارد روی میز و می رود که قندان بیاورد . اما بعد از چند ثانیه بر می گردد :

-        حاجی ، احمد ، پیمانکار مصالح اومده . می خواد شما رو ببینه .

منتظری پیمانکار حمل مصالح کارگاه است . بیست سی تا کامیون از خودش و دیگران آورده و برای کارگاه مصالح می آورد . خاک و شن و ماسه .  او بزرگترین طلبکار کارگاه هم هست ! مقدار طلب او از شرکت ، از کل قرارداد بین من و شرکت بیشتر است !

-        بگو بعد از جلسه ...

جمله ی حاجی تمام نشده که سر و کله ی احمد پیدا می شود . در درگاه اتاق می ایستد .  مردی با اندامی متوسط ، چهره ای دوست داشتنی و لبخندی که در اوج عصبانیت هم کنار لبش هست ! و البته با لهجه ای خوزستانی که با صدای احمد به دل می نشیند . دستانش را می زند به چارچوب در .

-        السلام علیکم . جلسه داری حاجی ؟

-        علیکم السلام . آره . یه چند دقیقه بیرون باش ....

و باز جمله ی حاجی تمام نشده ، احمد عصبی و دلگیر به حرف می آید :

-        باشه ! می رم بیرون . راستی حاجی ، برای من پول آوردی ؟ می دونی چقد بدهکاری به من ، حاجی ؟

-        نه ! یه چند روزی صبرکن ...

-        باشه ! می رم ! ... صبر هم می کنم ، حاجی!

گمان می کنم بودن من آنجا دلچسب هیچکس نیست . بلند می شوم که بروم بیرون . احمد ، با لبخندی بر لب ، اما با حرکاتی که عصبانیتش را کاملا بروز می دهند ، می آید داخل اتاق . نگاهی به در اتاق می ندازد . لبخندی می زند و کلید در را از درون سوراخ قفل بر می دارد . من و او تقریبا هم زمان ، از اتاق سرپرست کارگاه بیرون می آییم . در میان تعجب حاجی و مهندس های کارگاه ، احمد در اتاق را می بندد . کلید را در قفل می چرخاند و در را قفل می کند . حالا آنها داخل اتاقند و من و احمد ، درون راهرو !

-        حاجی ! صدامو می شنفی ؟

-        این چه کاریه می کنی احمد آقا ؟

-        خودت گفتی برو ! من رفتم حاجی ! پولم که دادی ، میام در باز می کنم . خداحافظ حاجی !

احمد برمی گردد و نگاهی به من می اندازد . هر دو می خندیم .

-        احمد خداوکیلی بدهی من هم زیاد بشه زندانیم می کنی ؟

-        ها والله !

-        حالا بی خیال شو احمد جان . زشته . حرمت حاجی رو نگه دار !

-        می خوای خودتم بندازم اون تو ؟

و باز می خندیم . احمد کلید را می دهد به آبدارچی و با صدایی آرام می گوید :

-        تا من از کارگاه نرفتم بیرون ، باز نکنی ها ! فهمیدی ؟

از درون اتاق صدای حاجی می آید و سرپرست کارگاه که احمد را صدا می زنند . اما احمد رفته است و آبدارچی کلید به دست هم رفته است دنبال قندان !

                                                   ******

دوازده سال گذشته است . یک دوجین سال رنگارنگ ، تیروه و روشن ، گذشته است . خنکای پاییزی روزهای آخر مهر ماه 1393 ، با گرد و غبار سوغات عراق در هم آمیخته اند ! برای برنامه ریزی شروع پروژه ای جدید در اطراف اهواز ، به اهواز آمده ایم . از محل پروژه بازدید کرده ایم .جلسه های مقدماتی تمام شده اند . از روی پل چهارم در حال عبوریم که صدای زنگ موبایلم بلند می شود . صفر نهصد و شانزده ... شماره ای که برایم آشنا نیست .

-        بله ؟

-        السلام علیکم ... می شناسی ؟

-        به به به ! درود بر تو ... خیلی مخلصیم حاج احمد آقای گل گلاب ...

-        معلوم هست کجایی تو ؟ باز اومدی شهر ما می گن ؟ ها ؟

-        البته با اجازه .

و حرف میزنیم . از یک دوجین سال قبل شروع می کنیم تا می رسیم به امروز . او در تهران است و من در اهواز . قرار می شود همدیگر را ببینیم . قرار می شود برای شروع کار جدیدمان ، ماشین آلات برایمان جور کند . قرار می شود باز با هم کار کنیم . کاری که تمامی ندارد . کاری که آدمهایش تمام می شوند اما خودش تمام نمی شود . حاجی سالهاست مرده است . علی ، سرپرست کارگاه ، سالهاست فقط پشت تلفن است ! با معاون کارگاه هر چندسال یکبار در فرودگاه یا در اطراف پروژه ای ، اتفاقی به هم می رسیم . صدای احمد را بعد از دوازده سال و به واسطه ی یکی از آدمهای دیگر کارگاه ، می شنوم .  و ... و ... یاد یک ضرب المثل آمریکایی می افتم که می گوید : « زمانهای سخت تمام می شوند ، اما مردمانِ سخت ، باقی می مانند » . اما ، در اینجا ، مردمان سخت ، سخت باقی می مانند . و زمانهای سخت ، عجیب تمام نشدنی به نظر می آیند .

چند ساعت بعد ، از اهواز با تمام خاطراتش بیرون زده ایم . تا شروع کار و روزها و ماهها و سالهای آینده .

 

+ نوشته شده در  سه شنبه بیست و نهم مهر 1393ساعت 8:15  توسط مجید  | 

خاطره خوانی : خلیل گندهه ، خلیل کوچیکه

خاطره خوانی 

      « خلیل گندهه ، خلیل کوچیکه » 

پیش درآمد : 

1 - سه شنبه قبل ، خاطره خوانی روایت دنیا ، نوشته نادر بر دیوار چارو جاگرفت . این سه شنبه خاطره خوانی همان روایت از دید فرد دیگر حاضر در صحنه ( مجید ) ، بردیوار چارو جای می گیرد . خاطره ای که در همین وبلاگ در تاریخ سه شنبه سوم اردیبهشت 92 و در پست : http://charoo.blogfa.com/post/26 نوشته شده بود . 

2 - برای شنیدن این فایل صوتی به 12 دقیقه وقت نیاز دارید

3 - این فایل صوتی رامی توانید از اینجا دانلود کنید

http://s5.picofile.com/file/8145787300/Voice000.3gp.html

4 - برخی دوستان فایل خاطره خوانی قبلی را نتوانسته بودند دانلود کنند . اگر اینبار هم مشکل باقی بود ، و تمایل داشتند ، می توان از طریق ایمیل فایل را برایشان فرستاد . 

باقی بقایتان . 

 

+ نوشته شده در  سه شنبه بیست و دوم مهر 1393ساعت 2:30  توسط مجید  | 

خاطره خوانی - نوشته ی نادر

خاطره خوانی

پیش درآمد :

نهم مهر 92 ، نادر تشرعی ، که به همت او این وبلاگ به راه افتاد ، آخرین چشم نوشته اش را بر دیوار چارو جسباند .

گذشت و گذشت تا چند روز پیش که به لطف وایبر ، مرا مهمان چند لحظه ی احوالات و چشم نوشته هایش کرد . چند لحظه ای که در آن این اجازه را از او گرفتم که یکی از خاطراتش را بخوانم .

بد خواندنم را ببخشید . صدای من صدای نادر نخواهد شد . نگاه من نیز نگاه او نخواهد شد .

و اما :

1 – برای شنیدن این خاطره خوانی به 13 دقیقه وقت نیاز دارید .

2 – حضرت نادر ، منتظر چندسطری که قول نوشتنش را دادی هستم .

3- این خاطره خوانی را از اینجا دانلود کنید :

http://s5.picofile.com/file/8143401800/Voice00053_1_.html

4- امییدوارم کامنت های دوستان را در حد ممکن ، حضرت نادر پاسخگو باشد . 

ارادتمند : مجید . باقی بقایتان . 

+ نوشته شده در  سه شنبه هشتم مهر 1393ساعت 0:42  توسط مجید  | 

حاشیه های کار و کارگاه

بستنی کاکائویی

مهمانسرا را سوسک ها قُرُق کرده اند . تقریبا هیچ کجای آپارتمان از شر سوسک ها در امان نیست . آشپزخانه جولانگاه اصلی آنهاست ، اما اتاق های خواب و هال هم جزئی از قلمروی آنها شده اند !

من مهمانم . اما فضولی مهمان و میزبان ندارد . فضول ، فضول است !

-          می گم هیچ فکری نمی خواهین برای این سوسک ها بکنین ؟

-          چرا مهندس جان ، هر کاری تونستیم کردیم . امشی ، پودر حشره کش و هر چیز دیگه ای رو امتحان کردیم ، اما فایده ای نداشت ...

-          پماد سوسک کش امحاء رو هم امتحان کردین ؟

-          نه ! فکر نمی کنم !

دقایقی بعد با ماشین مهندس علی، می رویم دنبال پیدا کردن پماد سوسک کش . ساعت حدود یازده شب است و پیدا کردن داروخانه ، در شهری که زیاد با آن آشنا نیستیم کار راحتی نیست . بی گمان اگر می خواستیم سراغ تک تک پروژه های در حال اجرای شهر برویم ، چشم بسته هم می توانستیم ، اما پیدا کردن داروخانه ای شبانه روزی ، برای ما مشکلی قابل توجه است !

با تلفن به یک دوست ساکن آن شهر ، آدرس داروخانه ی بیمارستان را می گیریم و می رویم به آن سمت . نیم ساعتی هست که در خیابان های شهر سرگردانیم .

-          با یه بستنی موافقی ؟

-          توی این گرما ، نیکی و پرسش ؟

-          شما چی می خورین ؟

-          بستنی سالار .

اولین سوپر مارکتی که می رویم ، صد نوع بستنی دارد به جز سالار ! دومی هم همینطور .

-          بی خیال . یه چیز دیگه بخریم .

-          چی می خورین ؟

-          فرقی نمی کنه دیگه . به انتخاب خودت .

مهندس علی دو تا بستنی می خرد که با روکشی از کاکائو پوشانده شده اند .

-          عجب بستنی های پدر مادر داری خریدی !

-          خوشمزه هستن ، امتحانش ضرری نداره .

اما ، انگار هر امتحانی ضرری دارد ! هنوز تعریف هایمان تمام نشده ، که نیمی از بستنی از چوبش جدا می شود و می افتد . سریع پاهایم را باز می کنم که بستنی روی شلوارم نیافتد . بستنی ، می افتد روی صندلی ، بین پاهایم . به جز خنده ، کاری نمی توانیم بکنیم . خنده هایی از سر ناچاری ! با دست ، بستنی شل و ول را از روی صندلی ماشین جمع می کنم و می اندازم در جوی کنار خیابان . کمی از بستنی هم به کناره های پاچه ی شلوارم ریخته شده است . دستش بزنم ، اوضاع خرابتر می شود .

دقایقی بعد ، به بیمارستان می رسیم . پیاده می شویم و می رویم درون سالنی که در انتهای آن داروخانه قرار دارد . ده بیست نفری آنجا معطل هستند . به سمت انتهای سالن می رویم . از هر کسی که رد می شویم ، سنگینی نگاهش و نیشخند تا بناگوش باز شده اش و یا جمله ای که زیر لب می گوید را به وضوح حس می کنم و می شنوم .

-          فکر کنم خیلی قیافه هامون تابلو شده علی !

-          نمی دونم . شاید تا حالا آدم خسته ندیدن !

مهندس علی ، تا برگردد و به آدمهای پشت سر نگاه کند ، از من یکی دو قدم عقب می ماند . من قدم سوم را برنداشته ام که صدای خنده ی علی را می شنوم .

-          مهندس برگردیم !

برمی گردم . به علی نگاه می کنم . امتداد نگاهش را دنبال می کنم تا به روی شلوار خودم می رسم . بین پاچه های شلوار کرم رنگم ، در میان ران ها ، قهوه ای زشت و بدترکیبی ، خود نمایی می کند . پای راستم را بالا می گیرم و امتداد لکه ی قهوه ای را دنبال می کنم . می خواهم ببینم تا کجا امتداد دارد . علی متوجه می شود .

-          قسمت خوبش همون جلوئه ! پشتتون افتضاحه !

حالا واقعا می خندیم . از ته دل . دوباره به سمت انتهای سالن راه می افتم . می روم سراغ داروخانه . داروخانه ای که متصدی اش ، درمیان نگاه های عجیب و نگران مشتری هایش می گوید که پماد سوسک کش ندارد . از میان همان نگاه ها برمی گردم . سوار ماشین می شویم و به سمت خانه ای که مهمان سراست ، برمی گردیم .  در راه یا ساکتیم و یا می خندیم . از ذهنم می گذرد که چه بسا ، بعضی ها به جز نگاه شماتت بارشان ، شاید جلوی دماغشان را هم گرفته بوده اند !

حکایت بستنی ، کاکائو ، رنگ قهوه ای خشتک ، نگاه مشتری های داروخانه و ... و ... تا مدتها از ذهنم فراموش نخواهد شد .

*****************************************************************

پ ن 1 – آنشب پس از رسیدن به مهمانسرا ، مجبور شدم شلوارم را برای شستشو دربیاورم و شلوار راحتی علی را بپوشم . آن هم خودش حکایتی دارد که نوشتنش مستلزم رضایت و اجازت مهندس علی گرامی می باشد !!

+ نوشته شده در  سه شنبه هجدهم شهریور 1393ساعت 23:22  توسط مجید  | 

خاطرات حواشی کار و کارگاه ،

خاطرات حواشی کار و کارگاه ،

نان بربری !

1-    یک کف دست نان بربری ! پاییز 1382

برای اولین بار می خواهم بروم ارومیه . حاجی لطف کرده و دعوتم کرده که بروم ارومیه و بروم سراغ پروژه اش . حاجی تا همین چند وقت پیش و در تهران ، مدیرمن بود . حالا محل کار او در شمالغرب است و من در غرب ! انگار راه ما بدجوری از هم جدا شده است ! اما کار ، فاصله نمی شناسد ، آدمهای کار هر جا که باشند و هر جا که به هم نیاز داشته باشند ، فاصله ها را بی مفهوم می کنند .

در فرودگاه مهرآباد ، می خواهم بروم کارت پرواز بگیرم که صدایی آشنا می شنوم :

-          سلام مهندس جان ! تو هم اورومیه میری ؟

صدای علی آقا است . علی آقا سرمکانیک قدیمی شرکت بود . بعدها از تجربه و تخصص و استعدادش استفاده کرد و شد پیمانکار ماشین آلات .

حاجی از او هم خواسته که سری به پروژه اش بزند . از او و همکار سابقش در تعمیرگاه  و شریک فعلی اش در کار . سه نفر باهم ، کارت پرواز می گیریم و پس از ساعتی ، کنار هم در ردیف میانی هواپیمای ایرباس ، به مرور خاطرات کار نشسته ایم .

حاجی مرا خواسته تا بروم ببینم آیا در تهیه صورت وضعیت ها و گرفتن آیتم ها و صورتجلسات و مسائل دفتر فنی پروژه می توانم کمکی کنم یا نه ؟ از علی و همکارش هم خواسته که بروند ببینند آیا در کنترل و تعمیر بخشی از ماشین آلات پروژه می توانند کمکی بکنند یا نه ؟

من می دانم که احتمال قبول همکاری ام با حاجی در پروژه اش تقریبا صفر است ، اما شوق دیدن حاجی بعد از مدتها و دیدن پروژه ای جدید ، انگیزه های خوبی هستند برای رفتن به ارومیه و یک روز ماندن در پروژه . علی آقا اما امیدوار است که بتواند با حاجی همکاری کند .

حرفهای ما پایانی ندارد . مرور خاطرات همیشه کشدار است و جالب . اما صبحانه ، باعث وقفه میان حرفهای ما می شود . پنیر ، کره ، عسل ، یک تکه کیک و یک قطعه نان فانتزی گرد . من ، علی آقا و همکارش هر کدام یک قطعه نان اضافه هم می گیریم و مشغول خوردن صبحانه می شویم .

دو قطعه نان علی آقا می شود دو لقمه اش ! مهماندار را صدا می زند و می گوید یک قطعه نان دیگر هم به او بدهد . من هم یک قطعه نان اضافی خودم را به او می دهم . اما اینها انگار هیچ اثری ندارند ! علی آقا با این لقمه ها سیر بشو نیست ! عاقبت مهماندار را صدا می زند ، نان فانتزی را نشانش می دهد و با لهجه ی شیرین اش می گوید :

-          نمیشه به جای این نونای مسخره ، یک تکه نون بربری به من بدین اندازه ی همین کف دست ؟

و در میان لبخند مهماندار و ما ، علی آقا کف دست زمختش را نشان مهماندار می دهد . در میان گرسنگی علی آقا و خنده های ما ، دقایقی بعد هواپیما در فرودگاه ارومیه فرود می آید و ما مستقیم ، با ماشینی که حاجی فرستاده می رویم پروژه . بعد از سلام و تعارف و روبوسی با حاجی و کمی شوخی و صحبت از خودمان ، صبحانه هم می آورند . ما ، سه نفر ، چیزی نزدیک دوازده سیزده عدد نان تافتون و ده عدد نیمرو را با بی نهایت چایی می خوریم و می رویم سوار ماشین بشویم که هر کدام برویم سراغ آن بخشی که باید با آن آشنا شویم . علی آقا قبل از سوار شدن به ماشین ، می خندد و می گوید :

-          حاجی دستت درد نکنه ها ، ولی همه ی این نون ها یک کف دست نون بربری نمی شن !!

 

2 نان ، نان بربری اواخر اردیبهشت 1383

یک هفته ای هست که در مهمانسرای شرکت مستقر شده ام . شرکتی در کرمان .

این سومین بار است که به کرمان آمده ام . یکبار سالها قبل که مسافر بودم . یکبار زمستان هشتاد و دو ، دو ماهی بعد از آن زلزله ی تلخ بم ، در روزهایی که هنوز همه چیز در همه جای استان ، بوی ماتم و شیون و آوار می داد . آن موقع برای دیدن پروژه و بررسی قبول سرپرستی آن به کرمان آمدم و به جیرفت و بعد هم گذری در بم و ماتم . حالا آمده ام که مشغول به کار شوم . تا شرایط پروژه آماده شود و شرایط رفتنم به جیرفت ، چند روزی طول می کشد . چند روزی که صبحها تا عصر در شرکت مشغول بررسی نقشه ها هستم و انتخاب پرسنل برای کارگاه و برنامه ریزی برای شروع کار . غروبها در شهر دوری می زنم و شبها در مهمانسرای شرکت می مانم .

هفت روزی می شود که نهاراز رستوران برایم آورده اند و شام نیز به همچنین . گمانم اگر هفته ای دیگر به همین منوال پیش برود ، حالم از هرچه برنج و هر چه کباب و هر چه فست فود است به هم بخورد ! باید بی خیال شام های سفارشی بشوم !

غروب ، بعد از یک خیابان گردی طولانی و خسته کننده و یک گردش در کتابفروشی های شهر و خریدن دو سه جلد کتاب ، در راه برگشت به شرکت به سید ، سرایدار شرکت زنگ می زنم :

-          سید جان امشب برای من هیچ خوراکی ای سفارش نده .

-          چرا مهندس جان ؟ چیزی نمی خوری امشب ؟

-          خودم به فکری ی کنم . فقط شما هیچ چیزی سفارش نده .

نزدیک های شرکت که می رسم ، از آخرین سوپرمارکتی که آن حوالی است ، یک ظرف ماست موسیر می گیرم .

-          نون هم دارید ؟

-          فقط بربری داریم .

بربری ! چه خوب ! چه چیزی بهتر از این ؟ انگار سالهاست که از نان تنوری از همه نوعش به دور بوده ام ! حسرت خوردن نان دارم انگار ! حالا اگر بربری باشد ، بهتر .

-          میشه یه دونه بربری به من بدین ؟

فروشنده که انگار از حرف من جا خورد است ، نگاهی به من می اندازد و می پرسد :

-          یه دونه ؟!!

-          آره .

این بار نگاه فروشنده می شود نگاهی عاقل اندر سفیه !

-          توی قفسه های بیرون مغازه بردار .

بیرون از مغازه یک ردیف قفسه ی فلزی هست . پایین قفسه ، چند بکس آب معدنی است و در ردیف های بالایی هم مشتی رشته ی آشی و پلویی . در دو تا از قفسه های میانی هم چند پاکت پر از تکه های نان خشک است . اما خبری از نان بربری نیست .

نکند من اشتباه شنیده باشم ؟ برمی گردم داخل مغازه :

-          رییس جان گفتی نون بربری کجا داری ؟

فروشنده که دیگر انگار حوصله اش سر رفته با کلافگی می گوید :

-          تو اون همه نون بربری رو ندیدی ؟ هم ساده ، هم خشخاشی ؟

احساس بدی پیدا می کنم . دوباره می آیم بیرون . هر چه نگاه می کنم چیزی شبیه نان بربری نمی بینم . برمی گردم داخل مغازه . حالا حوصله ی من هم سر رفته است :

-          رییس ، ما رو دست انداختی ؟ می شه خودت بیایی ببینی کجا نون بربری داری ؟

مرد ، با بی حوصلگی تمام و با نگاهی حاکی از عصبانیت به من ، می رود به سمت در مغازه . من زود تر از او می روم بیرون . مرد دست مرا می گیرد و می برد جلوی قفسه ی فلزی :

-          بفرما ... این نون بربری ساده . این هم خشخاشی .

در هر دست مرد یک کیسه از نان های خشک جا دارد . من متعجب به مرد نگاه می کنم و او متعجب به من . در یک لحظه ، هر دو با هم خنده مان می گیرد .

-          گرفتی ما رو رییس ؟

و او هم می خندد و جواب می دهد :

-          بچه کرمون نیستی معلومه .

-          نه . کرمونی نیستم .

-          ما به اینا می گیم نون بربری . خیلی هم خوش خوراکن و عالی . جون می دن برای آبگوشت . بدم یه پاکت ؟

و من که عاشق خوردن نان خشک هستم با پنیر ، یک پاکت نان بربری از او می گیرم و ماست و موسیر را با پنیر عوض می کنم و می روم مهمانسرا و شب ، در تنهایی و تایپ یادداشت های روزانه و خاطره ی نان بربری ، نان خشک می خورم و چایی و پنیر . نانی که به قول آن فروشنده خیلی خوش خوراک است و عالی . نانی که مرا یاد نان خشک های تنور قدیمی خانه ی قدیمی مان می اندازد و تنورهای گازی بعد از آن ، و خوردنش برایم با یادآوری خاطرات تلخ و شیرین گذشته ها همراه می شود . نانی که اگر چه خوب است و دوست داشتنی و در گفتار مردم خوب اینجا ، بربری است ، اما نان بربری نیست !

 

+ نوشته شده در  سه شنبه یازدهم شهریور 1393ساعت 14:3  توسط مجید  | 

خاطرات کار و کارگاه - خاطرات آبکی !

1 ) عسلویه – پاییز 1381

بالاخره پیگیریهای آقای حجت جواب می دهد . موفق می شود نامه ای بگیرد برای تحویل دو اتاق در مجموعه خوابگاه های ساخته شده برای اسکان کارگرهای شاغل در عسلویه . بدون هیچ معطلی ای می رویم به کمپ . بلوکی که قرار است در آن باشیم را پیدا می کنیم و پس از آن می رویم سراغ شماره ی اتاقها . اتاقهای شماره شش و هفت .

اتاق هایی که قرار است در آن ساکن شویم کنار هم هستند . هر دو یک اندازه اند . به مابقی اتاقهای بلوک سری می زنیم . معلوم است که هنوز کسی در آنها ساکن نشده است . وسایلمان را در اتاق شماره شش می گذاریم . بی خیال اتاق شماره ی هفت می شویم و به جای آن سراغ اتاق شماره ی دو می رویم که روبروی اتاق شماره شش قرار دارد . اتاق شماره دو بزرگتر است و برای اسکان کارگرها کارآیی بیشتری دارد .

در طی فضولی در سالن و اتاقهای دیگر به چند دستگاه کولر گازی می رسیم که در یک اتاق روی هم انبار شده اند . دو تا کولر گازی برمی داریم .

-         فردا می ریم دنبال مجوزشون .

-         حالا اگه امروز هم صاحبی پیدا شد ، تحویل صاحبش می دیمشون !

موکتهایی را که خریده ایم کف اتاق شماره شش می اندازیم و نهاری را که در ظرفهای یکبار مصرف ، همراه آورده ایم می خوریم و دراز می کشم روی موکت . خستگی بدجوری اذیت می کند . علاوه بر خستگی گرما نیز کلافه کننده است . اینجا پاییز هیچ مفهوم خاصی ندارد انگار ! همیشه آتش از آسمان می بارد و عرق از تمام لباس های تنمان جاری است !

-         باید هرجور شده کولر ها رو راه بندازیم .

-         بذار مجوزشون رو بگیربم ، راهشون می ندازیم .

-         فردا اول وقت می رم دنبال کارشون .

-         حالا تا فردا ... . من می رم حموم ، شاید از خستگی و کلافگی در بیام .

حوله ام را از توی ساک وسایلم بر می دارم و می روم سمت ساختمانی که محل سرویس های بهداشتی است و حمامهای کمپ . داخل یکی از حمام ها می شوم . حمام نسبتا بزرگی است که یک رخت آویز با پنج گیره ، به دیوار کنار در آن کوبیده شده است . شامپو را گوشه ی حمام می گذارم . حوله و لباس هایم را به رخت آویز آویزان می کنم  . شیر آب را باز می کنم . آب از دوش جاری می شود . می روم زیر دوش آب . کمتر از کسری از ثانیه ، صدای فریادم در بلوک می پیچد ! آب نه تنها گرم ، بلکه داغ است . از داغ هم بدتر ، سوزان است . به خودم می آیم . خنده ام می گیرد . لباسهایم را می پوشم و از حمام بیرون می زنم . هیچکسی به جز من ، این وقت روز ، به حمام نیامده است ! حالا دیگر من هم جزء با تجربه های کمپ می شوم ! می دانم که تنها ساعت 9 شب به بعد می شود به حمام رفت ، برای بقیه ساعات روز باید به فکر آبسرد کن بود !

 2 – جیرفت ، زمستان1384

اینجا ، پاییز و زمستان بهترین فصل کاری هستند . خنکی هوای اواخر پاییز و عطر نرگس های خودرو در دی و بهمن و عطر بهار نارنج در اسفند ، کار را لذت بخش تر می کنند . کاری که در هر حال باید به انجام برسد .

این خنکای هوا ، باعث می شود تا بتوانیم خصوصا در زمستان ، بخشی از ماشین آلات نمایندگی های شرکت در استانهای غربی کشور را برای کار به کارگاه بیاوریم . این کار هم به نفع ماست و هم به نفع آنها ! ما ، حجم کاری مان بالا می رود و جبران عقب ماندگی روزهای گرم و داغ تابستان را می کنیم و هم برای شب عید صورت وضعیت چاق و چله ای تحویل کارفرما می دهیم ، آنها هم که در استان خودشان هوا سرد شده و برف و باران پروژه ها را تعطیل کرده ،  بیکار نمی مانند و حقوق ماههای پایانی سال و شب عیدشان را با کارشان تضمین می کنند . این هم از خواص کار در نقاط گرمسیر است !

امسال تعدادی از کامیونهای یکی از استانهای غربی همراه گریدر و تانکر آبپاش و تراک میکسرشان به کارگاه ما آمده اند . کارگاهی در نزدیکی جیرفت . در میان زمین هایی که روز به روز خشک تر می شوند و باغها و نخلستانهایی که روز به روز بیشتر به نابودی می روند . خشکسالی و شهرنشینی ، دست به دست هم داده اند تا اوضاع اینچنین بشود که هست !

تعدادی از اتاقهای کارگاه را به راننده های مهمان داده ایم . اما سرویس های بهداشتی و حمامها مشترکند . کارگاه پنج حمام دارد و پنج دستشویی . حمامها در هنگام غروب شلوغ می شوند و توالت ها در ابتدای صبح !

حالا ساعت نزدیک ده صبح است . آمده ام تا به تعمیرگاه سری بزنم . به تعمیرگاه که می رسم ، کامیون یکی از راننده های مهمان هم وارد کارگاه می شود و می آید جلوی تعمیرگاه .  

-         سلام مهندس . سلام آقا جواد .

-         علیک سلام . بد نباشه . چی شده این موقع روز ؟

-         والله مهندس جان ، یه چرخش پنچر شده لامصب . بچه های شما کمکم می کنن یا صبر کنم تا سرویسکارای خودمون بیان ؟

قبل از من ، جواد ، مسئول ماشین آلات کارگاه جوابش را می دهد :

-         نه ، بیا ؛ خودمون پنچریشو می گیریم .

-         پس قربونت من اول برم توالت که اوضاع خودم از این لاستیک بدتره !

مرد به سرعت به سمت توالت ها می دود که فاصله ی کمی با تعمیرگاه دارند . جواد می رود سراغ فلاکس چایی اش .

-         مهندس چایی می خوری ؟

-         نه . زود تر این بنده خدا رو راه بنداز برگرده سر کارش . راستی محمود رو ندیدی ؟

محمود کارگر نظافتچی کارگاه است . هر وقت هم بیکار شود می آید تعمیرگاه و دور و بر جواد می پلکد .

-         محمود ؟ فکر کنم آبگرمکن خراب شده ، دور و بر آبگرمکن باشه .

-         چرا خراب شده ؟ باز چه مشکلی پیدا کرده ؟

-         گمونم آبگرمکن هم مثل خود محمود قاط زده باشه ! می گفت آب جوش رفته توی سیستم لوله کشی توالت ها و ...

جمله ی جواد تمام نشده ، صدای فریادی از توالتها بیرون می زند و پشت فریاد ، راننده ی کامیون می پرد وسط کارگاه و شروع می کند به دویدن . شلوارش تا نیمه های باسنش پایین آمده و می دود و فریاد می زند :

-         سوختم ... سوختم ...

تا راننده به خوابگاه ها برسد ، محمود هم پیدایش می شود . با چهره ای گیج و متحیر به راننده نگاه می کند و به جواد :

-         نکنه رفته بوده توالت ؟!!!!

+ نوشته شده در  سه شنبه بیست و هشتم مرداد 1393ساعت 23:42  توسط مجید  | 

خاطرات کار و کارگاه - سی ثانیه مدیریت !

سی ثانیه مدیریت !

از سه سال پیش تا حالا خیلی چیزها فرق کرده اند و خیلی چیزها دست نخورده باقی مانده اند . دست مزدها زیاد شده اند ، مزد بگیرها فرقی نکرده اند . راه دسترسی به ساختگاه سد ، کلی پیشرفت داشته است . هیچ ماشینی هنوز در جاده نیست ! هیچ راهی برای رسیدن به این راه دسترسی – فعلا – وجود ندارد . تعداد خانه های ساخته شده ی با مجوز و بی مجوز زیاد شده است . صاحبخانه ها اما ، همان ها هستند که پیش از این نیز بوده اند !

مدیر پروژه و جانشین او و سرپرست کارگاه عوض شده اند ، خیلی از راننده ها و کارپرداز و آبدارچی و همه ی کارگرها همان هایی هستند که بودند ! و .. به هر حال کارگاه ، بعد از سه سال که نبوده ام ، در بازگشتم ، برایم آشناست و دوست داشتنی . حالا بعد از سه سال ، آمده ام تا مدتی سرپرست کارگاهی باشم که سالهای قبل مدیرپروژه اش بوده ام ! روابط میان شرکت با مردم و کارگرهای منطقه بدجوری شکرآب شده است . بدهی ها به کارگرها و پیمانکاران ، توقعات عجیب و غریب بومی ها از شرکت ، رفتار نامناسب یکی دو نفر از پرسنل کارفرما ، و ... و ... همه دست به دست هم داده اند تا کارگاه در وضع خوبی نباشد . پیمانکارها شب وروز جلوی ساختمان دنبال طلبشان هستند . کارگرها چندماهی هست که حقوق نگرفته اند . روابط پیمانکار با کارفرما و مشاور ، روابط مردم محل با کارفرما و مشاور و پیمانکار ، روابط دو طایفه ی محل با هم دیگر ، همه و همه بد از بدتر است . در این بین تنها چیزی که ثابت است ، رفت و آمد پرسنل و تجهیزات و قول و قرار و همه چیز با قطار از تهران به ایستگاه نزدیکی کارگاه است که بی وقفه ادامه دارد !

در ایستگاه راه آهن تهران ، با جانشین مدیر پروژه به هم می رسیم . من و علی . مهندسی که زمانی به نوعی همکار بوده ایم و حالا بیشتر دوستیم تا همکار . و نقی را هم می بینیم . پسر نوزده بیست ساله ای که رابط مالی کارگاه است با دفتر مرکزی شرکت در تهران . از برخورد و متلک گویی های علی می فهمم که آن دو نفر با هم میانه ی خوبی ندارند ! چرایش را نمی دانم و نمی پرسم . کارگاه ، و کار در کارگاه این را به آدم یاد می دهند که در مسائل حاشیه ای هیچ پرسشی بی حاشیه نخواهد بود ! پاسخ هر پرسشی را باید در طول زمان و در طی کار پیدا کرد !

قطار را ومسیر قطار را خوب می شناسم . خیلی از پرسنل قطار را هم می شناسم . خصوصا مدیر داخلی و مسئول رستوران قطار را ! تا به مقصد برسیم ده ساعت وقت داریم تا از همه چیز و همه جا حرف بزنیم . همه و چیز و همه جا که فعلا فقط خلاصه شده اند در لزوم انجام هرچه سریعتر کار و بهبود روابط کارگرها و پیمانکارهای محلی با کارگاه و پرداخت بدهی ها . علی می گوید و نقی می گوید . هر کدام از زاویه ی دید خود ! حرف پشت حرف ، ساعت پشت ساعت زمان را به گذر می آورد . سرانجام نزدیکی های ایستگاه متلک گویی های علی به حرف جدی او تبدیل می شوند :

-         نقی ! خدا شاهده من تا تو رو از این کارگاه اخراج نکنم ، آروم نمی شینم !

*****************

سه ماه گذشته است . کارگاه روزهای خوبی را طی می کند . کار به خوبی پیش می رود . به لطف کارگرها و  محلی هایی که مرا از سه سال پیش می شناختند و دوستشان داشتم و دوستم داشتند ، و به لطف همه ی پولهایی که باهزار شامورتی بازی و دوز و کلک از کارفرما و از شرکت گرفته ایم و در بین طلبکارها پخش کرده ایم ، روابط کارگاه با همه خوب شده است ! تنها چیزی که روز به روز بدتر شده است روابط علی بوده با نقی ! علی که مورد حمایت معاون شرکت است و نقی که مورد حمایت مدیر پروژه ! دعوایی که علنی شده و من در آن سهمی ندارم ! تنها برگ برنده ی من دور نگه داشتن کارگاه از حاشیه ها بوده است . اما گمان می کنم دیگر ، ماندن من در این کارگاه فایده ای نخواهد داشت . حداقل برای خودم ! گمان می کنم کار اصطلاحا روی غلطک افتاده و مشکلی برای ادامه ی کار وجود ندارد . وسوسه ی رفتن دارم . رفتن از میان کوههای سر به فلک کشیده ، به دشتهای پرهیبت کویر . از سبزی به خشکی . از صدای آب به هوهوی باد .

آمده ام تهران . دفتر مرکزی شرکت . جلسه داریم . با مدیرعامل شرکت ، معاون ، مدیر پروژه ، علی – جانشین مدیر پروژه – و من . بحث بر سر اسنعفای من است و مشکلات کارگاه .

-         راستش گمون نکنم مشکل خاصی وجود داشته باشه . با پول کلانی هم که شب عید توی کارگاه دادیم ، گمون نمی کنم تا سه چهار ماه دیگه کسی به خاطر پول ، مشکلی ایجاد کنه . کارفرما و مشاور هم که راضی هستن . فقط مشکل پول داشتن کارفرما هست که اونهم دست من و شما نیست . اگه به موقع پول بدن ، هیچ مشکلی پیش نمیاد ...

حرفهایم تمام نشده که علی ، مثل همیشه پرشور و با صدای بلند و با چهره ای هم خندان و هم عصبانی به حرف می آید :

-         فقط یک مشکل باقی می مونه که اونهم فقط من می تونم حلش کنم !

مدیر پروژه که روزگاری خودش کارفرمای من و علی بوده است ، لبخندی بر لب ، شمرده و آرام به حرف می آید :

-         دست بردار مهندس ! نکنه مشکل فقط بودن و نبودن نقیه ؟!

-         مشکل هر چی هست فقط من می تونم حلش کنم ، به شرط اینکه مدیر محترم یا معاون محترم شرکت ، سی ثانیه ، فقط سی ثانیه یه حکم مدیر پروژه ای برای من بزنن !

ظاهرا حدس مدیر پروژه درست بوده است . لحن صدا و طرز حرف زدن و متلک گفتن علی ، نشانگر مشکل او با نقی است . مدیر شرکت ، روی کاغذی که جلویش گذاشته و زیر یادداشت هایش ، خطی می کشد و می گوید :

-         فرض کن از حالا سی ثانیه شما مدیر پروژه ای ! چه مشکلی هست که توی این سی ثانیه حلش می کنی ؟

جمله ی مدیر شرکت تمام نشده که علی با شتاب تمام کیف سامسونت اش را از کنار صندلی برمی دارد . با شتاب تمام رمز کیف را وارد می کند و در کیف را باز می کند . از درون کیف دو برگ از کاغذهای سربرگ دار شرکت بیرون می آورد . روی آنها متنی از پیش تایپ شده است .

-    این بیست ثانیه ! ده ثانیه هم طول می کشه تا این حکم رو امضا کنم .

حکم تایپ شده را از دست علی می گیرم و می خوانم . جلوی خنده ام را نمی توانم بگیرم .

-     آقای نقی ... با توجه به کارکرد نامناسب جنابعالی و خسارات وارده به کارگاه ، بدین وسیله از سمت خود برکنار و از کارگاه اخراج می گردید ! بدیهی است ...

بقیه اش را نمی خوانم . می خندیم و جلسه به خوبی و خوشی تمام می شود و قرار می شود که تا آخر ماه من بمانم و بعد بروم . آخر اردیبهشت سال هشتاد و سه من ، از کارگاه و شرکت و تهران ، برای همیشه می روم .  

می روم و حکایت سی ثانیه مدیریت علی ، برای همیشه در ذهن من می ماند . روزها و سالهای بعد ، خیلی جاها یاد آن سی ثانیه می افتم . فکر می کنم کجاها من به آن سی ثانیه احتیاج داشتم و نداشتمش ؟ کجاها مدیران من به آن سی ثانیه احتیاج داشته اند ؟ کجاها مملکت به آن سی ثانیه احتیاج داشته است ؟ و کجا ، روزگار برای رهایی از شر خیلی آدم ها و خیلی کارها ، سی ثانیه وقت به موقع نداشته است ؟

 

 

 

 

 

+ نوشته شده در  سه شنبه هفتم مرداد 1393ساعت 13:7  توسط مجید  | 

حواشی تلخ کنار کار

حواشی تلخ کنار کار .

2   سرنوشت کشت دی ماه 1384 یک شهر در حاشیه ی جنوبی کویر

تابستان داغ و گرمبادهای دشت ، تمام شده اند . پاییز از روی نخلستانهای خشکیده گذشته و زمستان از راه رسیده است . روزهای اول زمستان است . هوا ، روزها گرمایی مطبوع دارد و شبها ، خنکایی دلچسب .

در نزدیکی کانالی که ما می سازیم و جایی میان دشت و سنگ زارهای سیاه دشت ، زمین های کشاورزی روستا قرار دارند . زمین هایی که روزگاری نه چندان دور ، وسعتشان بسیار بیشتر بوده است . خشکسالی اما ، و بی آبی ، و هزار دلیل دیگر ، سال به سال از وسعت زمین های زیر کشت کم کرده است . اتفاقی که نه فقط در اینجا ، بلکه در تمامی دشت و تمامی روستاهای این منطقه ، سالهای متوالی تکرار شده است .

هر کس ، در زمینش چیزی کاشته است . بعضی ها به صورت سنتی ، با تونل هایی از نایلون ، گلخانه زده اند و خیار کاشته اند . برخی سبزیجات کاشته اند و برخی پیاز و برخی گوجه . برخی هم طبق توصیه ی ادارات مربوطه ، کشت فصلی سیب زمینی داشته اند . کشتی که خاطرات بد برداشت آن بیشتر از خاطرات خوب آن است ! اما ، هر سال انجام می شود !

غروب یک روز خنک زمستانی ، ناگهان ابرهای سیاه آسمان را پر می کنند و بادی عجیب ، وزیدن می گیرد . گرد و خاک همه جا را پر می کند . یکی دو تا از پرسنل نظارت و پرسنل کارگاه که گلخانه هم دارند ، در به در به دنبال لاستیک های فرسوده هستند .

-         امشب باید کنار گلخونه آتیش روشن کنیم .

-         امشب از سرما جون سالم در ببریم ، شانس آوردیم .

و ناگهان سرما ، فضای کارگاه ، غروب روستا ، غروب دشت و هوای منطقه را فرا می گیرد . سرمایی که شاید برای من که بچه ی غرب کشورم و برای برخی پرسنل کارگاه که از استانهای غربی آمده اند ، چندان شدید نباشد ، اما برای مردم شهری در حاشیه ی جنوبی کویر ، سخت باشد و سوزان . وقتی کشت زمینت ، براساس دمایی معتدل باشد ، هر سرمای زیر صفردرجه ، می تواند سخت باشد و نابود کننده .

سرما همه ی حرفها ، همه ی سلولهای بدن و همه ی دشت را پر می کند . سرمایی که صبح نشده  نکبت و سیاهی اش زبانزد می شود و ماندنی در یادها . سرمای نهم دیماه .

صبح ، با ماشین کارگاه ، برای یافتن محلی برای تامین مصالح برای سنگ شکن کارگاه ، در میان دشت به جستجو می رویم . از کنار روستاها ، از میان گلخانه ها و از کنار مزرعه های مختلف رد می شویم . رگه های سرما ، هنوز در هوای صبح باقی هستند . گردی از غم و مرگ دشت را فرا گرفته است .

دیشب ، شب نهم دیماه ، نیمی از کشتهای دشت را سرما زده است . کشاورزها ، افسرده و غمگین ، بهت زده و سردرگم ، در کنار برگهای سیاه شده از سرما ، بیل به دست و پای ناتوان از حرکت ، چون مترسک برجای ، انگار که مسخ شده اند . کنار مزرعه ای پیاده می شویم . مزرعه ای که به سنگ زارهای سیاه دشت شبیه شده است ! زمین زیر کشت فصلی سیب زمینی بوده است . حالا تمام برگهای سیب زمینی سیاه سیاه شده اند !

کنا رمزرعه به راه می روم و از گرفتن عکس ، ناتوانم ! صدای شیونی فضا را پر می کند . ضجه های زنی به گوش می رسد که انگار کودکانش را از دست داده باشد . به مهدی ، راننده ماشین ، نگاهی می اندازم و قدم تند می کنیم . می رویم سمت صدا . ...

مردی با دسته ی بیل به جان زنی سیاه پوش افتاده است . مرد اشک می ریزد و چوب را بالا می برد و بر گرده ی زن پایین می آورد . زن زیر آوار ضربه های چوب ، انگار بر زمین سوخته و سیاه ، سر به سجده فرو برده و اشک می ریزد و ضجه می زند .

-         بزن مرد ... بزن به ای بخت سیاه ... بزن که روزگارمون مثل بختم شده ... سیاه سیاه ...

مرد می زند . گمان می کنم خودش هم نمی داند که دارد می زند ! می زند و اشک می ریزد و می نالد :

-         این چه سرمای سیاهی بود زن ؟ ... خدا این سیاهی و بدبختی چی بود یه شبه نصیبمون کردی ؟...

و زن ، در شیون خود فریاد می زند :

-         ای سیاهی بخت ماس ! ... ای بدبختی منه مرد ... بزن ... بزن شاید آروم بشیم مرد ...

مرد ، با دیدن ما ، چوب را بر زمین می اندازد و خودش پس از چوب ، چون آوار ، تکه ... تکه بر زمین سیاه ، فرو می افتد .  

و حاشیه های تلخ کار ، گاهی ما را مجبور می کنند که به روزگار خود شکرگزار باشیم !

باورش بی گمان سخت خواهد بود ، که یکشب ، فقط یکشب سرما ، فقط تا نه درجه زیر صفر ، تمام کشت فصلی سیب زمینی یک دشت را به سیاهی بکشاند و سرمایه ی خرده کشاورزان منطقه را به نابودی . باورش سخت است که آدم در یکسال ، هم چوب گرما را بخورد وبی آبی را و هم چوب سرما را ! باورش سخت است که فقر از همه جا ، یکجا ، از آسمان فرو ریزد ...

 

+ نوشته شده در  سه شنبه سی و یکم تیر 1393ساعت 17:29  توسط مجید  | 

حواشی تلخ کنار کار .

حواشی تلخ کنار کار .

1 خرید شب عید : اسفند 1374 ، یک شهر در حاشیه ی شمالی کویر

کم کم بوی عید می آید . بوی نوروز . روزی که باید نو باشد . روزی که همه چیز نو می شود . طبیعت نو می شود . در شهر ، ویترین فروشگاه ها نو می شود . در خانه ها خیلی چیزها نو می شوند . لباس ها هم نو می شوند و ...

درون یکی از معدود پاساژهای شهر می رویم . آمده ایم که دو تا لیوان بخریم . من و مهرابی ، نقشه بردار نظارت . شبها ما دو نفر ، تنها آدمهای غیر بومی پروژه هستیم که در خوابگاه هایی کنار هم روزگار می گذرانیم . در ساعات بعد از کار ، فقط تنهایی هاست که رفاقت ها را تعیین می کند ، نه شغل ها . بعد از کار ، نظارت و پیمانکار فرقی با هم ندارند .

من و مهرابی ، روی کل کل چایی خوردن افتاده ایم . دیگر از استکان های معمولی و لیوان های معمولی و لیوان آبمیوه خوری و لیوان آبجو خوری گذشته ایم . اگر ولمان کنند ، برای رو کم کنی ، کم کم با پارج و سطل و قابلمه و دیگ ، چایی خواهیم خورد ! حالا آمده ایم تا دو تا لیوان بزرگ بخریم و آتش بس اعلام کنیم ! لیوان های بزرگ و نو ، که به پیشواز نوروز برویم !

 اما به گمانم هیچ چیزی نخواهیم خرید !  واقعیت این است که فقط می خواهیم زمان بگذرد . می خواهیم هوایی غیر از هوای کار و کارگاه را تنفس کنیم . می خواهیم در شهر هم قدمی زده باشیم . می خواهیم زیاد از شهر و مظاهر شهر نشینی دور نمانیم ! شهری که روزگاری نه چندان دور ، تبعید گاه بوده . محل کوچ اجباری اقوام غرب کشور بوده . شهری که حالا ما در چند کیلومتری آن ، مشغول کار هستیم .  

پشت ویترین یکی از فروشگاه ها می ایستیم . درون فروشگاه ، خانواده ای در حال خرید لباس برای دو تا بچه ی شر و شیطانند . دو سه نفر دیگر هم منتظر خالی شدن اتاق پرو هستند . قدم می زنیم و می رویم سراغ فروشگاهی دیگر . و فروشگاه بعد و بعد . در میان دو ردیف فروشگاه با ویترین های رنگارنگ ، به انتهای راهروی پاساژ می رسیم . فروشگاهی پیدا نمی کنیم که بتوانیم لیوان بخریم ! می خواهیم برگردیم که ناگهان سر و صدایی از ابتدای پاساژ به گوش می رسد .

اول صدای گریه ی یک بچه است . بعد صدای بلند مردی که در حال فحش دادن به خودش است ! و بعد صدای دلخراش شیون و زاری زنی که او هم به خودش و به بختش فحش می دهد . می رویم سمت صدا . مردی ، بی رحمانه چپ و راست ، زنش را زیر باران سیلی و مشت و لگد گرفته است . پسر بچه ای پنج شش ساله ، درمانده و گریان ، چند قدم آنطرفتر گریه می کند و مادرش را صدا می زند . زنی او را نگه داشته است .

تا ما برسیم ، دو سه نفر مرد میانسال ، می روند و مرد را می گیرند . مرد همچنان داد و فریاد می کند :

-         ندارم زن ! ندارم ! از سر قبر بابام بیارم ؟ یک هفته اس شب و روز منو سیاه کردی که عیده ! که بهاره ! که پسرت لباس نو می خواد ! که خونه فرش نو می خواد ! از لای دست ننه ام بیارم ! فلان به فلان من ! شب عید چیه ؟ بهار کدوم گوریه ؟

زن ، درمانده و مستاصل ، روی زمین افتاده و اشک می ریزد و فریاد می زند :

-         بزن ! بازم بزن ! اگه آروم می شی بزن ! اگه این زمستون سیاه نکبتت بهار می شه بزن ! من هیچی ! این بچه چی ؟ برای اینم نمی خوای چیزی بخری ؟ به اینم می گی عید چیه ؟ بخت سیاه من هیچی ! این بچه رو هم می خوای بدبخت کنی ؟ د بزن دیگه ! بزن خودتو راحت کن ...

و آرام ، غرق در درماندگی و اشک نقش بر زمین می شود .

پسرک ، خودش را از دستان زن رها کرده و به مادرش می رساند . اشکهای پسرک با اشکهای مادرش قاطی می شود . مرد ، درون فروشگاهی میان چند مرد دیگر ، روی چهارپایه ای نشسته و گریه می کند و با مشت ، آرام بر سر خودش می کوبد . زیر لب داستان نداشتن هایش را واگویه می کند . مردی یک استکان چایی به او می دهد .

با مهرابی از پاساژ بیرون می زنیم . لیوانی نمی خریم . شب ، نه من سراغ او می روم ، نه او سراغی از من می گیرد . هیچکداممان چایی دم نمی کنیم و با هم کل کل نمی کنیم . درون اتاقم دراز کشیده ام  و کتابی در دستانم ورق می خورد . فکر می کنم کاش به شهر نمی رفتیم . کاش شبها را می شد در کارگاه بخوابیم . کاش از مظاهر شهر و شهر نشینی دور می ماندیم .  نمی دانم کی خوابم می برد . نمی دانم کی بیدار می شوم . نمی دانم کی به کارگاه می رسم ؟! در کارگاه ، با مهرابی بر سر نقشه ها بحث می کنیم و چیزی از دیروز نمی گوییم .

عید نزدیک است . کارگاه ، تا چند روز دیگر تعطیل می شود و من و مهرابی و بقیه ، می رویم تا تعطیلات عید را در کنار خانواده هایمان باشیم . تا در لباس نو ، درون لیوان های نو ، چایی بخوریم . چایی ای که تا مدتها ، یادآور آن روز تلخ نحس نکبت خواهد بود . یادآور حاشیه هایی از کار که تکرار می شوند ... .

 

2   سرنوشت کشت دی ماه 1384 یک شهر در حاشیه ی جنوبی کویر

این قسمت بماند برای سه شنبه ای دیگر !

+ نوشته شده در  سه شنبه بیست و چهارم تیر 1393ساعت 23:50  توسط مجید  | 

خسته ام از این کویر

خاطرات یک روز دور از کار و دغدغه ­های کار .

یک جمعه گردی ، از میمند تا زرند .

خسته ام از این کویر..

سی دی « خسته ام از این کویر ... » با صدای شیدا را می ­گذارم روی پخش ماشین و می­ زنیم به راه . تاریکای سحر . از کرمان بیرون می ­رویم و  می ­زنیم به دل جاده و کوه و کویر . از رفسنجان و سرچشمه می­گذریم . از کنار کارخانه ذوب مس خاتون آباد هم می­ گذریم . –  کارخانه ­ای که برای خیلی ­ها یادآور خاطراتی تلخ  است  - . می­ رویم به سمت میمند .

می­ رسیم به میمند . به خنکای آرام هوا و به خانه­ هایی در دل کوه . خانه­ هایی از –  شاید –  چند هزار سال پیش . ساعتی در میمند و گشتی دوباره در آنجا . یادآوری خاطرات سال­هایی که بر ما می­ گذرند و خانه ­هایی که استوار می ­مانند . از آقای شمس الدینی ، مسئول موزه مردم شناسی سراغ پیرمردی را می ­گیرم که سال­ها پیش در خانه­ ی سیاهش مهمان چایی آلاله بودیم . چایی آلاله ای که دست به دست بین ما چند نفر مهمان می­ گشت و آخر سر ، من با اشتیاق تمام در آن استکان کمر باریکِ تیره از رد انگشت­های سیاه ،  آن را سر می­ کشیدم و پیرمرد ، خوشحال ، چایی دیگری می­ ریخت !

-             ها ... آقای ابراهیمی رو می­گی ... به رحمت ایزدی پیوست .

کنار آتشکده ، این خبر را می­ شنوم . بی­ اختیار جمله ­ی منیرو روانی پور در « کولی کنار آتش » در ذهنم رژه می ­رود :

-             « جهان از حضور پیرمرد خالی شد . »

دلم می ­گیرد و نمی ­دانم بعد از پیرمرد ، آن پیرزن ِایستاده بر آستانه ­ی اتاقی سیاه در دل کوه ، حالا چه می­ کند ؟ ... شاید با رفتن او رازهای چندده ساله ی آن اتاق سیاه برای همیشه به فراموشی سپرده شوند . یاد جمله ­ی پیرزن می افتم :

-          توی همین خونه ، عقد بستیم ، بچه هامم ، همینجا زاییدمشون ...

از  میمند به شهربابک می­ رویم . امین ، به عنوان سوغات برای اصفهان ، اسپار می خرد . ماست چکیده ­ی محلی که با گیاهان کوهی خوشبو شده است . به طرز شدیدی هم نمکین است !

و بعد ، می­ رویم به دشت ریواس . دشتی که سالی سراسر ارغوانی است و سالی سبز . امسال باید ارغوانی باشد . هنوز اما سبز است .

از دشت ریواس تا انار هفتاد هشتاد کیلومتر راه است . از کنار نَرکوه باید گذشت و از جَوَزم . البته از جوزم بدون خرید و خوردن اسپار و نان کُرنون نمی توان به راحتی گذشت ! پس خودمان را مهمان نان می کنیم و اسپار !  در انار توقفی نداریم . می ­رویم به سمتی دیگر . به سمت نوق و بهرمان و سیدجلال الدین و شبجره و پابدانا و دشتخاک .

در مسیر انار تا سیدجلال الدین کمتر زمینی را می­ شود یافت که خالی از کشت پسته باشد . زیبایی ­های این درختچه­ ی چون بانک ، بی­ نظیر است !

 و سرانجام دشت زرند . در ابتدای دشت ، روستای شبجره ، قلعه ­ای دارد و امامزاده ای . بعد به پابدانا می­رسیم . پابدانا با معادن معروف زغال سنگش . دیدن حتی یکبار پابدانا و معادنش اتفاقی است که به سادگی از از آن نباید گذشت . شنیدن خاطرات معدن کاران اینجا زمانی می­ خواهد به وسعت ابدیت . خاطراتی که تلخی هایش بیشتر است از آنچه باید باشد !

به دشتخاک می­ رویم . روستایی که از خیلی شهرها مرتب تراست و تمیزتر . قلعه ای دارد . موزه ای هم دارد که طبق معمول ِهر بار که ما رفتیم بسته است ! البته پیدا کردن مسئولش کار سختی نباید باشد ! دشتخاک اما طبیعتی دارد ، زیبا . دشتخاک مرکز کشت زعفران در استان کرمان است که آبانماهِ آن ، خاطره­ ی شهرهای جنوبی خراسان را در ذهن تداعی می ­کند . خاطره­ ی بنفش شدن زمین و زمان را !  در این فصل اما ، سرسبزی آن ، زیبایی های زاگرس را به  یاد می­ آورد .

می­ رویم سراغ زمین و خانه­ هایی به نام ده هادی . دهی که خشکسالی این چندساله آنجا را از رونق انداخته است و جز چند درخت انگشت شمار و اندکی زمین ، چیز دیگری ندارد .

سرانجام جمعه گردی را در میان ابهت تنگ انجیرو به پایان می­بریم . دیدن این تنگه – که راهی دارد به سمت دره ­ی نیزار و ردپاهای دایناسورها –  زمانی می خواهد بیش از یک روز و دوربینی می خواهد با بی­ نهایت باطری ! چیزهایی که ما نداریم ! پس برمی­ گردیم .

شیدا همچنان می خواند :

-             خسته ام از این کویر ... این کویر سوت و کور ...

 

+ نوشته شده در  سه شنبه هفدهم تیر 1393ساعت 19:20  توسط مجید  | 

دست شکارچی

خاطرات کار و کارگاه 

خاطره خوانی ( 1 )

 

پی نوشت 1 : این خاطره خوانی قبلا در یک مهمانی وبلاگی در جوگیریات و اولولون منتشر شد . حالا اینجا !

پی نوشت 2 : برای شنیدن این روایت به 6 دقیقه وقت نیاز دارید . 

                                            دست شکارچی

پی نوشت 1 : منتظر نظر دوستان در مورد فایل صوتی خاطره خوانی هستم . 

پی نوشت 2 : دلم برای چشم نوشته های نادر تنگ شده است . بدجور !

+ نوشته شده در  سه شنبه دهم تیر 1393ساعت 21:47  توسط مجید  | 

خاطرات فوتبالی کار و کارگاه 2

خاطرات فوتبالی کار و کارگاه  2

جام ملت های اروپا -  2004

پانزده شانزده روزی است که در کارگاه مستقر شده ام . چند روزی در دفتر شرکت در مرکز استان بودم و بعد رسما  آمدم به این شهر و به این کارگاه . کارگاهی که حرف و حدیث در آن زیاد است . اصلا در آمدن خودم به این شهر هم حرف و حدیث زیاد بود !

از وقتی  پیشنهاد کار در این شهر را گرفتم تا وقتی برای اولین بار آمدم بازدید با بیش از بیست نفر مشورت کردم . نتیجه اش این بود که همه مرا نهی می کردند !

-         با روحیه ی تو نمی خوره !

-         تو بچه ی سردسیری نه بچه ی گرما ...

-         می تونی پروژه های بهتری بری ... شغل بهتری ...

-         چرا اینهمه دور ؟ چرا بیابون ؟ مگه شهرهای نزدیک رو از دستت گرفتن ؟

-         اونجا ؟! ... تو ؟! ... دو روزه برمی گردی !

اما بر خلاف همه ی نظرها ، آمدم ! آمدم  که برنگردم . آمدم  که نزدیک سه سال  در این بیایان تشنه ی آب بمانم .

حالا چند روزی است که در کارگاه زندگی می کنم . پیش از ما ، شرکتی دیگر پیمانکار پروژه بوده است . شرکتی که به دلایل مختلف ، خلع ید شده و پروژه به پیمانکار جدید واگذار شده که شرکتی دولتی است . کارگاه تجهیز شده است . ساختمان نظارت که حرف ندارد ! حسرت داشتن خانه را در دلم زنده می کند !  ساختمان اداری فنی پیمانکار ،  اتاقهای کارگری ، آشپزخانه ، سرویس های بهداشتی و ... همه و همه ساخته شده اند . سنگ شکن و بچینگ نصب شده اند و خلاصه همه چیز برای شروع بی دردسر یک کار ، آماده است . فقط یکی دو ماهی کار می برد تا سرویس های بهداشتی که وضعشان افتضاح است را بازسازی کنیم ، یکی دو تا حمام دیگر بسازیم . سیستم تامین آب کارگاه ، که تمام نکات غیر بهداشتی را در خود جمع کرده بهسازی کنیم و  در ساختمان اداری فنی هم یک آبدارخانه و یک حمام بسازیم و یک اتاقش را خوابگاه پرسنل فنی کنیم و یک تمیزکاری اساسی در کل کارگاه .  و نهایتا فکری به حال یکی دو تا باغچه جلوی ساختمان ها .  

اینها دو ماهی وقت می خواهند . دو ماهی که در حین آن ، کار را نیز ادامه می دهیم . بلدوزر ها ، بیل مکانیکی ، کامیونها ، گریدر ، آبپاش ، غیطک ، تراک میکسر و ... همه و همه مشغول می شوند . کارگاه از روز ده دوازدهم به بعد شلوغ می شود . راننده ها ، کارگرها ، سرویسکارها و مکانیک ها ، امور مالی ، مهندس ها و ... همه و همه در چند تا اتاق کنار هم زندگی می کنیم تا کم کم همه چیز آماده شود .

روزهای تجهیز کارگاه از سخت ترین روزهای یک پروژه است . به خصوص اگر پیمانکار شرکتی دولتی باشد . شرکتی که بخواهد با قوانین مسخره و دیدگاه  اداری ِ در حد دو ریال و دهشاهی ، پروژه های بزرگ انجام دهد ! آن وقت برای گرفتن یک کارگر روزمزد که حقوقش روزی هفت هشت هزار تومان است باید فقط ده دوازده هزار تومان کاغذ و فرم و برگه و تعهد و استعلام و کوفت و زهر مار پرکنی ! برای خریدن لوازم مورد نیاز کارگاهی در دل بیابان های جنوب ، با دفترنشینان شهرستان و استان و آخر سر هم پایتخت مکاتبه کنی و مجوز بگیری که آخر سر چند تا آفتابه بخری و بگذاری در خلایی که با پشت سر گذاشتن همین مجوز ها ساخته ای !

روزهای سخت شروع کارگاه یکی از پس هم می آیند و می روند . هنوز اتاق ها را به طور کامل تجهیز نکرده ایم . فقط دو تا اتاق برای پرسنل و یک اتاق برای مهندس های کارگاه رو به راه کرده ایم . اتاقهایی که سوت و کورند . این سوت و کوری می تواند حوصله های سر رفته را به جاهای نامناسب سوق دهد . بعد از کار روزانه ، نشستن جلوی ساختمانها و حرف زدن ، تنها سرگرمیِ آدمهای کارگاه است .  گاهی وقتها هم که حوصله اش باشد ، غروبها ،بساط  فوتبال با دروازه های هندبالی در کارگاه به راه است . فوتبال بر روی زمین خاکی و شنی که یکبار زمین خوردن روی آن ، زانوی شلوار و پوست دست و خیلی جاهای دیگر را جر می دهد !

تنها چیزی که می تواند شبهای کارگاه را از سوت و کور یودن و نشستن در محوطه و حرفهای صد تا یک غاز زدن ، بیرون بیاورد تلویزیون است . تلویزیونی برای دیدن مسابقات فوتبال جام ملت های اروپا . جامی که با شگفتی شروع شده است . شگفتی در همان بازی افتتاحیه . شکست پرتغال میزبان در مقابل یونان بی ادعا و بی شانس !  حالا مرحله گروهی و حذفی و یک هشتم و یک چهارم و نیمه نهایی تمام شده و همان دو تیم بازی افتتاحیه به فینال رسیده اند . پرتغال و یونان . امشب مسابقه ی فینال است . مهدی ، کارپرداز کارگاه را صدا می زنم :

-         مهدی چی شد خرید تلویزیون ؟

-         مهندس جان در خواستش رو برای دفتر  فرستادم !

-         منظورم این نبود که چکار کردی و چکار نکردی ! منظورم این بود کی دو تا تلویزیون میاری توی کارگاه ؟

-         مهندس هنوز مجوز خریدش نیومده ...

مهدی سالهاست با این شرکت دولتی کار می کند و هم قوانین و مقررات شرکت را خوب می داند و هم اخلاق آدمهای دفتر نشین شرکت را .  طرف دیگر هم منم که هم این ها را می دانم و هم می دانم که کارگاه قوانین خودش را دارد ! سعی می کنم خونسرد باشم .

-         مهدی جان هر مشکل دیگه و هر  قصه و حکایت دیگه ای هم هست بگو .

-         مجوز که از دفتر مرکزی بیاد مهندس جان باید بگردیم تلویزیون ساخت ایران پیدا کنیم .

-         دیگه !

-         بعد پیش فاکتور بگیریم و بفرستیم دفتر استان .

-         بعد ؟

-         بعد اونها پولش رو بریزن به حساب کارگاه و من برم تلویزیون بخرم .

-         اون وقت اینها چند روز  دیگه طول می کشه ؟

-         یه هفت هشت ده روز دیگه !

-         بعد ما بشینیم فینال عمه ی دفتر مرکزی رو ببینیم ، آره ؟

مهدی ساکت می شود و به زمین خیره می شود . جواد را صدا می زنم که بچه ی همین شهر است و روزهای قبل از شروع کار و روزهای اول کار ، رانننده و کارپرداز و تعمیرکار و انبار دار و همه کاره ی کارگاه بود !

-         جواد اون فروشگاهی که ازش کولر گازی گرفتیم اسمش چی بود ؟

-         اون که نقد خریدیم یا دومی ؟

-         دومی !

-         فروشگاه ناجی .

-         آهان ! ماشینو سوار شو بریم سراغش .

دشت های پوشیده از سنگهای سیاهِ سوخته از هرم داغ آفتاب را پشت سر می گذاریم . نخلستانهای خشکیده و سوخته از بی آبی و بی صاحبی را رد می کنیم و از بستر رودخانه های مانده در حسرت آب می گذریم . هفت کیلومتر جاده ی خاکی تمام می شود و بعد از شش هفت کیلومتر جاده ی آسفالت به شهر می رسیم و می رویم سراغ فروشگاهی که صاحبش را اتفاقی یافتیم و او مردانگی کرد و برای  ما به  حرمت کارمان اعتبار قائل شد و شد طرف حساب همه ی نسیه خری های ما در این شهر غریب ! .

-         سلام بر حضرت ناجی . ما رو که هنوز یادته قربان ؟!

-         اختیار داری مهندس جان . بفرما بشین چایی بریزم .

-         قربونت . اگه هنوز از ما بیزار نشدی بگو ببینم تلویزیون چی داری ؟

-         کلا  دو تا 24 اینچ دارم . یه سونی ، یه ال جی . هر دو  اصل .

-         هر دو تا رو بده . فردا مهدی میاد فاکتورشون رو می گیره . ده پونزده روز دیگه هم پولش رو میدیم . در ضمن خیلی هم اردات داریم !

هوا هنوز تاریک نشده که تلویزیون ها ، یکی در اتاق پرسنل فنی و یکی در اتاق  راننده ها روشن می شوند .

شب ، در خوشحالی پرسنل و تماشای  تکرار فراموش نشدنی باخت پرتغال در مقابل یونان در فینال جام ملت های اروپا  به نیمه می رسد . من طرفدار پرتغالم . یکی دو تا از بچه های فنی از یونان طرفداری می کنند و بازار کرکری خواندن را رونق می دهند ! اما برد و باخت هیچکدام از تیمها مهم نیست ! مهم این است که با هر گلی ، هر تیمی که بزند سوت و کوری کارگاه در هیاهوی پرسنل غرق می شود . مهم این است که با هر حرکت زیبای هر بازیکن از هر تیمی و با ایجاد هر موقعیتی ، هیجان و هیاهو در شب سیاه و تار کارگاه پخش می شود . مهم نیست که پرتغال  می بازد ، مهم نیست که یونان می برد . مهم نیست که حالا کلی درگیری خواهیم داشت برای تامین پول تلویزیونها و گرفتن مجوز ، مهم این است که در یادداشت های شبانه ی پیش از خوابم می نویسم :

_ امشب شادترین مردمان روی زمین یونانی ها بودند و پرسنل کارگاه من !!

+ نوشته شده در  سه شنبه بیست و هفتم خرداد 1393ساعت 23:55  توسط مجید  | 

خاطرات فوتبالی کار و کارگاه .

خاطرات فوتبالی کار و کارگاه .

1-      جام جهانی 2006

در کارگاه سد خاکی حاجی آباد همه جور سر و صدایی بلند می شود به جز صدای تلویزیون ! اینجا صدای ماشین آلات ، سرو صدای کارگرها و پیمانکارها در طول روز ، صدای شهرام ناظری و شجریان بر روی اسپیکرهای کامپیوترهای دفتر فنی ، هیاهو و جنجال پرسنل در غروب کارگاه و در بازی والیبالی که هیچ قانونی ندارد ، صدای اعصاب خراب کن موتورهایی که بی وقفه دنبال هیچ می روند و برمی گردند ، سر و صدای خر سیف الله ، عشایری که روبروی کارگاه چادر دارد و ... همه جور صدایی از همه چیز در می آید به جز صدای تلویزیون !

حالا اما جام جهانی فوتبال شروع شده است . جام جهانی 2006 . در  بی پایانی ها و خستگی های کار ، فوتبال ، دیدنش ، کرکری خواندنش و شرط بندی هایش می تواند جذاب باشد و دلپذیر . برای دیدن بازی اول تیم ایران ، خودمان را در خانه ی یکی از استادکارهای محلی دعوت می کنیم !! تجربه ای که حالیمان می کند برای بازی دوم این کار را نکنیم !

و برای بازی های بعدی که به نظرمان زیبا باشند و حساس ، به هر بهانه ای یا به کارگاهی دیگر می رویم ، یا در مغازه ای در شهر پلاس می شویم و نیم بند بازی را می بینیم و یا می رویم روی تپه ی کنار کارگاه و با موبایل از این و آن می پرسیم ! انگار نتیجه ی هر بازی خیلی برای ما و سرنوشت ما مهم باشد !  

امشب اما بازی پرتغال و هلند است . دو تیمی که بعد از برزیل بیشترین طرفدارها را در بین بچه های فنی کارگاه دارند . زمان بازی آخرهای شب است و نه می شود در مغازه های شهر کوچکی مثل حاجی آباد دنبال تلویزیون گشت و نه می شود خانه ی کسی مهمان شد !  دو گزینه پیش رو داریم :

-          بریم خونه ی نظارت !

این نظر یکی از بچه های دفتر فنی است . نظری که بااکثریت آراء ما پنج شش نفری که می خواهیم به هر قیمیتی بازی را ببینیم ، رد می شود . گزینه ی دوم پیشنهاد مهندس ماشین آلات است که از کرمان آمده و شب در اینجا گیر افتاده است !

-          یه موتور برق کوچیک برمی داریم با تلویزیون و می ریم توی شهر ، یه جا زیر اندازی پهن می کنیم و بازی را می بینیم !

پیشهاد جالبی است !  یک تلویزیون 14 اینچ سونی که تا مدتها درون یخچال خراب کانکس سرپرست کارگاه جا گرفته بود، تنها تلویزیون کارگاه است ! تلویزیونی که بعد از بیرون آمدن از یخچال هم بشتر نقش دکور را بازی می کرده است ! تنها یکماهی شاید توسط یک سی دی پلیر چند فیلم با آن تلویزیون دیده شده است !

تلویزیون را برمی داریم . من ، پسرم و مهندس های کارگاه . فوقانی ، باقریان و گمانم سلطانی و جعفری . یکی تلویزیون را می آورد . یکی فلاسک چایی . یکی زیر انداز . یکی پاکت تخمه ی آفتابگردان و ...  . موتور برق بنزینی قرمز رنگ را هم بر می داریم می گذاریم پشت وانت و از کارگاه بیرون می زنیم . سکوت شب را تنها صدای شغال ها می شکنند و صدای حرکت وانت ما ، از کارگاه به سوی محلی برای دیدن مسابقه فوتبال هلند ، پرتغال .

می رویم بالای تپه ای که در انتهای شمالی شهر حاجی آباد قرار دارد . تپه ای که به نوعی پارک و محل گشت و گذار هم هست ، اما نه در این موقع شب !  زیر اندازی را که آورده ایم پهن می کنیم . موتور برق را ده پانزده متری آنطرفتر می گذاریم . کابلش را وصل می کنیم و  استارت می زنیم . در سکوت نیمه های شب حاجی آباد سر و صدای موتور آنقدر بلند است که انتظار هر اعتراضی را از خانه های اطراف – که حداقل 100 متر دورترند – داریم ! اما کسی را با ما کاری نیست . پاکت تخمه ی آفتابگردان را می گذاریم وسط و می نشینیم به تماشای بازی فوتبال . کم کم بازی تبدیل می شود به میدان نبرد گلادیاتورها . با هر کارت زردی که بازیکنان هر تیم از داور می گیرند ، سر  و صدا  و خنده های ما هم بلندتر می شود . باید آنقدر بلند حرف بزنیم که صدایمان در صدای موتور برق گم نشود . کم کم بازی به انتها می رسد . نبرد جانانه ای که بعدها به عنوان نبرد نورنبرگ معروف می شود .

نبردی که برای ما هم نبرد بین خنده و داد و فریاد بود با صدای موتور بنزینی . نبردی بین شادی زودگذر و دلخوشی الکی با خستگی کار بی پایان و گرفتاری های همیشگی و دوری از خانه و خاطرات . نبردی بین روشنایی تلویزیون 14 اینچ سونی با تاریکی نیمه شب یک شهر کوچک . نبردی برای پیوند انسانها ، پیوندی میان هلهله های استادیوم در شهر نورنبرگ آلمان و هلهه های ما در جایی نزدیکی کار و کارگاه .

بازی که تمام می شود ، و ما که به کارگاه می رسیم ، تنها صدا ، صدای ماشین وانت است و سگ سیف الله و زوزه ی دور دست شغالها . ساعاتی دیگر روز می شود ، کار شروع می شود و نبرد فوتبال به خاطرات کارگاه پیوند می خورد . 

+ نوشته شده در  سه شنبه بیستم خرداد 1393ساعت 23:58  توسط مجید  | 

« تلاقی خاطرات کویر تا کوه ، در توازی خطوط تن تا ریل »

پیش نوشت : این نوشته از خاطرات قدیمی است . از سالهای دور . بعدها و در روزهای شروع وبلاگ «سومین فصل مبهم » این متن در تاریخ 20/11/1386 در آنجا گذاشته شد . وحالا بعد از سالها در اینجا !

-----------------------------------------------------------------------------------

 

« تلاقی خاطرات کویر تا کوه ، در توازی خطوط تن تا ریل »

  

... تا به اول تونل برسی . روی فرشی از سنگ ، از بالاست ،  کنار ریل بنشینی و تکیه به دیوار تونل بدهی و تن به خنکای سایه و باد ِ اول تونل بسپاری .

-       « آدم رو حال میاره این باد ... »

-       « انگار که یهو از جهنم بیافتی توی زمهریر ! »

     نه ! اینطورها هم نیست . تکه ای از جهنم نیست . بی گمان اینجا تکه ای از جهنم نیست . تکه ی جهنم جای دیگری بود . جایی میان آفتاب و خشت و زلزله . جایی که گرد و خاک و داد و فریاد ، همه با هم به هوا می رفت . اینجا نباید تکه ای از جهنم باشد ، با این آب ِ گل آلودش . یادگار همیشگی سیلاب . با این سنگابهای گرم و سنگهای سیاه و داغش . و با این عرق ریزان ِ در سایه و آفتاب . با همه ی اینها ، باز هم  تکه ای از جهنم نیست . اگر چه که بی گمان تکه ای از بهشت هم نیست – که ندیده ای– و زمهریر که هیچ !

    نکند برزخ است ؟ شاید برزخ است ! بی گمان اول تونل باید برزخ باشد . و دیگر جاهای اینجا ، هیچ ؛ نه بهشت ، نه جهنم ؛ تکه ی گمشده ای از چیز ِ گمشده ای که پیدایش نکرده ای !

-       « نه به گرمای نفس بُر ِ اون بالا ، نه به خنکی ِ دلچسب اینجا ... »

   خنکای دلچسب این باد ، مثِل سردی دلچسب آن چشمه ی عجیب است میان ِ آن تکه ی جهنم ، وقتی هر کسی آوار می کاوید و چهار تا جنازه را از زیر آوار بیرون می کشید و در آب چشمه ، می شست و بغضش را در سردی آن آب ، فرو می برد و فرو می خورد.

-       « اگه زیر گلدسته های مسجد خرابه رو هم می گشتیم ، شاید مادره رو ... »

-       « سرت رو توی آب ببر ، ببین وسط این کویر ، چه نعمتیه این چشمه ... »

     میان اینهمه کوه ِ در خشم و اینهمه آبِ در خروش ، اینهمه صخره و سنگ و سنگینیِ هُرم آفتاب ، بی گمان خنکای بادِ دم ِ تونل ، بیکران نعمتی است . گر چه کران تا کران ِ چشم دید ِ تو ، صخره باشد و تکه ای آسمان در بالا و در دو سوی ، دهانه ی دو تونل . تونلِ بعد از پل و این تونل ، که هی باید درون ِ آن بروی و هی سوت بزنی و گاهی ، چکه ای آِب روی سرت بیافتد . و تو روی تراورس ها ، در تاریکی تونل و کورسوی نور چراغ قوه ، قدمهایت را بشماری . هر شصت قدم یک پناهگاه . یکی چپ ، یکی راست . و نه آفتابی هست و نه آسمانی و نه رودی . اما اگر باشد ، داغ ِ داغ .   

     در جهنم اما پناهگاهی نبود . نه چپ ، نه راست . همه ی پناهگاه ها قتلگاه شده بودند در آن جهنم . انگار تنها می شد به مرگ پناه برد . از مرگ به مرگ .  از قتلگاه به آغوش قاتل فقط می شد پناه برد . فرار ی هم نبود .

   گرما و سیاهی و سوت . مگر بادی بیاید و بفهمی که قطاری می آید . و فرار کنی . قدمهایت را حالا تند تر برداری و عددها را سریعتر بشماری . تا درون ِ پناهگاهی بایستی و بمانی تا قطار بیاید و بگذرد . و تو با چراغ قوه ، روی تراورس ها و ریل ها نور بیاندازی و ببینی که انگار قلبی می تپد . قلب قطار یا قلب ریل ؟ 

-       « قطار که از جلوت رد می شه ، انگار زلزله همه ی تونل رو روی سرت خراب می کنه ... »

     اما در آن جهنم که قطار نبود . هیچ قطاری به جز ردیف ِ قلبهای له شده ی درون هرپارچه ای به جای کفن . کنار هم ، کنار چشمه . یک ردیف ، دو ردیف ، ده ردیف ، تا چشم جرات دیدن داشته باشد ، ردیف به ردیف .

    و در آن جهنم ، به جای زوزه ی گوش خراش ِ هم آمیزی ِ ریل و قطار ، ناله های مادری بود و گریه های همه . گریه های همه برای بچه های همه ی مادر ها که نبودند . یکی هم مادری که بچه ی ششمش نبود . پنج بچه ی دیگرش هم نبودند ، بودند ، اما زنده نبودند . ششمی اما ، انگار که نبود ، بود ، اما سرش نبود و جنازه اش درون چشمه ، بی سر مانده بود در انتظار تکه پارچه ای ، کفنی ، و سرش زیر خروار خروار آهن و آجر و آوار .    

 

چهارصد متر که رفته ای ،  جریان هوا ، تو را به فریاد می آورد :

- « قطار ... قطار ... »

و نفر جلویی دوان دوان نور چراغ قوه را  روی دیواره های تونل می اندازد .

- « پناهگاه سمت چپه .... »

صدای عبور آهن از روی آهن . صدای اضطراب . صدای هراس .

-       « پناهگاه قبلی که  سمت چپ بود ... »

   حالا نور قطار ، سایه های هراسان را روی کف و دیوارهای تونل به دویدن وا می دارد . نور چراغ قوه روی حفره ای درون دیواره ی تونل می افتد .

-      « پناهگاه ... پناهگاه ... »

   و آخرین نفر که داخل می شود ، غول آهنین ، سوت کشان ، از جلوی  پناهگاه می گذرد . حرکت کوهی از آهن روی خطوط موازی آهن . جراغ قوه را روی ریل می اندازی .

   - « قلب ریل دارد می تپد !! »

    تپش قلب مانند ِ ریل زیر چرخ های بی شمار قطار ! مثل تپش قلب در ضربان عبور خاطرات . سیاهی تونل با سرسام سوت قطار و سرفه های سینه های خسته ، گره می خورد . سینه های خسته از کار . از غربت . از کار در غربت . خسته از راه . خسته از تونل . خسته از فرار از هرم آفتاب ، تا یافتن پناهگاهی در گریز از سایه ی مرگ ، در زوزه ی عبور قطار . امتداد نگاهت ، به بن بست واگن های باری ختم می شود . و هرچه چراغ بیاندازی ، نور کمرنگ آن ، تنها در شمارش واگن ها کمکت می کند !

- « لامصب تمام شدنی نیست ! » 

- « قلب ریل است که زیر بار چرخ های قطار می تپد ، تمام اگر بشود که تمام است ! »

    تمام شده بود اما . زیر آوار گلدسته ی مسجد ، قلب مادری تمام شده بود و تمام بچه های دنیا دنبال او بودند . با تمام بیل های دستی شان ، و با تمام بیل های مکانیکی دنیا . آوار اما اگر چه آوار گلدسته ی مسجد بود ، قلب مادر را از جا کنده بود و ...

     بهتر است سوت بزنی و از تونل بگذری . بهتر است چشم به بی انتهایی تاریکی بدوزی و سعی کنی از فضای میان توازی دو ریل عبور کنی . کجا به هم می رسند این ریل های موازی ؟ این خطوط سرد موازی آیا به هم می رسند هرگز ؟ تا چشم کار می کند ، نه . اما یکجا همه ی این خطوط به هم می رسیدند . یک جایی میان گریه و فریاد و آب و اشک ، خطوط موازی را درون فرغون یا درون وانت به هم می رساندند تا در دل خاک ، جایشان دهند .

     اینجا اما خطوط موازی از درون تونل بیرون می آیند ، از روی پل می گذرند و در تونل بعدی تو را سخت به وسوسه ی کنکاش توازیشان می کشانند . خسته ای اما . و بی خیال خطوط موازی می شوی . شکی نداری که آخرسر ، خط های ریل نیز موازاتشان به هم خواهد خورد .

    حتی توازی عمود گلدسته های مسجد نیز به هم خورده بود . خطوط متنافر شده بودند . یکی بر روی زمین . یکی سوی آسمان . در زیر آوار ِ این یکی ، مادری له شده برزمین ، و بر بلندای آن یکی ، مردی دست به دعا ... . و چشم بر دست مردمان بیل به دست . و مردمان بیل به دست ، چشم بر هیبت ناموزون بیل مکانیکی ، تا مگر آوار ِتوازی ویران شده را بردارد و برنمی دارد . که رخصتش نمی دهند که به حریم گلدسته وارد شود . 
    اینجا اما حریمی نیست . از تونل بیرون می آیی . از تونل زمان هم باید بیرون بیایی . لختی دیگر ، در فرامشی هر خط و هر موازاتی ، باید در خانه ای کنار ایستگاه بنشینی و گوش به سوت قطار بسپاری و هی بیایند و بروند و از کار بگویند و از خاک که باید جابجا شود و از سنگ که باید برداشته شود و از پل که باید ساخته شود و از راه که باید بگذرد از میان کوه . و پشت به کوه داشته باشی مگر که مدام از  کابوس خطوط موازی اجساد کنار هم ، فرار کنی به سوی خطوط موازی ریل های درون تونل که عبور قطاری شاید فرارت دهد به پناهگاهی درون سیاهی و سرسام .

----------------------------------------------------------------------------------   

  در انتهای همه ی خستگی ها و خواب ِ همه ی تن های خسته ، تن به نوشتن می دهی . از کار در اوجِ زلزله تا زلزله در اوج ِکار . فردای دوری شاید کسی این ها را بخواند و بگوید :

-       « باز هم قصه نوشته ای ؟ »

 و دیگری بگوید :

-       « نه ! هنوز باید پخته تر شود تا یک قصه شود ! »

 

+ نوشته شده در  سه شنبه سیزدهم خرداد 1393ساعت 6:40  توسط مجید  | 

خاطرات قدیمی خانه ی قدیمی

حاصل عمرم سه سخن بیش نیست

خام بدم ، پخته شدم ، سوختم ! ( حضرت مولوی )


من چهارم دبستانم . یکی از برادرها اول راهنمایی و یکی دیگر سوم راهنمایی . پسر همسایه هم هست . او هم اول راهنمایی است . در اتاق پایینی جمع شده ایم . امتحانات تمام شده اند و مدرسه ها تعطیل . اول ما دبستانی ها تعطیل شده ایم و بعد راهتمایی ها . طبق یک قرار نانوشته ، بلافاصله بعد از آخرین امتحان ، همه در اتاق پایینی جمع شده ایم . مثل سال گذشته . مثل سالهای گذشته .

دور و برمان پر از کتاب درسی است . کتابهای من . کتابهای برادرها . کتابهای پسر همسایه . از هر کجای دیگر هم که توانسته ایم ، کتاب جمع کرده ایم . کوهی از کتاب دور و برمان ریخته است . در اتاق فقط ماییم و کتابها . چند تا آجر هم هست . آجرهایی که هر کدام یکی دو تا زیر پایمان گذاشته ایم و نشسته ایم میان کتابها .

مثل هر سال اول بحث می کنیم که از کدام کتاب شروع کنیم . یکی می گوید دینی . یکی می خواهد اول از ریاضی شروع کنیم . یکی دیگر از حرفه و فن می گوید که من نمی دانم چه کتابی است ! و آخرین نفر هم می خواهد از کتاب علوم شروع کند . به توافق نمی رسیم . هیچکدام به نفع دیگری رای نمی دهیم ! از آن گذشته ، همه مان می دانیم حوصله ی جدا کردن و دسته بندی کتابها را هم نداریم . شاید دلیل واقعی تلاشمان برای توافق نکردن نیز همین باشد ! دلیل دیگرش این است که جدا کردن کتاب ها این خطر را دارد که بعد ، یک نفر مجبور بشود سراغ کتابهایی برود که زیاد دوست ندارد ! اما وقتی نظمی نباشد ، هر کس از هر کتابی می تواند استفاده کند . تصمیم می گیریم هر کسی از هر کتابی که دوست داشت شروع کند ! اولین کتاب را دلخواه بر می داریم . اما می دانیم که از کتاب دوم به بعد ، هر چه دم دستمان رسید بر می داریم . خواه علوم باشد یا دینی . فارسی باشد یا انگلیسی ! دبستانی باشد یا راهنمایی . هر کتابی دم دستمان برسد برمی داریم و برگ برگش را از هم جدا می کنیم .

من به کتاب فارسی که می رسم شعری از آن را می خوانم .

ای نام تو بهترین سرآغاز ، بی نام تو نامه کی کنم باز

...

به بیت های بعدی نرسیده ، کتاب دست پسر همسایه است و دارد برگ برگ می شود ! سر و صدای پاره کردن کاغذها و خنده ها و حرفهای ما اتاق را پر کرده است . در کمتر از یکساعت ، تلی از کتاب تبدیل می شوند به کوهی از برگ های جدا از هم . تقریبا کف نیم بیشتری از اتاق پر از برگهای کتاب شده است . کار برگ برگ کردن کتاب ها که تمام می شود ، شروع می کنیم به ساختن موشکهای کاغذی . هر کس به شیوه ی خودش موشک می سازد . یکی لبه های نوک موشکش را برگردان می زند . یکی لبه های بال های موشکش را یک تای اضافی می زند . یکی موشک بال دراز درست می کند و یکی موشک بال پهن !

کم کم اتاق می شود فضای پرواز صدها موشک کاغذی . بعد فضا برای پرواز موشک ها کوچک می شود . برخی موشک ها برو هستند و نیاز به فضایی بیشتر از اتاقق پایینی دارند . پنجره های اتاق را باز می کنیم . موشک ها در حیاط خانه به جولان در می آیند . آسمان خانه و زمین و باغچه را موشک های کاغذی تسخیر می کنند . جشن پایان سال ما در یک نیم روز شروع و تمام می شود . جشنی که نه شاگرد اول بودن در آن مهم است نه تجدیدی داشتن و نه مردود شدن ! همه با هم جشن می گیریم . جشن موشک پرانی !

نزدیک ظهر که می شود ، قبل از آمدن بزرگترها به خانه ، سوت پایان جشن زده می شود . در چشم به هم زدنی تمامی موشک ها جمع آوری می شوند و در تنور خانه ، در اتاق سیاهه ، تبدیل به آتش می شوند و به خاکستر . تمام مکتوبات یک سال تحصیلی تبدیل به تلی از خاکستر می شوند . خاکستر خاطرات سال های دبستان .

------------------------------------------------------------

پ ن 1 شگفتا که در سالهای بعد از درس و مدرسه ، همانقدر برای جمع کردن ورق پاره ی کتابهای داستان و شعر و ... ولع داشتم و دارم -  که در آن سالها، برای موشک پرانی و آتش سوزی با کتاب های درسی ! 

پ ن 2 لطفا نصیحت نکنید ، بله می دانم کار خوبی نبوده است ! اما اعتراف می کنم که حسرت به آتش کشیدن کتابهای راهنمایی و دبیرستان بر دلم ماند ! آنها را فقط دور می ریختیم ! البته هر کامنتی را پاسخ خواهم داد حتا اگر نصیحت باشد !!

پ ن 3 اگر به جای آنهمه کتاب که برخی به خاطرات خوب و برخی به خاطرات تلخ ما تبدیل شده اند می گفتند خودتان هر چه دلتان می خواهد بخوانید ، راستی و به راستی چند درصد آن تحمیلیات را بری خواندن انتخاب می کردیم ؟!

+ نوشته شده در  سه شنبه شانزدهم اردیبهشت 1393ساعت 20:51  توسط مجید  | 

آزمایش علوم .

   خانم معلم کلی تاکید کرده که مبادا در خانه دست به انجام این آزمایش بزنیم ! بعد بیشتر تاکید کرده که اگر خواستیم این کار را بکنیم حتما جایی باشد که خلوت باشد و درون فضای بسته نباشد . البته بیشتر از همه ی این ها تاکید کرده که حتما هنگام آزمایش یکی از بزرگترهایمان هم حضور داشته باشد که نگذارد اتفاق ناگواری بیافتد و یا اگر اتفاقی افتاد بتواند کاری کند ! خانم معلم پیش بینی تمام حالات ممکن را داشته است !

   کتاب علوم کلاس چهارم از کتاب های دوست داشتنی است . کتابی است که به بچه ها انگیزه ی دانشمند شدن می دهد ! امروز درسمان در مورد مایعات مختلف بود . خانم معلم گفت :

-         نفت از آب سبکتره . یعنی با یه آزمایش ساده می شه اینو فهمید . اگه تو یه ظرف یه کمی آب بریزید و یه کمی نفت ، بعد کبریت بزنید ، اون چیزی که توی ظرف هست آتیش می گیره . چرا ؟ چون نفت سبکتر بوده و روی آب ایستاده .

   خانم معلم خودش چند دقیقه بعد و از هیجان سئوال­های دانش آموزهایش می فهمد که با گفتن این درس ، آتش به خیلی جاها افکنده است ! همه می خواهند بروند و این آزمایش جذاب را انجام دهند . برای همین ، خانم معلم اول دستپاچه و بعد خونسرد ، تاکیدات خود را چندین و چند بار برایمان تکرار می کند . تقریبا التماس می کند که مبادا دست به آزمایش بزنیم !

  دو سه ساعتی می شود که از دبستان برگشته ام . پدر نهارش را خورده و چرت بعد از ظهرش را زده و رفته مغازه . بزرگترها هم هر کدام دنبال کاری رفته اند . یک کاسه ی مسی از مادر می گیرم .

-         کاسه برای چی می خوای ؟

-         معلممون یه آزمایش داده که انجام بدیم .

کاسه ی مسی را می گیرم . از شیر آب حیاط ، نیمی از کاسه را پر از آب می کنم . بعد یواشکی و به دور از چشم مادر ، با کبریتی که قبل از آن از آشپزخانه کش رفته ام ، می خزم درون اتاق سیاهه . از بشکه ی نفت کنار دیوار سیاه ، کمی نفت می کشم و می ریزم درون کاسه . کاسه را می گذارم وسط اتاق سیاهه . دو سه قدم از کاسه دور می شوم و یک کبریت روشن می کنم . قبل از آنکه کبریت را داخل کاسه ی آب و نفت بزنم هزاران فکر از ذهنم عبور می کند . اگر آتش زیاد شد چکار کنم ؟ اگر آتش پخش شد چکار کنم ؟ اگر آتش به بشکه ی نفت رسید چکار کنم ؟ اصلا چرا باید این آزمایش را انجام دهم ؟ خوب معلوم است که روی کاسه پر از نفت است . ولی نه ! شاید آب و نفت با هم قاطی شده باشند . و .. هزارن اگر و هزاران شاید دیگر . اما بالاخره دل به دریا می زنم و از همان فاصله ی چند قدمی ، کبریت روش را پرت می کنم سمت کاسه . کبریت به کاسه نرسید خاموش می شود . می روم جلوتر . حالا دستم را که دراز کنم ، می رسد بالای کاسه . کبریتی روشن می کنم و می برم بالای کاسه و مس اندازم درون کاسه . کبریت با صدای جلز ، خاموش می شود . آزمایش دارد نتیجه ی عکس می دهد . نکند آب روی نفت جمع شده است ؟ حتما شعبه ی نفتی ، آب با نفت قاطی می کند و می فروشد ! به هر قیمتی شده باید این موضوع را ثابت کنم !

با هزار بدبختی ، در سوز و سرمای زمستان ، بشکه را در خیابان و پیاده رو غلت بدهیم و هی از شدت سرما دست هایمان را جلوی دهامان بگیریم و ها کنیم و برویم و برسیم به شعبه ی نفتی . صبر کنیم تا ببینیم آن فروشنده ی بداخلاق حوصله دارد نفت بدهد یا نه ؟ اصلا نفت دارد یا نه ؟ بعد دوباره بشکه را بغلتانیم و بیاوریم و پولش را هم داده باشیم که چی ؟ که آب خریده باشیم ! باید مچش را بگیرم . ولی اول باید مطمئن شوم .

جلوتر می روم . کبریتی روشن می کنم و درون کاسه ی نفت و آب فرو می برم . دوباره کبریت با همان صدای آشنا خاموش می شود . هیچ اتفاقی نمی افتد . یا نفت فروش مقصر است یا خانم معلم می خواسته سر به سر ما بگذارد ! ولی حالا دیگر به هر قیمتی شده من باید این کاسه را آتش بزنم . دور و بر اتاق سیاهه را نگاه می کنم . یکی دو تکه مقوای کارتن پیدا می کنم . مقوا ها را تکه تکه می کنم و درون کاسه می ریزم . یک تکه ی کوچک مقوا برمی دارم و بعد کبریتی روشن می کنم . گوشه ی مقوا را آتش می زنم و می اندازم درون کاسه . مقوا می سوزد و آتشش کم کم به بقیه ی تکه های مقوا می رسد . ناگهان تمام مقواها و پس از آن تمام کاسه می شود آتش !

انگار نه نفت فروش متقلب بوده و نه خانم معلم با ما شوخی کرده ! هول می شوم . اگر کسی بیاید و آتش را ببیند حسابی توی دردسر می افتم ! از کف اتاق ، خاک و خاکستر و هر آت و آشغالی که درون دستهایم بیاید را جمع می کنم و می ریزم روی آتش . خاکها باعث می شوند تا کاسه لبریز شود و نفت و آتش هم از کاسه بیرون بریزند . یک مشت خاک محکمتر می ریزم روی آتش . آتش گُله گُله به اطراف می پاشد . حالا بیشتر از آنکه لذت ببرم یا حتی هول شده باشم ، ترسیده ام . فکر می کنم الان است که تمام اتاق سیاهه آتش بگیرد . ترس برم داشته است . ترس از آتش گرفتن اتاق از یکسو و ترس از رسیدن یکی از بزرگترها از سوی دیگر ! باید قبل از آنکه کسی برسد کاری کنم . دور و بر اتاق سیاهه را می گردم . یک بیل دسته شکسته پیدا می کنم . با بیل ، از کنار تنور خاکستر بر می دارم و با ترس و لرز ، روی کاسه می ریزم . کم کم آتش درون کاسه هم دارد شدتش را از دست می دهد . بعد بیل پشت بیل ، خاکستر بر می دارم و می ریزم ، تا آتش و نفت و آب و کاسه همه با هم زیر خاکستر دفن می شوند !

به حیاط می آیم . نفس نفس می زنم . شیلنگی را که به شیر آب حیاط وصل شده برمی دارم . آب را باز می کنم و صورتم را می گیرم زیر شیلنگ آب ! بعد ، آرام و بی سر و صدا می روم داخل اتاق و مشغول نوشتن مشق هایم می شوم . بعد از نوشتن مشق ها و قبل از آنکه شب شود و همه به خانه برگردند ، می روم داخل اتاق سیاهه و کاسه را که حالا شکل و قیافه ی قبلی را ندارد ، از لای خاکسترها بیرون می آورم و درون حیاط می شویم و تحویل مادر می دهم .

-         چرا این کاسه به این روز افتاده ؟

-         خوب روش آزمایش انجام دادم اینجوری شد !

-         توی مدرسه به شما خرابکاری فقط یاد می دن ؟ ذلیل مرده ! این کاسه دیگه به چه درد می خوره ؟

خودم را به نشنیدن می زنم و می روم سراغ کتاب هایم . خودم را سرگرم کتاب علوم می کنم . کتابی که به آدم حس دانشمند شدن می دهد .

 

پ ن 1 :روایتی از سال 1356 . این قافله ی عمر عجب می گذرد . 

پ ن 2 -  این متن بخشی از مجموعه ای است با عنوان : خانه ی قدیمی ، خاطرات قدیمی . شاید وقت آن باشد که چارو از فضای اختصاصی کار و کارگاه کمی بیرون بیاید . شاید ! نمی دانم این کار باید بشود یا نه ؟!

پ ن 3 - متن هفته ی پیش ادای دینی بود به یکی از نخبه ترین مردان این دیار . شاید ایرانِ آینده ، خود را مدیون او بداند . فقط ای کاش دانش او و آنچه از او باقی مانده ، در راه افزایش رفاه و آسایش مردم به کار رود .

+ نوشته شده در  سه شنبه نهم اردیبهشت 1393ساعت 20:30  توسط مجید  | 

مطالب قدیمی‌تر