چارو

چارو بروزن پارو ، نام محله ای است در شهرکرد . پایین تر از محله ی نمد مال ها . اینجا اما ...

حاشیه های کار و کارگاه

بستنی کاکائویی

مهمانسرا را سوسک ها قُرُق کرده اند . تقریبا هیچ کجای آپارتمان از شر سوسک ها در امان نیست . آشپزخانه جولانگاه اصلی آنهاست ، اما اتاق های خواب و هال هم جزئی از قلمروی آنها شده اند !

من مهمانم . اما فضولی مهمان و میزبان ندارد . فضول ، فضول است !

-          می گم هیچ فکری نمی خواهین برای این سوسک ها بکنین ؟

-          چرا مهندس جان ، هر کاری تونستیم کردیم . امشی ، پودر حشره کش و هر چیز دیگه ای رو امتحان کردیم ، اما فایده ای نداشت ...

-          پماد سوسک کش امحاء رو هم امتحان کردین ؟

-          نه ! فکر نمی کنم !

دقایقی بعد با ماشین مهندس علی، می رویم دنبال پیدا کردن پماد سوسک کش . ساعت حدود یازده شب است و پیدا کردن داروخانه ، در شهری که زیاد با آن آشنا نیستیم کار راحتی نیست . بی گمان اگر می خواستیم سراغ تک تک پروژه های در حال اجرای شهر برویم ، چشم بسته هم می توانستیم ، اما پیدا کردن داروخانه ای شبانه روزی ، برای ما مشکلی قابل توجه است !

با تلفن به یک دوست ساکن آن شهر ، آدرس داروخانه ی بیمارستان را می گیریم و می رویم به آن سمت . نیم ساعتی هست که در خیابان های شهر سرگردانیم .

-          با یه بستنی موافقی ؟

-          توی این گرما ، نیکی و پرسش ؟

-          شما چی می خورین ؟

-          بستنی سالار .

اولین سوپر مارکتی که می رویم ، صد نوع بستنی دارد به جز سالار ! دومی هم همینطور .

-          بی خیال . یه چیز دیگه بخریم .

-          چی می خورین ؟

-          فرقی نمی کنه دیگه . به انتخاب خودت .

مهندس علی دو تا بستنی می خرد که با روکشی از کاکائو پوشانده شده اند .

-          عجب بستنی های پدر مادر داری خریدی !

-          خوشمزه هستن ، امتحانش ضرری نداره .

اما ، انگار هر امتحانی ضرری دارد ! هنوز تعریف هایمان تمام نشده ، که نیمی از بستنی از چوبش جدا می شود و می افتد . سریع پاهایم را باز می کنم که بستنی روی شلوارم نیافتد . بستنی ، می افتد روی صندلی ، بین پاهایم . به جز خنده ، کاری نمی توانیم بکنیم . خنده هایی از سر ناچاری ! با دست ، بستنی شل و ول را از روی صندلی ماشین جمع می کنم و می اندازم در جوی کنار خیابان . کمی از بستنی هم به کناره های پاچه ی شلوارم ریخته شده است . دستش بزنم ، اوضاع خرابتر می شود .

دقایقی بعد ، به بیمارستان می رسیم . پیاده می شویم و می رویم درون سالنی که در انتهای آن داروخانه قرار دارد . ده بیست نفری آنجا معطل هستند . به سمت انتهای سالن می رویم . از هر کسی که رد می شویم ، سنگینی نگاهش و نیشخند تا بناگوش باز شده اش و یا جمله ای که زیر لب می گوید را به وضوح حس می کنم و می شنوم .

-          فکر کنم خیلی قیافه هامون تابلو شده علی !

-          نمی دونم . شاید تا حالا آدم خسته ندیدن !

مهندس علی ، تا برگردد و به آدمهای پشت سر نگاه کند ، از من یکی دو قدم عقب می ماند . من قدم سوم را برنداشته ام که صدای خنده ی علی را می شنوم .

-          مهندس برگردیم !

برمی گردم . به علی نگاه می کنم . امتداد نگاهش را دنبال می کنم تا به روی شلوار خودم می رسم . بین پاچه های شلوار کرم رنگم ، در میان ران ها ، قهوه ای زشت و بدترکیبی ، خود نمایی می کند . پای راستم را بالا می گیرم و امتداد لکه ی قهوه ای را دنبال می کنم . می خواهم ببینم تا کجا امتداد دارد . علی متوجه می شود .

-          قسمت خوبش همون جلوئه ! پشتتون افتضاحه !

حالا واقعا می خندیم . از ته دل . دوباره به سمت انتهای سالن راه می افتم . می روم سراغ داروخانه . داروخانه ای که متصدی اش ، درمیان نگاه های عجیب و نگران مشتری هایش می گوید که پماد سوسک کش ندارد . از میان همان نگاه ها برمی گردم . سوار ماشین می شویم و به سمت خانه ای که مهمان سراست ، برمی گردیم .  در راه یا ساکتیم و یا می خندیم . از ذهنم می گذرد که چه بسا ، بعضی ها به جز نگاه شماتت بارشان ، شاید جلوی دماغشان را هم گرفته بوده اند !

حکایت بستنی ، کاکائو ، رنگ قهوه ای خشتک ، نگاه مشتری های داروخانه و ... و ... تا مدتها از ذهنم فراموش نخواهد شد .

*****************************************************************

پ ن 1 – آنشب پس از رسیدن به مهمانسرا ، مجبور شدم شلوارم را برای شستشو دربیاورم و شلوار راحتی علی را بپوشم . آن هم خودش حکایتی دارد که نوشتنش مستلزم رضایت و اجازت مهندس علی گرامی می باشد !!

+ نوشته شده در  سه شنبه هجدهم شهریور 1393ساعت 23:22  توسط مجید  | 

خاطرات حواشی کار و کارگاه ،

خاطرات حواشی کار و کارگاه ،

نان بربری !

1-    یک کف دست نان بربری ! پاییز 1382

برای اولین بار می خواهم بروم ارومیه . حاجی لطف کرده و دعوتم کرده که بروم ارومیه و بروم سراغ پروژه اش . حاجی تا همین چند وقت پیش و در تهران ، مدیرمن بود . حالا محل کار او در شمالغرب است و من در غرب ! انگار راه ما بدجوری از هم جدا شده است ! اما کار ، فاصله نمی شناسد ، آدمهای کار هر جا که باشند و هر جا که به هم نیاز داشته باشند ، فاصله ها را بی مفهوم می کنند .

در فرودگاه مهرآباد ، می خواهم بروم کارت پرواز بگیرم که صدایی آشنا می شنوم :

-          سلام مهندس جان ! تو هم اورومیه میری ؟

صدای علی آقا است . علی آقا سرمکانیک قدیمی شرکت بود . بعدها از تجربه و تخصص و استعدادش استفاده کرد و شد پیمانکار ماشین آلات .

حاجی از او هم خواسته که سری به پروژه اش بزند . از او و همکار سابقش در تعمیرگاه  و شریک فعلی اش در کار . سه نفر باهم ، کارت پرواز می گیریم و پس از ساعتی ، کنار هم در ردیف میانی هواپیمای ایرباس ، به مرور خاطرات کار نشسته ایم .

حاجی مرا خواسته تا بروم ببینم آیا در تهیه صورت وضعیت ها و گرفتن آیتم ها و صورتجلسات و مسائل دفتر فنی پروژه می توانم کمکی کنم یا نه ؟ از علی و همکارش هم خواسته که بروند ببینند آیا در کنترل و تعمیر بخشی از ماشین آلات پروژه می توانند کمکی بکنند یا نه ؟

من می دانم که احتمال قبول همکاری ام با حاجی در پروژه اش تقریبا صفر است ، اما شوق دیدن حاجی بعد از مدتها و دیدن پروژه ای جدید ، انگیزه های خوبی هستند برای رفتن به ارومیه و یک روز ماندن در پروژه . علی آقا اما امیدوار است که بتواند با حاجی همکاری کند .

حرفهای ما پایانی ندارد . مرور خاطرات همیشه کشدار است و جالب . اما صبحانه ، باعث وقفه میان حرفهای ما می شود . پنیر ، کره ، عسل ، یک تکه کیک و یک قطعه نان فانتزی گرد . من ، علی آقا و همکارش هر کدام یک قطعه نان اضافه هم می گیریم و مشغول خوردن صبحانه می شویم .

دو قطعه نان علی آقا می شود دو لقمه اش ! مهماندار را صدا می زند و می گوید یک قطعه نان دیگر هم به او بدهد . من هم یک قطعه نان اضافی خودم را به او می دهم . اما اینها انگار هیچ اثری ندارند ! علی آقا با این لقمه ها سیر بشو نیست ! عاقبت مهماندار را صدا می زند ، نان فانتزی را نشانش می دهد و با لهجه ی شیرین اش می گوید :

-          نمیشه به جای این نونای مسخره ، یک تکه نون بربری به من بدین اندازه ی همین کف دست ؟

و در میان لبخند مهماندار و ما ، علی آقا کف دست زمختش را نشان مهماندار می دهد . در میان گرسنگی علی آقا و خنده های ما ، دقایقی بعد هواپیما در فرودگاه ارومیه فرود می آید و ما مستقیم ، با ماشینی که حاجی فرستاده می رویم پروژه . بعد از سلام و تعارف و روبوسی با حاجی و کمی شوخی و صحبت از خودمان ، صبحانه هم می آورند . ما ، سه نفر ، چیزی نزدیک دوازده سیزده عدد نان تافتون و ده عدد نیمرو را با بی نهایت چایی می خوریم و می رویم سوار ماشین بشویم که هر کدام برویم سراغ آن بخشی که باید با آن آشنا شویم . علی آقا قبل از سوار شدن به ماشین ، می خندد و می گوید :

-          حاجی دستت درد نکنه ها ، ولی همه ی این نون ها یک کف دست نون بربری نمی شن !!

 

2 نان ، نان بربری اواخر اردیبهشت 1383

یک هفته ای هست که در مهمانسرای شرکت مستقر شده ام . شرکتی در کرمان .

این سومین بار است که به کرمان آمده ام . یکبار سالها قبل که مسافر بودم . یکبار زمستان هشتاد و دو ، دو ماهی بعد از آن زلزله ی تلخ بم ، در روزهایی که هنوز همه چیز در همه جای استان ، بوی ماتم و شیون و آوار می داد . آن موقع برای دیدن پروژه و بررسی قبول سرپرستی آن به کرمان آمدم و به جیرفت و بعد هم گذری در بم و ماتم . حالا آمده ام که مشغول به کار شوم . تا شرایط پروژه آماده شود و شرایط رفتنم به جیرفت ، چند روزی طول می کشد . چند روزی که صبحها تا عصر در شرکت مشغول بررسی نقشه ها هستم و انتخاب پرسنل برای کارگاه و برنامه ریزی برای شروع کار . غروبها در شهر دوری می زنم و شبها در مهمانسرای شرکت می مانم .

هفت روزی می شود که نهاراز رستوران برایم آورده اند و شام نیز به همچنین . گمانم اگر هفته ای دیگر به همین منوال پیش برود ، حالم از هرچه برنج و هر چه کباب و هر چه فست فود است به هم بخورد ! باید بی خیال شام های سفارشی بشوم !

غروب ، بعد از یک خیابان گردی طولانی و خسته کننده و یک گردش در کتابفروشی های شهر و خریدن دو سه جلد کتاب ، در راه برگشت به شرکت به سید ، سرایدار شرکت زنگ می زنم :

-          سید جان امشب برای من هیچ خوراکی ای سفارش نده .

-          چرا مهندس جان ؟ چیزی نمی خوری امشب ؟

-          خودم به فکری ی کنم . فقط شما هیچ چیزی سفارش نده .

نزدیک های شرکت که می رسم ، از آخرین سوپرمارکتی که آن حوالی است ، یک ظرف ماست موسیر می گیرم .

-          نون هم دارید ؟

-          فقط بربری داریم .

بربری ! چه خوب ! چه چیزی بهتر از این ؟ انگار سالهاست که از نان تنوری از همه نوعش به دور بوده ام ! حسرت خوردن نان دارم انگار ! حالا اگر بربری باشد ، بهتر .

-          میشه یه دونه بربری به من بدین ؟

فروشنده که انگار از حرف من جا خورد است ، نگاهی به من می اندازد و می پرسد :

-          یه دونه ؟!!

-          آره .

این بار نگاه فروشنده می شود نگاهی عاقل اندر سفیه !

-          توی قفسه های بیرون مغازه بردار .

بیرون از مغازه یک ردیف قفسه ی فلزی هست . پایین قفسه ، چند بکس آب معدنی است و در ردیف های بالایی هم مشتی رشته ی آشی و پلویی . در دو تا از قفسه های میانی هم چند پاکت پر از تکه های نان خشک است . اما خبری از نان بربری نیست .

نکند من اشتباه شنیده باشم ؟ برمی گردم داخل مغازه :

-          رییس جان گفتی نون بربری کجا داری ؟

فروشنده که دیگر انگار حوصله اش سر رفته با کلافگی می گوید :

-          تو اون همه نون بربری رو ندیدی ؟ هم ساده ، هم خشخاشی ؟

احساس بدی پیدا می کنم . دوباره می آیم بیرون . هر چه نگاه می کنم چیزی شبیه نان بربری نمی بینم . برمی گردم داخل مغازه . حالا حوصله ی من هم سر رفته است :

-          رییس ، ما رو دست انداختی ؟ می شه خودت بیایی ببینی کجا نون بربری داری ؟

مرد ، با بی حوصلگی تمام و با نگاهی حاکی از عصبانیت به من ، می رود به سمت در مغازه . من زود تر از او می روم بیرون . مرد دست مرا می گیرد و می برد جلوی قفسه ی فلزی :

-          بفرما ... این نون بربری ساده . این هم خشخاشی .

در هر دست مرد یک کیسه از نان های خشک جا دارد . من متعجب به مرد نگاه می کنم و او متعجب به من . در یک لحظه ، هر دو با هم خنده مان می گیرد .

-          گرفتی ما رو رییس ؟

و او هم می خندد و جواب می دهد :

-          بچه کرمون نیستی معلومه .

-          نه . کرمونی نیستم .

-          ما به اینا می گیم نون بربری . خیلی هم خوش خوراکن و عالی . جون می دن برای آبگوشت . بدم یه پاکت ؟

و من که عاشق خوردن نان خشک هستم با پنیر ، یک پاکت نان بربری از او می گیرم و ماست و موسیر را با پنیر عوض می کنم و می روم مهمانسرا و شب ، در تنهایی و تایپ یادداشت های روزانه و خاطره ی نان بربری ، نان خشک می خورم و چایی و پنیر . نانی که به قول آن فروشنده خیلی خوش خوراک است و عالی . نانی که مرا یاد نان خشک های تنور قدیمی خانه ی قدیمی مان می اندازد و تنورهای گازی بعد از آن ، و خوردنش برایم با یادآوری خاطرات تلخ و شیرین گذشته ها همراه می شود . نانی که اگر چه خوب است و دوست داشتنی و در گفتار مردم خوب اینجا ، بربری است ، اما نان بربری نیست !

 

+ نوشته شده در  سه شنبه یازدهم شهریور 1393ساعت 14:3  توسط مجید  | 

خاطرات کار و کارگاه - خاطرات آبکی !

1 ) عسلویه – پاییز 1381

بالاخره پیگیریهای آقای حجت جواب می دهد . موفق می شود نامه ای بگیرد برای تحویل دو اتاق در مجموعه خوابگاه های ساخته شده برای اسکان کارگرهای شاغل در عسلویه . بدون هیچ معطلی ای می رویم به کمپ . بلوکی که قرار است در آن باشیم را پیدا می کنیم و پس از آن می رویم سراغ شماره ی اتاقها . اتاقهای شماره شش و هفت .

اتاق هایی که قرار است در آن ساکن شویم کنار هم هستند . هر دو یک اندازه اند . به مابقی اتاقهای بلوک سری می زنیم . معلوم است که هنوز کسی در آنها ساکن نشده است . وسایلمان را در اتاق شماره شش می گذاریم . بی خیال اتاق شماره ی هفت می شویم و به جای آن سراغ اتاق شماره ی دو می رویم که روبروی اتاق شماره شش قرار دارد . اتاق شماره دو بزرگتر است و برای اسکان کارگرها کارآیی بیشتری دارد .

در طی فضولی در سالن و اتاقهای دیگر به چند دستگاه کولر گازی می رسیم که در یک اتاق روی هم انبار شده اند . دو تا کولر گازی برمی داریم .

-         فردا می ریم دنبال مجوزشون .

-         حالا اگه امروز هم صاحبی پیدا شد ، تحویل صاحبش می دیمشون !

موکتهایی را که خریده ایم کف اتاق شماره شش می اندازیم و نهاری را که در ظرفهای یکبار مصرف ، همراه آورده ایم می خوریم و دراز می کشم روی موکت . خستگی بدجوری اذیت می کند . علاوه بر خستگی گرما نیز کلافه کننده است . اینجا پاییز هیچ مفهوم خاصی ندارد انگار ! همیشه آتش از آسمان می بارد و عرق از تمام لباس های تنمان جاری است !

-         باید هرجور شده کولر ها رو راه بندازیم .

-         بذار مجوزشون رو بگیربم ، راهشون می ندازیم .

-         فردا اول وقت می رم دنبال کارشون .

-         حالا تا فردا ... . من می رم حموم ، شاید از خستگی و کلافگی در بیام .

حوله ام را از توی ساک وسایلم بر می دارم و می روم سمت ساختمانی که محل سرویس های بهداشتی است و حمامهای کمپ . داخل یکی از حمام ها می شوم . حمام نسبتا بزرگی است که یک رخت آویز با پنج گیره ، به دیوار کنار در آن کوبیده شده است . شامپو را گوشه ی حمام می گذارم . حوله و لباس هایم را به رخت آویز آویزان می کنم  . شیر آب را باز می کنم . آب از دوش جاری می شود . می روم زیر دوش آب . کمتر از کسری از ثانیه ، صدای فریادم در بلوک می پیچد ! آب نه تنها گرم ، بلکه داغ است . از داغ هم بدتر ، سوزان است . به خودم می آیم . خنده ام می گیرد . لباسهایم را می پوشم و از حمام بیرون می زنم . هیچکسی به جز من ، این وقت روز ، به حمام نیامده است ! حالا دیگر من هم جزء با تجربه های کمپ می شوم ! می دانم که تنها ساعت 9 شب به بعد می شود به حمام رفت ، برای بقیه ساعات روز باید به فکر آبسرد کن بود !

 2 – جیرفت ، زمستان1384

اینجا ، پاییز و زمستان بهترین فصل کاری هستند . خنکی هوای اواخر پاییز و عطر نرگس های خودرو در دی و بهمن و عطر بهار نارنج در اسفند ، کار را لذت بخش تر می کنند . کاری که در هر حال باید به انجام برسد .

این خنکای هوا ، باعث می شود تا بتوانیم خصوصا در زمستان ، بخشی از ماشین آلات نمایندگی های شرکت در استانهای غربی کشور را برای کار به کارگاه بیاوریم . این کار هم به نفع ماست و هم به نفع آنها ! ما ، حجم کاری مان بالا می رود و جبران عقب ماندگی روزهای گرم و داغ تابستان را می کنیم و هم برای شب عید صورت وضعیت چاق و چله ای تحویل کارفرما می دهیم ، آنها هم که در استان خودشان هوا سرد شده و برف و باران پروژه ها را تعطیل کرده ،  بیکار نمی مانند و حقوق ماههای پایانی سال و شب عیدشان را با کارشان تضمین می کنند . این هم از خواص کار در نقاط گرمسیر است !

امسال تعدادی از کامیونهای یکی از استانهای غربی همراه گریدر و تانکر آبپاش و تراک میکسرشان به کارگاه ما آمده اند . کارگاهی در نزدیکی جیرفت . در میان زمین هایی که روز به روز خشک تر می شوند و باغها و نخلستانهایی که روز به روز بیشتر به نابودی می روند . خشکسالی و شهرنشینی ، دست به دست هم داده اند تا اوضاع اینچنین بشود که هست !

تعدادی از اتاقهای کارگاه را به راننده های مهمان داده ایم . اما سرویس های بهداشتی و حمامها مشترکند . کارگاه پنج حمام دارد و پنج دستشویی . حمامها در هنگام غروب شلوغ می شوند و توالت ها در ابتدای صبح !

حالا ساعت نزدیک ده صبح است . آمده ام تا به تعمیرگاه سری بزنم . به تعمیرگاه که می رسم ، کامیون یکی از راننده های مهمان هم وارد کارگاه می شود و می آید جلوی تعمیرگاه .  

-         سلام مهندس . سلام آقا جواد .

-         علیک سلام . بد نباشه . چی شده این موقع روز ؟

-         والله مهندس جان ، یه چرخش پنچر شده لامصب . بچه های شما کمکم می کنن یا صبر کنم تا سرویسکارای خودمون بیان ؟

قبل از من ، جواد ، مسئول ماشین آلات کارگاه جوابش را می دهد :

-         نه ، بیا ؛ خودمون پنچریشو می گیریم .

-         پس قربونت من اول برم توالت که اوضاع خودم از این لاستیک بدتره !

مرد به سرعت به سمت توالت ها می دود که فاصله ی کمی با تعمیرگاه دارند . جواد می رود سراغ فلاکس چایی اش .

-         مهندس چایی می خوری ؟

-         نه . زود تر این بنده خدا رو راه بنداز برگرده سر کارش . راستی محمود رو ندیدی ؟

محمود کارگر نظافتچی کارگاه است . هر وقت هم بیکار شود می آید تعمیرگاه و دور و بر جواد می پلکد .

-         محمود ؟ فکر کنم آبگرمکن خراب شده ، دور و بر آبگرمکن باشه .

-         چرا خراب شده ؟ باز چه مشکلی پیدا کرده ؟

-         گمونم آبگرمکن هم مثل خود محمود قاط زده باشه ! می گفت آب جوش رفته توی سیستم لوله کشی توالت ها و ...

جمله ی جواد تمام نشده ، صدای فریادی از توالتها بیرون می زند و پشت فریاد ، راننده ی کامیون می پرد وسط کارگاه و شروع می کند به دویدن . شلوارش تا نیمه های باسنش پایین آمده و می دود و فریاد می زند :

-         سوختم ... سوختم ...

تا راننده به خوابگاه ها برسد ، محمود هم پیدایش می شود . با چهره ای گیج و متحیر به راننده نگاه می کند و به جواد :

-         نکنه رفته بوده توالت ؟!!!!

+ نوشته شده در  سه شنبه بیست و هشتم مرداد 1393ساعت 23:42  توسط مجید  | 

خاطرات کار و کارگاه - سی ثانیه مدیریت !

سی ثانیه مدیریت !

از سه سال پیش تا حالا خیلی چیزها فرق کرده اند و خیلی چیزها دست نخورده باقی مانده اند . دست مزدها زیاد شده اند ، مزد بگیرها فرقی نکرده اند . راه دسترسی به ساختگاه سد ، کلی پیشرفت داشته است . هیچ ماشینی هنوز در جاده نیست ! هیچ راهی برای رسیدن به این راه دسترسی – فعلا – وجود ندارد . تعداد خانه های ساخته شده ی با مجوز و بی مجوز زیاد شده است . صاحبخانه ها اما ، همان ها هستند که پیش از این نیز بوده اند !

مدیر پروژه و جانشین او و سرپرست کارگاه عوض شده اند ، خیلی از راننده ها و کارپرداز و آبدارچی و همه ی کارگرها همان هایی هستند که بودند ! و .. به هر حال کارگاه ، بعد از سه سال که نبوده ام ، در بازگشتم ، برایم آشناست و دوست داشتنی . حالا بعد از سه سال ، آمده ام تا مدتی سرپرست کارگاهی باشم که سالهای قبل مدیرپروژه اش بوده ام ! روابط میان شرکت با مردم و کارگرهای منطقه بدجوری شکرآب شده است . بدهی ها به کارگرها و پیمانکاران ، توقعات عجیب و غریب بومی ها از شرکت ، رفتار نامناسب یکی دو نفر از پرسنل کارفرما ، و ... و ... همه دست به دست هم داده اند تا کارگاه در وضع خوبی نباشد . پیمانکارها شب وروز جلوی ساختمان دنبال طلبشان هستند . کارگرها چندماهی هست که حقوق نگرفته اند . روابط پیمانکار با کارفرما و مشاور ، روابط مردم محل با کارفرما و مشاور و پیمانکار ، روابط دو طایفه ی محل با هم دیگر ، همه و همه بد از بدتر است . در این بین تنها چیزی که ثابت است ، رفت و آمد پرسنل و تجهیزات و قول و قرار و همه چیز با قطار از تهران به ایستگاه نزدیکی کارگاه است که بی وقفه ادامه دارد !

در ایستگاه راه آهن تهران ، با جانشین مدیر پروژه به هم می رسیم . من و علی . مهندسی که زمانی به نوعی همکار بوده ایم و حالا بیشتر دوستیم تا همکار . و نقی را هم می بینیم . پسر نوزده بیست ساله ای که رابط مالی کارگاه است با دفتر مرکزی شرکت در تهران . از برخورد و متلک گویی های علی می فهمم که آن دو نفر با هم میانه ی خوبی ندارند ! چرایش را نمی دانم و نمی پرسم . کارگاه ، و کار در کارگاه این را به آدم یاد می دهند که در مسائل حاشیه ای هیچ پرسشی بی حاشیه نخواهد بود ! پاسخ هر پرسشی را باید در طول زمان و در طی کار پیدا کرد !

قطار را ومسیر قطار را خوب می شناسم . خیلی از پرسنل قطار را هم می شناسم . خصوصا مدیر داخلی و مسئول رستوران قطار را ! تا به مقصد برسیم ده ساعت وقت داریم تا از همه چیز و همه جا حرف بزنیم . همه و چیز و همه جا که فعلا فقط خلاصه شده اند در لزوم انجام هرچه سریعتر کار و بهبود روابط کارگرها و پیمانکارهای محلی با کارگاه و پرداخت بدهی ها . علی می گوید و نقی می گوید . هر کدام از زاویه ی دید خود ! حرف پشت حرف ، ساعت پشت ساعت زمان را به گذر می آورد . سرانجام نزدیکی های ایستگاه متلک گویی های علی به حرف جدی او تبدیل می شوند :

-         نقی ! خدا شاهده من تا تو رو از این کارگاه اخراج نکنم ، آروم نمی شینم !

*****************

سه ماه گذشته است . کارگاه روزهای خوبی را طی می کند . کار به خوبی پیش می رود . به لطف کارگرها و  محلی هایی که مرا از سه سال پیش می شناختند و دوستشان داشتم و دوستم داشتند ، و به لطف همه ی پولهایی که باهزار شامورتی بازی و دوز و کلک از کارفرما و از شرکت گرفته ایم و در بین طلبکارها پخش کرده ایم ، روابط کارگاه با همه خوب شده است ! تنها چیزی که روز به روز بدتر شده است روابط علی بوده با نقی ! علی که مورد حمایت معاون شرکت است و نقی که مورد حمایت مدیر پروژه ! دعوایی که علنی شده و من در آن سهمی ندارم ! تنها برگ برنده ی من دور نگه داشتن کارگاه از حاشیه ها بوده است . اما گمان می کنم دیگر ، ماندن من در این کارگاه فایده ای نخواهد داشت . حداقل برای خودم ! گمان می کنم کار اصطلاحا روی غلطک افتاده و مشکلی برای ادامه ی کار وجود ندارد . وسوسه ی رفتن دارم . رفتن از میان کوههای سر به فلک کشیده ، به دشتهای پرهیبت کویر . از سبزی به خشکی . از صدای آب به هوهوی باد .

آمده ام تهران . دفتر مرکزی شرکت . جلسه داریم . با مدیرعامل شرکت ، معاون ، مدیر پروژه ، علی – جانشین مدیر پروژه – و من . بحث بر سر اسنعفای من است و مشکلات کارگاه .

-         راستش گمون نکنم مشکل خاصی وجود داشته باشه . با پول کلانی هم که شب عید توی کارگاه دادیم ، گمون نمی کنم تا سه چهار ماه دیگه کسی به خاطر پول ، مشکلی ایجاد کنه . کارفرما و مشاور هم که راضی هستن . فقط مشکل پول داشتن کارفرما هست که اونهم دست من و شما نیست . اگه به موقع پول بدن ، هیچ مشکلی پیش نمیاد ...

حرفهایم تمام نشده که علی ، مثل همیشه پرشور و با صدای بلند و با چهره ای هم خندان و هم عصبانی به حرف می آید :

-         فقط یک مشکل باقی می مونه که اونهم فقط من می تونم حلش کنم !

مدیر پروژه که روزگاری خودش کارفرمای من و علی بوده است ، لبخندی بر لب ، شمرده و آرام به حرف می آید :

-         دست بردار مهندس ! نکنه مشکل فقط بودن و نبودن نقیه ؟!

-         مشکل هر چی هست فقط من می تونم حلش کنم ، به شرط اینکه مدیر محترم یا معاون محترم شرکت ، سی ثانیه ، فقط سی ثانیه یه حکم مدیر پروژه ای برای من بزنن !

ظاهرا حدس مدیر پروژه درست بوده است . لحن صدا و طرز حرف زدن و متلک گفتن علی ، نشانگر مشکل او با نقی است . مدیر شرکت ، روی کاغذی که جلویش گذاشته و زیر یادداشت هایش ، خطی می کشد و می گوید :

-         فرض کن از حالا سی ثانیه شما مدیر پروژه ای ! چه مشکلی هست که توی این سی ثانیه حلش می کنی ؟

جمله ی مدیر شرکت تمام نشده که علی با شتاب تمام کیف سامسونت اش را از کنار صندلی برمی دارد . با شتاب تمام رمز کیف را وارد می کند و در کیف را باز می کند . از درون کیف دو برگ از کاغذهای سربرگ دار شرکت بیرون می آورد . روی آنها متنی از پیش تایپ شده است .

-    این بیست ثانیه ! ده ثانیه هم طول می کشه تا این حکم رو امضا کنم .

حکم تایپ شده را از دست علی می گیرم و می خوانم . جلوی خنده ام را نمی توانم بگیرم .

-     آقای نقی ... با توجه به کارکرد نامناسب جنابعالی و خسارات وارده به کارگاه ، بدین وسیله از سمت خود برکنار و از کارگاه اخراج می گردید ! بدیهی است ...

بقیه اش را نمی خوانم . می خندیم و جلسه به خوبی و خوشی تمام می شود و قرار می شود که تا آخر ماه من بمانم و بعد بروم . آخر اردیبهشت سال هشتاد و سه من ، از کارگاه و شرکت و تهران ، برای همیشه می روم .  

می روم و حکایت سی ثانیه مدیریت علی ، برای همیشه در ذهن من می ماند . روزها و سالهای بعد ، خیلی جاها یاد آن سی ثانیه می افتم . فکر می کنم کجاها من به آن سی ثانیه احتیاج داشتم و نداشتمش ؟ کجاها مدیران من به آن سی ثانیه احتیاج داشته اند ؟ کجاها مملکت به آن سی ثانیه احتیاج داشته است ؟ و کجا ، روزگار برای رهایی از شر خیلی آدم ها و خیلی کارها ، سی ثانیه وقت به موقع نداشته است ؟

 

 

 

 

 

+ نوشته شده در  سه شنبه هفتم مرداد 1393ساعت 13:7  توسط مجید  | 

حواشی تلخ کنار کار

حواشی تلخ کنار کار .

2   سرنوشت کشت دی ماه 1384 یک شهر در حاشیه ی جنوبی کویر

تابستان داغ و گرمبادهای دشت ، تمام شده اند . پاییز از روی نخلستانهای خشکیده گذشته و زمستان از راه رسیده است . روزهای اول زمستان است . هوا ، روزها گرمایی مطبوع دارد و شبها ، خنکایی دلچسب .

در نزدیکی کانالی که ما می سازیم و جایی میان دشت و سنگ زارهای سیاه دشت ، زمین های کشاورزی روستا قرار دارند . زمین هایی که روزگاری نه چندان دور ، وسعتشان بسیار بیشتر بوده است . خشکسالی اما ، و بی آبی ، و هزار دلیل دیگر ، سال به سال از وسعت زمین های زیر کشت کم کرده است . اتفاقی که نه فقط در اینجا ، بلکه در تمامی دشت و تمامی روستاهای این منطقه ، سالهای متوالی تکرار شده است .

هر کس ، در زمینش چیزی کاشته است . بعضی ها به صورت سنتی ، با تونل هایی از نایلون ، گلخانه زده اند و خیار کاشته اند . برخی سبزیجات کاشته اند و برخی پیاز و برخی گوجه . برخی هم طبق توصیه ی ادارات مربوطه ، کشت فصلی سیب زمینی داشته اند . کشتی که خاطرات بد برداشت آن بیشتر از خاطرات خوب آن است ! اما ، هر سال انجام می شود !

غروب یک روز خنک زمستانی ، ناگهان ابرهای سیاه آسمان را پر می کنند و بادی عجیب ، وزیدن می گیرد . گرد و خاک همه جا را پر می کند . یکی دو تا از پرسنل نظارت و پرسنل کارگاه که گلخانه هم دارند ، در به در به دنبال لاستیک های فرسوده هستند .

-         امشب باید کنار گلخونه آتیش روشن کنیم .

-         امشب از سرما جون سالم در ببریم ، شانس آوردیم .

و ناگهان سرما ، فضای کارگاه ، غروب روستا ، غروب دشت و هوای منطقه را فرا می گیرد . سرمایی که شاید برای من که بچه ی غرب کشورم و برای برخی پرسنل کارگاه که از استانهای غربی آمده اند ، چندان شدید نباشد ، اما برای مردم شهری در حاشیه ی جنوبی کویر ، سخت باشد و سوزان . وقتی کشت زمینت ، براساس دمایی معتدل باشد ، هر سرمای زیر صفردرجه ، می تواند سخت باشد و نابود کننده .

سرما همه ی حرفها ، همه ی سلولهای بدن و همه ی دشت را پر می کند . سرمایی که صبح نشده  نکبت و سیاهی اش زبانزد می شود و ماندنی در یادها . سرمای نهم دیماه .

صبح ، با ماشین کارگاه ، برای یافتن محلی برای تامین مصالح برای سنگ شکن کارگاه ، در میان دشت به جستجو می رویم . از کنار روستاها ، از میان گلخانه ها و از کنار مزرعه های مختلف رد می شویم . رگه های سرما ، هنوز در هوای صبح باقی هستند . گردی از غم و مرگ دشت را فرا گرفته است .

دیشب ، شب نهم دیماه ، نیمی از کشتهای دشت را سرما زده است . کشاورزها ، افسرده و غمگین ، بهت زده و سردرگم ، در کنار برگهای سیاه شده از سرما ، بیل به دست و پای ناتوان از حرکت ، چون مترسک برجای ، انگار که مسخ شده اند . کنار مزرعه ای پیاده می شویم . مزرعه ای که به سنگ زارهای سیاه دشت شبیه شده است ! زمین زیر کشت فصلی سیب زمینی بوده است . حالا تمام برگهای سیب زمینی سیاه سیاه شده اند !

کنا رمزرعه به راه می روم و از گرفتن عکس ، ناتوانم ! صدای شیونی فضا را پر می کند . ضجه های زنی به گوش می رسد که انگار کودکانش را از دست داده باشد . به مهدی ، راننده ماشین ، نگاهی می اندازم و قدم تند می کنیم . می رویم سمت صدا . ...

مردی با دسته ی بیل به جان زنی سیاه پوش افتاده است . مرد اشک می ریزد و چوب را بالا می برد و بر گرده ی زن پایین می آورد . زن زیر آوار ضربه های چوب ، انگار بر زمین سوخته و سیاه ، سر به سجده فرو برده و اشک می ریزد و ضجه می زند .

-         بزن مرد ... بزن به ای بخت سیاه ... بزن که روزگارمون مثل بختم شده ... سیاه سیاه ...

مرد می زند . گمان می کنم خودش هم نمی داند که دارد می زند ! می زند و اشک می ریزد و می نالد :

-         این چه سرمای سیاهی بود زن ؟ ... خدا این سیاهی و بدبختی چی بود یه شبه نصیبمون کردی ؟...

و زن ، در شیون خود فریاد می زند :

-         ای سیاهی بخت ماس ! ... ای بدبختی منه مرد ... بزن ... بزن شاید آروم بشیم مرد ...

مرد ، با دیدن ما ، چوب را بر زمین می اندازد و خودش پس از چوب ، چون آوار ، تکه ... تکه بر زمین سیاه ، فرو می افتد .  

و حاشیه های تلخ کار ، گاهی ما را مجبور می کنند که به روزگار خود شکرگزار باشیم !

باورش بی گمان سخت خواهد بود ، که یکشب ، فقط یکشب سرما ، فقط تا نه درجه زیر صفر ، تمام کشت فصلی سیب زمینی یک دشت را به سیاهی بکشاند و سرمایه ی خرده کشاورزان منطقه را به نابودی . باورش سخت است که آدم در یکسال ، هم چوب گرما را بخورد وبی آبی را و هم چوب سرما را ! باورش سخت است که فقر از همه جا ، یکجا ، از آسمان فرو ریزد ...

 

+ نوشته شده در  سه شنبه سی و یکم تیر 1393ساعت 17:29  توسط مجید  | 

حواشی تلخ کنار کار .

حواشی تلخ کنار کار .

1 خرید شب عید : اسفند 1374 ، یک شهر در حاشیه ی شمالی کویر

کم کم بوی عید می آید . بوی نوروز . روزی که باید نو باشد . روزی که همه چیز نو می شود . طبیعت نو می شود . در شهر ، ویترین فروشگاه ها نو می شود . در خانه ها خیلی چیزها نو می شوند . لباس ها هم نو می شوند و ...

درون یکی از معدود پاساژهای شهر می رویم . آمده ایم که دو تا لیوان بخریم . من و مهرابی ، نقشه بردار نظارت . شبها ما دو نفر ، تنها آدمهای غیر بومی پروژه هستیم که در خوابگاه هایی کنار هم روزگار می گذرانیم . در ساعات بعد از کار ، فقط تنهایی هاست که رفاقت ها را تعیین می کند ، نه شغل ها . بعد از کار ، نظارت و پیمانکار فرقی با هم ندارند .

من و مهرابی ، روی کل کل چایی خوردن افتاده ایم . دیگر از استکان های معمولی و لیوان های معمولی و لیوان آبمیوه خوری و لیوان آبجو خوری گذشته ایم . اگر ولمان کنند ، برای رو کم کنی ، کم کم با پارج و سطل و قابلمه و دیگ ، چایی خواهیم خورد ! حالا آمده ایم تا دو تا لیوان بزرگ بخریم و آتش بس اعلام کنیم ! لیوان های بزرگ و نو ، که به پیشواز نوروز برویم !

 اما به گمانم هیچ چیزی نخواهیم خرید !  واقعیت این است که فقط می خواهیم زمان بگذرد . می خواهیم هوایی غیر از هوای کار و کارگاه را تنفس کنیم . می خواهیم در شهر هم قدمی زده باشیم . می خواهیم زیاد از شهر و مظاهر شهر نشینی دور نمانیم ! شهری که روزگاری نه چندان دور ، تبعید گاه بوده . محل کوچ اجباری اقوام غرب کشور بوده . شهری که حالا ما در چند کیلومتری آن ، مشغول کار هستیم .  

پشت ویترین یکی از فروشگاه ها می ایستیم . درون فروشگاه ، خانواده ای در حال خرید لباس برای دو تا بچه ی شر و شیطانند . دو سه نفر دیگر هم منتظر خالی شدن اتاق پرو هستند . قدم می زنیم و می رویم سراغ فروشگاهی دیگر . و فروشگاه بعد و بعد . در میان دو ردیف فروشگاه با ویترین های رنگارنگ ، به انتهای راهروی پاساژ می رسیم . فروشگاهی پیدا نمی کنیم که بتوانیم لیوان بخریم ! می خواهیم برگردیم که ناگهان سر و صدایی از ابتدای پاساژ به گوش می رسد .

اول صدای گریه ی یک بچه است . بعد صدای بلند مردی که در حال فحش دادن به خودش است ! و بعد صدای دلخراش شیون و زاری زنی که او هم به خودش و به بختش فحش می دهد . می رویم سمت صدا . مردی ، بی رحمانه چپ و راست ، زنش را زیر باران سیلی و مشت و لگد گرفته است . پسر بچه ای پنج شش ساله ، درمانده و گریان ، چند قدم آنطرفتر گریه می کند و مادرش را صدا می زند . زنی او را نگه داشته است .

تا ما برسیم ، دو سه نفر مرد میانسال ، می روند و مرد را می گیرند . مرد همچنان داد و فریاد می کند :

-         ندارم زن ! ندارم ! از سر قبر بابام بیارم ؟ یک هفته اس شب و روز منو سیاه کردی که عیده ! که بهاره ! که پسرت لباس نو می خواد ! که خونه فرش نو می خواد ! از لای دست ننه ام بیارم ! فلان به فلان من ! شب عید چیه ؟ بهار کدوم گوریه ؟

زن ، درمانده و مستاصل ، روی زمین افتاده و اشک می ریزد و فریاد می زند :

-         بزن ! بازم بزن ! اگه آروم می شی بزن ! اگه این زمستون سیاه نکبتت بهار می شه بزن ! من هیچی ! این بچه چی ؟ برای اینم نمی خوای چیزی بخری ؟ به اینم می گی عید چیه ؟ بخت سیاه من هیچی ! این بچه رو هم می خوای بدبخت کنی ؟ د بزن دیگه ! بزن خودتو راحت کن ...

و آرام ، غرق در درماندگی و اشک نقش بر زمین می شود .

پسرک ، خودش را از دستان زن رها کرده و به مادرش می رساند . اشکهای پسرک با اشکهای مادرش قاطی می شود . مرد ، درون فروشگاهی میان چند مرد دیگر ، روی چهارپایه ای نشسته و گریه می کند و با مشت ، آرام بر سر خودش می کوبد . زیر لب داستان نداشتن هایش را واگویه می کند . مردی یک استکان چایی به او می دهد .

با مهرابی از پاساژ بیرون می زنیم . لیوانی نمی خریم . شب ، نه من سراغ او می روم ، نه او سراغی از من می گیرد . هیچکداممان چایی دم نمی کنیم و با هم کل کل نمی کنیم . درون اتاقم دراز کشیده ام  و کتابی در دستانم ورق می خورد . فکر می کنم کاش به شهر نمی رفتیم . کاش شبها را می شد در کارگاه بخوابیم . کاش از مظاهر شهر و شهر نشینی دور می ماندیم .  نمی دانم کی خوابم می برد . نمی دانم کی بیدار می شوم . نمی دانم کی به کارگاه می رسم ؟! در کارگاه ، با مهرابی بر سر نقشه ها بحث می کنیم و چیزی از دیروز نمی گوییم .

عید نزدیک است . کارگاه ، تا چند روز دیگر تعطیل می شود و من و مهرابی و بقیه ، می رویم تا تعطیلات عید را در کنار خانواده هایمان باشیم . تا در لباس نو ، درون لیوان های نو ، چایی بخوریم . چایی ای که تا مدتها ، یادآور آن روز تلخ نحس نکبت خواهد بود . یادآور حاشیه هایی از کار که تکرار می شوند ... .

 

2   سرنوشت کشت دی ماه 1384 یک شهر در حاشیه ی جنوبی کویر

این قسمت بماند برای سه شنبه ای دیگر !

+ نوشته شده در  سه شنبه بیست و چهارم تیر 1393ساعت 23:50  توسط مجید  | 

خسته ام از این کویر

خاطرات یک روز دور از کار و دغدغه ­های کار .

یک جمعه گردی ، از میمند تا زرند .

خسته ام از این کویر..

سی دی « خسته ام از این کویر ... » با صدای شیدا را می ­گذارم روی پخش ماشین و می­ زنیم به راه . تاریکای سحر . از کرمان بیرون می ­رویم و  می ­زنیم به دل جاده و کوه و کویر . از رفسنجان و سرچشمه می­گذریم . از کنار کارخانه ذوب مس خاتون آباد هم می­ گذریم . –  کارخانه ­ای که برای خیلی ­ها یادآور خاطراتی تلخ  است  - . می­ رویم به سمت میمند .

می­ رسیم به میمند . به خنکای آرام هوا و به خانه­ هایی در دل کوه . خانه­ هایی از –  شاید –  چند هزار سال پیش . ساعتی در میمند و گشتی دوباره در آنجا . یادآوری خاطرات سال­هایی که بر ما می­ گذرند و خانه ­هایی که استوار می ­مانند . از آقای شمس الدینی ، مسئول موزه مردم شناسی سراغ پیرمردی را می ­گیرم که سال­ها پیش در خانه­ ی سیاهش مهمان چایی آلاله بودیم . چایی آلاله ای که دست به دست بین ما چند نفر مهمان می­ گشت و آخر سر ، من با اشتیاق تمام در آن استکان کمر باریکِ تیره از رد انگشت­های سیاه ،  آن را سر می­ کشیدم و پیرمرد ، خوشحال ، چایی دیگری می­ ریخت !

-             ها ... آقای ابراهیمی رو می­گی ... به رحمت ایزدی پیوست .

کنار آتشکده ، این خبر را می­ شنوم . بی­ اختیار جمله ­ی منیرو روانی پور در « کولی کنار آتش » در ذهنم رژه می ­رود :

-             « جهان از حضور پیرمرد خالی شد . »

دلم می ­گیرد و نمی ­دانم بعد از پیرمرد ، آن پیرزن ِایستاده بر آستانه ­ی اتاقی سیاه در دل کوه ، حالا چه می­ کند ؟ ... شاید با رفتن او رازهای چندده ساله ی آن اتاق سیاه برای همیشه به فراموشی سپرده شوند . یاد جمله ­ی پیرزن می افتم :

-          توی همین خونه ، عقد بستیم ، بچه هامم ، همینجا زاییدمشون ...

از  میمند به شهربابک می­ رویم . امین ، به عنوان سوغات برای اصفهان ، اسپار می خرد . ماست چکیده ­ی محلی که با گیاهان کوهی خوشبو شده است . به طرز شدیدی هم نمکین است !

و بعد ، می­ رویم به دشت ریواس . دشتی که سالی سراسر ارغوانی است و سالی سبز . امسال باید ارغوانی باشد . هنوز اما سبز است .

از دشت ریواس تا انار هفتاد هشتاد کیلومتر راه است . از کنار نَرکوه باید گذشت و از جَوَزم . البته از جوزم بدون خرید و خوردن اسپار و نان کُرنون نمی توان به راحتی گذشت ! پس خودمان را مهمان نان می کنیم و اسپار !  در انار توقفی نداریم . می ­رویم به سمتی دیگر . به سمت نوق و بهرمان و سیدجلال الدین و شبجره و پابدانا و دشتخاک .

در مسیر انار تا سیدجلال الدین کمتر زمینی را می­ شود یافت که خالی از کشت پسته باشد . زیبایی ­های این درختچه­ ی چون بانک ، بی­ نظیر است !

 و سرانجام دشت زرند . در ابتدای دشت ، روستای شبجره ، قلعه ­ای دارد و امامزاده ای . بعد به پابدانا می­رسیم . پابدانا با معادن معروف زغال سنگش . دیدن حتی یکبار پابدانا و معادنش اتفاقی است که به سادگی از از آن نباید گذشت . شنیدن خاطرات معدن کاران اینجا زمانی می­ خواهد به وسعت ابدیت . خاطراتی که تلخی هایش بیشتر است از آنچه باید باشد !

به دشتخاک می­ رویم . روستایی که از خیلی شهرها مرتب تراست و تمیزتر . قلعه ای دارد . موزه ای هم دارد که طبق معمول ِهر بار که ما رفتیم بسته است ! البته پیدا کردن مسئولش کار سختی نباید باشد ! دشتخاک اما طبیعتی دارد ، زیبا . دشتخاک مرکز کشت زعفران در استان کرمان است که آبانماهِ آن ، خاطره­ ی شهرهای جنوبی خراسان را در ذهن تداعی می ­کند . خاطره­ ی بنفش شدن زمین و زمان را !  در این فصل اما ، سرسبزی آن ، زیبایی های زاگرس را به  یاد می­ آورد .

می­ رویم سراغ زمین و خانه­ هایی به نام ده هادی . دهی که خشکسالی این چندساله آنجا را از رونق انداخته است و جز چند درخت انگشت شمار و اندکی زمین ، چیز دیگری ندارد .

سرانجام جمعه گردی را در میان ابهت تنگ انجیرو به پایان می­بریم . دیدن این تنگه – که راهی دارد به سمت دره ­ی نیزار و ردپاهای دایناسورها –  زمانی می خواهد بیش از یک روز و دوربینی می خواهد با بی­ نهایت باطری ! چیزهایی که ما نداریم ! پس برمی­ گردیم .

شیدا همچنان می خواند :

-             خسته ام از این کویر ... این کویر سوت و کور ...

 

+ نوشته شده در  سه شنبه هفدهم تیر 1393ساعت 19:20  توسط مجید  | 

دست شکارچی

خاطرات کار و کارگاه 

خاطره خوانی ( 1 )

 

پی نوشت 1 : این خاطره خوانی قبلا در یک مهمانی وبلاگی در جوگیریات و اولولون منتشر شد . حالا اینجا !

پی نوشت 2 : برای شنیدن این روایت به 6 دقیقه وقت نیاز دارید . 

                                            دست شکارچی

پی نوشت 1 : منتظر نظر دوستان در مورد فایل صوتی خاطره خوانی هستم . 

پی نوشت 2 : دلم برای چشم نوشته های نادر تنگ شده است . بدجور !

+ نوشته شده در  سه شنبه دهم تیر 1393ساعت 21:47  توسط مجید  | 

خاطرات فوتبالی کار و کارگاه 2

خاطرات فوتبالی کار و کارگاه  2

جام ملت های اروپا -  2004

پانزده شانزده روزی است که در کارگاه مستقر شده ام . چند روزی در دفتر شرکت در مرکز استان بودم و بعد رسما  آمدم به این شهر و به این کارگاه . کارگاهی که حرف و حدیث در آن زیاد است . اصلا در آمدن خودم به این شهر هم حرف و حدیث زیاد بود !

از وقتی  پیشنهاد کار در این شهر را گرفتم تا وقتی برای اولین بار آمدم بازدید با بیش از بیست نفر مشورت کردم . نتیجه اش این بود که همه مرا نهی می کردند !

-         با روحیه ی تو نمی خوره !

-         تو بچه ی سردسیری نه بچه ی گرما ...

-         می تونی پروژه های بهتری بری ... شغل بهتری ...

-         چرا اینهمه دور ؟ چرا بیابون ؟ مگه شهرهای نزدیک رو از دستت گرفتن ؟

-         اونجا ؟! ... تو ؟! ... دو روزه برمی گردی !

اما بر خلاف همه ی نظرها ، آمدم ! آمدم  که برنگردم . آمدم  که نزدیک سه سال  در این بیایان تشنه ی آب بمانم .

حالا چند روزی است که در کارگاه زندگی می کنم . پیش از ما ، شرکتی دیگر پیمانکار پروژه بوده است . شرکتی که به دلایل مختلف ، خلع ید شده و پروژه به پیمانکار جدید واگذار شده که شرکتی دولتی است . کارگاه تجهیز شده است . ساختمان نظارت که حرف ندارد ! حسرت داشتن خانه را در دلم زنده می کند !  ساختمان اداری فنی پیمانکار ،  اتاقهای کارگری ، آشپزخانه ، سرویس های بهداشتی و ... همه و همه ساخته شده اند . سنگ شکن و بچینگ نصب شده اند و خلاصه همه چیز برای شروع بی دردسر یک کار ، آماده است . فقط یکی دو ماهی کار می برد تا سرویس های بهداشتی که وضعشان افتضاح است را بازسازی کنیم ، یکی دو تا حمام دیگر بسازیم . سیستم تامین آب کارگاه ، که تمام نکات غیر بهداشتی را در خود جمع کرده بهسازی کنیم و  در ساختمان اداری فنی هم یک آبدارخانه و یک حمام بسازیم و یک اتاقش را خوابگاه پرسنل فنی کنیم و یک تمیزکاری اساسی در کل کارگاه .  و نهایتا فکری به حال یکی دو تا باغچه جلوی ساختمان ها .  

اینها دو ماهی وقت می خواهند . دو ماهی که در حین آن ، کار را نیز ادامه می دهیم . بلدوزر ها ، بیل مکانیکی ، کامیونها ، گریدر ، آبپاش ، غیطک ، تراک میکسر و ... همه و همه مشغول می شوند . کارگاه از روز ده دوازدهم به بعد شلوغ می شود . راننده ها ، کارگرها ، سرویسکارها و مکانیک ها ، امور مالی ، مهندس ها و ... همه و همه در چند تا اتاق کنار هم زندگی می کنیم تا کم کم همه چیز آماده شود .

روزهای تجهیز کارگاه از سخت ترین روزهای یک پروژه است . به خصوص اگر پیمانکار شرکتی دولتی باشد . شرکتی که بخواهد با قوانین مسخره و دیدگاه  اداری ِ در حد دو ریال و دهشاهی ، پروژه های بزرگ انجام دهد ! آن وقت برای گرفتن یک کارگر روزمزد که حقوقش روزی هفت هشت هزار تومان است باید فقط ده دوازده هزار تومان کاغذ و فرم و برگه و تعهد و استعلام و کوفت و زهر مار پرکنی ! برای خریدن لوازم مورد نیاز کارگاهی در دل بیابان های جنوب ، با دفترنشینان شهرستان و استان و آخر سر هم پایتخت مکاتبه کنی و مجوز بگیری که آخر سر چند تا آفتابه بخری و بگذاری در خلایی که با پشت سر گذاشتن همین مجوز ها ساخته ای !

روزهای سخت شروع کارگاه یکی از پس هم می آیند و می روند . هنوز اتاق ها را به طور کامل تجهیز نکرده ایم . فقط دو تا اتاق برای پرسنل و یک اتاق برای مهندس های کارگاه رو به راه کرده ایم . اتاقهایی که سوت و کورند . این سوت و کوری می تواند حوصله های سر رفته را به جاهای نامناسب سوق دهد . بعد از کار روزانه ، نشستن جلوی ساختمانها و حرف زدن ، تنها سرگرمیِ آدمهای کارگاه است .  گاهی وقتها هم که حوصله اش باشد ، غروبها ،بساط  فوتبال با دروازه های هندبالی در کارگاه به راه است . فوتبال بر روی زمین خاکی و شنی که یکبار زمین خوردن روی آن ، زانوی شلوار و پوست دست و خیلی جاهای دیگر را جر می دهد !

تنها چیزی که می تواند شبهای کارگاه را از سوت و کور یودن و نشستن در محوطه و حرفهای صد تا یک غاز زدن ، بیرون بیاورد تلویزیون است . تلویزیونی برای دیدن مسابقات فوتبال جام ملت های اروپا . جامی که با شگفتی شروع شده است . شگفتی در همان بازی افتتاحیه . شکست پرتغال میزبان در مقابل یونان بی ادعا و بی شانس !  حالا مرحله گروهی و حذفی و یک هشتم و یک چهارم و نیمه نهایی تمام شده و همان دو تیم بازی افتتاحیه به فینال رسیده اند . پرتغال و یونان . امشب مسابقه ی فینال است . مهدی ، کارپرداز کارگاه را صدا می زنم :

-         مهدی چی شد خرید تلویزیون ؟

-         مهندس جان در خواستش رو برای دفتر  فرستادم !

-         منظورم این نبود که چکار کردی و چکار نکردی ! منظورم این بود کی دو تا تلویزیون میاری توی کارگاه ؟

-         مهندس هنوز مجوز خریدش نیومده ...

مهدی سالهاست با این شرکت دولتی کار می کند و هم قوانین و مقررات شرکت را خوب می داند و هم اخلاق آدمهای دفتر نشین شرکت را .  طرف دیگر هم منم که هم این ها را می دانم و هم می دانم که کارگاه قوانین خودش را دارد ! سعی می کنم خونسرد باشم .

-         مهدی جان هر مشکل دیگه و هر  قصه و حکایت دیگه ای هم هست بگو .

-         مجوز که از دفتر مرکزی بیاد مهندس جان باید بگردیم تلویزیون ساخت ایران پیدا کنیم .

-         دیگه !

-         بعد پیش فاکتور بگیریم و بفرستیم دفتر استان .

-         بعد ؟

-         بعد اونها پولش رو بریزن به حساب کارگاه و من برم تلویزیون بخرم .

-         اون وقت اینها چند روز  دیگه طول می کشه ؟

-         یه هفت هشت ده روز دیگه !

-         بعد ما بشینیم فینال عمه ی دفتر مرکزی رو ببینیم ، آره ؟

مهدی ساکت می شود و به زمین خیره می شود . جواد را صدا می زنم که بچه ی همین شهر است و روزهای قبل از شروع کار و روزهای اول کار ، رانننده و کارپرداز و تعمیرکار و انبار دار و همه کاره ی کارگاه بود !

-         جواد اون فروشگاهی که ازش کولر گازی گرفتیم اسمش چی بود ؟

-         اون که نقد خریدیم یا دومی ؟

-         دومی !

-         فروشگاه ناجی .

-         آهان ! ماشینو سوار شو بریم سراغش .

دشت های پوشیده از سنگهای سیاهِ سوخته از هرم داغ آفتاب را پشت سر می گذاریم . نخلستانهای خشکیده و سوخته از بی آبی و بی صاحبی را رد می کنیم و از بستر رودخانه های مانده در حسرت آب می گذریم . هفت کیلومتر جاده ی خاکی تمام می شود و بعد از شش هفت کیلومتر جاده ی آسفالت به شهر می رسیم و می رویم سراغ فروشگاهی که صاحبش را اتفاقی یافتیم و او مردانگی کرد و برای  ما به  حرمت کارمان اعتبار قائل شد و شد طرف حساب همه ی نسیه خری های ما در این شهر غریب ! .

-         سلام بر حضرت ناجی . ما رو که هنوز یادته قربان ؟!

-         اختیار داری مهندس جان . بفرما بشین چایی بریزم .

-         قربونت . اگه هنوز از ما بیزار نشدی بگو ببینم تلویزیون چی داری ؟

-         کلا  دو تا 24 اینچ دارم . یه سونی ، یه ال جی . هر دو  اصل .

-         هر دو تا رو بده . فردا مهدی میاد فاکتورشون رو می گیره . ده پونزده روز دیگه هم پولش رو میدیم . در ضمن خیلی هم اردات داریم !

هوا هنوز تاریک نشده که تلویزیون ها ، یکی در اتاق پرسنل فنی و یکی در اتاق  راننده ها روشن می شوند .

شب ، در خوشحالی پرسنل و تماشای  تکرار فراموش نشدنی باخت پرتغال در مقابل یونان در فینال جام ملت های اروپا  به نیمه می رسد . من طرفدار پرتغالم . یکی دو تا از بچه های فنی از یونان طرفداری می کنند و بازار کرکری خواندن را رونق می دهند ! اما برد و باخت هیچکدام از تیمها مهم نیست ! مهم این است که با هر گلی ، هر تیمی که بزند سوت و کوری کارگاه در هیاهوی پرسنل غرق می شود . مهم این است که با هر حرکت زیبای هر بازیکن از هر تیمی و با ایجاد هر موقعیتی ، هیجان و هیاهو در شب سیاه و تار کارگاه پخش می شود . مهم نیست که پرتغال  می بازد ، مهم نیست که یونان می برد . مهم نیست که حالا کلی درگیری خواهیم داشت برای تامین پول تلویزیونها و گرفتن مجوز ، مهم این است که در یادداشت های شبانه ی پیش از خوابم می نویسم :

_ امشب شادترین مردمان روی زمین یونانی ها بودند و پرسنل کارگاه من !!

+ نوشته شده در  سه شنبه بیست و هفتم خرداد 1393ساعت 23:55  توسط مجید  | 

خاطرات فوتبالی کار و کارگاه .

خاطرات فوتبالی کار و کارگاه .

1-      جام جهانی 2006

در کارگاه سد خاکی حاجی آباد همه جور سر و صدایی بلند می شود به جز صدای تلویزیون ! اینجا صدای ماشین آلات ، سرو صدای کارگرها و پیمانکارها در طول روز ، صدای شهرام ناظری و شجریان بر روی اسپیکرهای کامپیوترهای دفتر فنی ، هیاهو و جنجال پرسنل در غروب کارگاه و در بازی والیبالی که هیچ قانونی ندارد ، صدای اعصاب خراب کن موتورهایی که بی وقفه دنبال هیچ می روند و برمی گردند ، سر و صدای خر سیف الله ، عشایری که روبروی کارگاه چادر دارد و ... همه جور صدایی از همه چیز در می آید به جز صدای تلویزیون !

حالا اما جام جهانی فوتبال شروع شده است . جام جهانی 2006 . در  بی پایانی ها و خستگی های کار ، فوتبال ، دیدنش ، کرکری خواندنش و شرط بندی هایش می تواند جذاب باشد و دلپذیر . برای دیدن بازی اول تیم ایران ، خودمان را در خانه ی یکی از استادکارهای محلی دعوت می کنیم !! تجربه ای که حالیمان می کند برای بازی دوم این کار را نکنیم !

و برای بازی های بعدی که به نظرمان زیبا باشند و حساس ، به هر بهانه ای یا به کارگاهی دیگر می رویم ، یا در مغازه ای در شهر پلاس می شویم و نیم بند بازی را می بینیم و یا می رویم روی تپه ی کنار کارگاه و با موبایل از این و آن می پرسیم ! انگار نتیجه ی هر بازی خیلی برای ما و سرنوشت ما مهم باشد !  

امشب اما بازی پرتغال و هلند است . دو تیمی که بعد از برزیل بیشترین طرفدارها را در بین بچه های فنی کارگاه دارند . زمان بازی آخرهای شب است و نه می شود در مغازه های شهر کوچکی مثل حاجی آباد دنبال تلویزیون گشت و نه می شود خانه ی کسی مهمان شد !  دو گزینه پیش رو داریم :

-          بریم خونه ی نظارت !

این نظر یکی از بچه های دفتر فنی است . نظری که بااکثریت آراء ما پنج شش نفری که می خواهیم به هر قیمیتی بازی را ببینیم ، رد می شود . گزینه ی دوم پیشنهاد مهندس ماشین آلات است که از کرمان آمده و شب در اینجا گیر افتاده است !

-          یه موتور برق کوچیک برمی داریم با تلویزیون و می ریم توی شهر ، یه جا زیر اندازی پهن می کنیم و بازی را می بینیم !

پیشهاد جالبی است !  یک تلویزیون 14 اینچ سونی که تا مدتها درون یخچال خراب کانکس سرپرست کارگاه جا گرفته بود، تنها تلویزیون کارگاه است ! تلویزیونی که بعد از بیرون آمدن از یخچال هم بشتر نقش دکور را بازی می کرده است ! تنها یکماهی شاید توسط یک سی دی پلیر چند فیلم با آن تلویزیون دیده شده است !

تلویزیون را برمی داریم . من ، پسرم و مهندس های کارگاه . فوقانی ، باقریان و گمانم سلطانی و جعفری . یکی تلویزیون را می آورد . یکی فلاسک چایی . یکی زیر انداز . یکی پاکت تخمه ی آفتابگردان و ...  . موتور برق بنزینی قرمز رنگ را هم بر می داریم می گذاریم پشت وانت و از کارگاه بیرون می زنیم . سکوت شب را تنها صدای شغال ها می شکنند و صدای حرکت وانت ما ، از کارگاه به سوی محلی برای دیدن مسابقه فوتبال هلند ، پرتغال .

می رویم بالای تپه ای که در انتهای شمالی شهر حاجی آباد قرار دارد . تپه ای که به نوعی پارک و محل گشت و گذار هم هست ، اما نه در این موقع شب !  زیر اندازی را که آورده ایم پهن می کنیم . موتور برق را ده پانزده متری آنطرفتر می گذاریم . کابلش را وصل می کنیم و  استارت می زنیم . در سکوت نیمه های شب حاجی آباد سر و صدای موتور آنقدر بلند است که انتظار هر اعتراضی را از خانه های اطراف – که حداقل 100 متر دورترند – داریم ! اما کسی را با ما کاری نیست . پاکت تخمه ی آفتابگردان را می گذاریم وسط و می نشینیم به تماشای بازی فوتبال . کم کم بازی تبدیل می شود به میدان نبرد گلادیاتورها . با هر کارت زردی که بازیکنان هر تیم از داور می گیرند ، سر  و صدا  و خنده های ما هم بلندتر می شود . باید آنقدر بلند حرف بزنیم که صدایمان در صدای موتور برق گم نشود . کم کم بازی به انتها می رسد . نبرد جانانه ای که بعدها به عنوان نبرد نورنبرگ معروف می شود .

نبردی که برای ما هم نبرد بین خنده و داد و فریاد بود با صدای موتور بنزینی . نبردی بین شادی زودگذر و دلخوشی الکی با خستگی کار بی پایان و گرفتاری های همیشگی و دوری از خانه و خاطرات . نبردی بین روشنایی تلویزیون 14 اینچ سونی با تاریکی نیمه شب یک شهر کوچک . نبردی برای پیوند انسانها ، پیوندی میان هلهله های استادیوم در شهر نورنبرگ آلمان و هلهه های ما در جایی نزدیکی کار و کارگاه .

بازی که تمام می شود ، و ما که به کارگاه می رسیم ، تنها صدا ، صدای ماشین وانت است و سگ سیف الله و زوزه ی دور دست شغالها . ساعاتی دیگر روز می شود ، کار شروع می شود و نبرد فوتبال به خاطرات کارگاه پیوند می خورد . 

+ نوشته شده در  سه شنبه بیستم خرداد 1393ساعت 23:58  توسط مجید  | 

« تلاقی خاطرات کویر تا کوه ، در توازی خطوط تن تا ریل »

پیش نوشت : این نوشته از خاطرات قدیمی است . از سالهای دور . بعدها و در روزهای شروع وبلاگ «سومین فصل مبهم » این متن در تاریخ 20/11/1386 در آنجا گذاشته شد . وحالا بعد از سالها در اینجا !

-----------------------------------------------------------------------------------

 

« تلاقی خاطرات کویر تا کوه ، در توازی خطوط تن تا ریل »

  

... تا به اول تونل برسی . روی فرشی از سنگ ، از بالاست ،  کنار ریل بنشینی و تکیه به دیوار تونل بدهی و تن به خنکای سایه و باد ِ اول تونل بسپاری .

-       « آدم رو حال میاره این باد ... »

-       « انگار که یهو از جهنم بیافتی توی زمهریر ! »

     نه ! اینطورها هم نیست . تکه ای از جهنم نیست . بی گمان اینجا تکه ای از جهنم نیست . تکه ی جهنم جای دیگری بود . جایی میان آفتاب و خشت و زلزله . جایی که گرد و خاک و داد و فریاد ، همه با هم به هوا می رفت . اینجا نباید تکه ای از جهنم باشد ، با این آب ِ گل آلودش . یادگار همیشگی سیلاب . با این سنگابهای گرم و سنگهای سیاه و داغش . و با این عرق ریزان ِ در سایه و آفتاب . با همه ی اینها ، باز هم  تکه ای از جهنم نیست . اگر چه که بی گمان تکه ای از بهشت هم نیست – که ندیده ای– و زمهریر که هیچ !

    نکند برزخ است ؟ شاید برزخ است ! بی گمان اول تونل باید برزخ باشد . و دیگر جاهای اینجا ، هیچ ؛ نه بهشت ، نه جهنم ؛ تکه ی گمشده ای از چیز ِ گمشده ای که پیدایش نکرده ای !

-       « نه به گرمای نفس بُر ِ اون بالا ، نه به خنکی ِ دلچسب اینجا ... »

   خنکای دلچسب این باد ، مثِل سردی دلچسب آن چشمه ی عجیب است میان ِ آن تکه ی جهنم ، وقتی هر کسی آوار می کاوید و چهار تا جنازه را از زیر آوار بیرون می کشید و در آب چشمه ، می شست و بغضش را در سردی آن آب ، فرو می برد و فرو می خورد.

-       « اگه زیر گلدسته های مسجد خرابه رو هم می گشتیم ، شاید مادره رو ... »

-       « سرت رو توی آب ببر ، ببین وسط این کویر ، چه نعمتیه این چشمه ... »

     میان اینهمه کوه ِ در خشم و اینهمه آبِ در خروش ، اینهمه صخره و سنگ و سنگینیِ هُرم آفتاب ، بی گمان خنکای بادِ دم ِ تونل ، بیکران نعمتی است . گر چه کران تا کران ِ چشم دید ِ تو ، صخره باشد و تکه ای آسمان در بالا و در دو سوی ، دهانه ی دو تونل . تونلِ بعد از پل و این تونل ، که هی باید درون ِ آن بروی و هی سوت بزنی و گاهی ، چکه ای آِب روی سرت بیافتد . و تو روی تراورس ها ، در تاریکی تونل و کورسوی نور چراغ قوه ، قدمهایت را بشماری . هر شصت قدم یک پناهگاه . یکی چپ ، یکی راست . و نه آفتابی هست و نه آسمانی و نه رودی . اما اگر باشد ، داغ ِ داغ .   

     در جهنم اما پناهگاهی نبود . نه چپ ، نه راست . همه ی پناهگاه ها قتلگاه شده بودند در آن جهنم . انگار تنها می شد به مرگ پناه برد . از مرگ به مرگ .  از قتلگاه به آغوش قاتل فقط می شد پناه برد . فرار ی هم نبود .

   گرما و سیاهی و سوت . مگر بادی بیاید و بفهمی که قطاری می آید . و فرار کنی . قدمهایت را حالا تند تر برداری و عددها را سریعتر بشماری . تا درون ِ پناهگاهی بایستی و بمانی تا قطار بیاید و بگذرد . و تو با چراغ قوه ، روی تراورس ها و ریل ها نور بیاندازی و ببینی که انگار قلبی می تپد . قلب قطار یا قلب ریل ؟ 

-       « قطار که از جلوت رد می شه ، انگار زلزله همه ی تونل رو روی سرت خراب می کنه ... »

     اما در آن جهنم که قطار نبود . هیچ قطاری به جز ردیف ِ قلبهای له شده ی درون هرپارچه ای به جای کفن . کنار هم ، کنار چشمه . یک ردیف ، دو ردیف ، ده ردیف ، تا چشم جرات دیدن داشته باشد ، ردیف به ردیف .

    و در آن جهنم ، به جای زوزه ی گوش خراش ِ هم آمیزی ِ ریل و قطار ، ناله های مادری بود و گریه های همه . گریه های همه برای بچه های همه ی مادر ها که نبودند . یکی هم مادری که بچه ی ششمش نبود . پنج بچه ی دیگرش هم نبودند ، بودند ، اما زنده نبودند . ششمی اما ، انگار که نبود ، بود ، اما سرش نبود و جنازه اش درون چشمه ، بی سر مانده بود در انتظار تکه پارچه ای ، کفنی ، و سرش زیر خروار خروار آهن و آجر و آوار .    

 

چهارصد متر که رفته ای ،  جریان هوا ، تو را به فریاد می آورد :

- « قطار ... قطار ... »

و نفر جلویی دوان دوان نور چراغ قوه را  روی دیواره های تونل می اندازد .

- « پناهگاه سمت چپه .... »

صدای عبور آهن از روی آهن . صدای اضطراب . صدای هراس .

-       « پناهگاه قبلی که  سمت چپ بود ... »

   حالا نور قطار ، سایه های هراسان را روی کف و دیوارهای تونل به دویدن وا می دارد . نور چراغ قوه روی حفره ای درون دیواره ی تونل می افتد .

-      « پناهگاه ... پناهگاه ... »

   و آخرین نفر که داخل می شود ، غول آهنین ، سوت کشان ، از جلوی  پناهگاه می گذرد . حرکت کوهی از آهن روی خطوط موازی آهن . جراغ قوه را روی ریل می اندازی .

   - « قلب ریل دارد می تپد !! »

    تپش قلب مانند ِ ریل زیر چرخ های بی شمار قطار ! مثل تپش قلب در ضربان عبور خاطرات . سیاهی تونل با سرسام سوت قطار و سرفه های سینه های خسته ، گره می خورد . سینه های خسته از کار . از غربت . از کار در غربت . خسته از راه . خسته از تونل . خسته از فرار از هرم آفتاب ، تا یافتن پناهگاهی در گریز از سایه ی مرگ ، در زوزه ی عبور قطار . امتداد نگاهت ، به بن بست واگن های باری ختم می شود . و هرچه چراغ بیاندازی ، نور کمرنگ آن ، تنها در شمارش واگن ها کمکت می کند !

- « لامصب تمام شدنی نیست ! » 

- « قلب ریل است که زیر بار چرخ های قطار می تپد ، تمام اگر بشود که تمام است ! »

    تمام شده بود اما . زیر آوار گلدسته ی مسجد ، قلب مادری تمام شده بود و تمام بچه های دنیا دنبال او بودند . با تمام بیل های دستی شان ، و با تمام بیل های مکانیکی دنیا . آوار اما اگر چه آوار گلدسته ی مسجد بود ، قلب مادر را از جا کنده بود و ...

     بهتر است سوت بزنی و از تونل بگذری . بهتر است چشم به بی انتهایی تاریکی بدوزی و سعی کنی از فضای میان توازی دو ریل عبور کنی . کجا به هم می رسند این ریل های موازی ؟ این خطوط سرد موازی آیا به هم می رسند هرگز ؟ تا چشم کار می کند ، نه . اما یکجا همه ی این خطوط به هم می رسیدند . یک جایی میان گریه و فریاد و آب و اشک ، خطوط موازی را درون فرغون یا درون وانت به هم می رساندند تا در دل خاک ، جایشان دهند .

     اینجا اما خطوط موازی از درون تونل بیرون می آیند ، از روی پل می گذرند و در تونل بعدی تو را سخت به وسوسه ی کنکاش توازیشان می کشانند . خسته ای اما . و بی خیال خطوط موازی می شوی . شکی نداری که آخرسر ، خط های ریل نیز موازاتشان به هم خواهد خورد .

    حتی توازی عمود گلدسته های مسجد نیز به هم خورده بود . خطوط متنافر شده بودند . یکی بر روی زمین . یکی سوی آسمان . در زیر آوار ِ این یکی ، مادری له شده برزمین ، و بر بلندای آن یکی ، مردی دست به دعا ... . و چشم بر دست مردمان بیل به دست . و مردمان بیل به دست ، چشم بر هیبت ناموزون بیل مکانیکی ، تا مگر آوار ِتوازی ویران شده را بردارد و برنمی دارد . که رخصتش نمی دهند که به حریم گلدسته وارد شود . 
    اینجا اما حریمی نیست . از تونل بیرون می آیی . از تونل زمان هم باید بیرون بیایی . لختی دیگر ، در فرامشی هر خط و هر موازاتی ، باید در خانه ای کنار ایستگاه بنشینی و گوش به سوت قطار بسپاری و هی بیایند و بروند و از کار بگویند و از خاک که باید جابجا شود و از سنگ که باید برداشته شود و از پل که باید ساخته شود و از راه که باید بگذرد از میان کوه . و پشت به کوه داشته باشی مگر که مدام از  کابوس خطوط موازی اجساد کنار هم ، فرار کنی به سوی خطوط موازی ریل های درون تونل که عبور قطاری شاید فرارت دهد به پناهگاهی درون سیاهی و سرسام .

----------------------------------------------------------------------------------   

  در انتهای همه ی خستگی ها و خواب ِ همه ی تن های خسته ، تن به نوشتن می دهی . از کار در اوجِ زلزله تا زلزله در اوج ِکار . فردای دوری شاید کسی این ها را بخواند و بگوید :

-       « باز هم قصه نوشته ای ؟ »

 و دیگری بگوید :

-       « نه ! هنوز باید پخته تر شود تا یک قصه شود ! »

 

+ نوشته شده در  سه شنبه سیزدهم خرداد 1393ساعت 6:40  توسط مجید  | 

خاطرات قدیمی خانه ی قدیمی

حاصل عمرم سه سخن بیش نیست

خام بدم ، پخته شدم ، سوختم ! ( حضرت مولوی )


من چهارم دبستانم . یکی از برادرها اول راهنمایی و یکی دیگر سوم راهنمایی . پسر همسایه هم هست . او هم اول راهنمایی است . در اتاق پایینی جمع شده ایم . امتحانات تمام شده اند و مدرسه ها تعطیل . اول ما دبستانی ها تعطیل شده ایم و بعد راهتمایی ها . طبق یک قرار نانوشته ، بلافاصله بعد از آخرین امتحان ، همه در اتاق پایینی جمع شده ایم . مثل سال گذشته . مثل سالهای گذشته .

دور و برمان پر از کتاب درسی است . کتابهای من . کتابهای برادرها . کتابهای پسر همسایه . از هر کجای دیگر هم که توانسته ایم ، کتاب جمع کرده ایم . کوهی از کتاب دور و برمان ریخته است . در اتاق فقط ماییم و کتابها . چند تا آجر هم هست . آجرهایی که هر کدام یکی دو تا زیر پایمان گذاشته ایم و نشسته ایم میان کتابها .

مثل هر سال اول بحث می کنیم که از کدام کتاب شروع کنیم . یکی می گوید دینی . یکی می خواهد اول از ریاضی شروع کنیم . یکی دیگر از حرفه و فن می گوید که من نمی دانم چه کتابی است ! و آخرین نفر هم می خواهد از کتاب علوم شروع کند . به توافق نمی رسیم . هیچکدام به نفع دیگری رای نمی دهیم ! از آن گذشته ، همه مان می دانیم حوصله ی جدا کردن و دسته بندی کتابها را هم نداریم . شاید دلیل واقعی تلاشمان برای توافق نکردن نیز همین باشد ! دلیل دیگرش این است که جدا کردن کتاب ها این خطر را دارد که بعد ، یک نفر مجبور بشود سراغ کتابهایی برود که زیاد دوست ندارد ! اما وقتی نظمی نباشد ، هر کس از هر کتابی می تواند استفاده کند . تصمیم می گیریم هر کسی از هر کتابی که دوست داشت شروع کند ! اولین کتاب را دلخواه بر می داریم . اما می دانیم که از کتاب دوم به بعد ، هر چه دم دستمان رسید بر می داریم . خواه علوم باشد یا دینی . فارسی باشد یا انگلیسی ! دبستانی باشد یا راهنمایی . هر کتابی دم دستمان برسد برمی داریم و برگ برگش را از هم جدا می کنیم .

من به کتاب فارسی که می رسم شعری از آن را می خوانم .

ای نام تو بهترین سرآغاز ، بی نام تو نامه کی کنم باز

...

به بیت های بعدی نرسیده ، کتاب دست پسر همسایه است و دارد برگ برگ می شود ! سر و صدای پاره کردن کاغذها و خنده ها و حرفهای ما اتاق را پر کرده است . در کمتر از یکساعت ، تلی از کتاب تبدیل می شوند به کوهی از برگ های جدا از هم . تقریبا کف نیم بیشتری از اتاق پر از برگهای کتاب شده است . کار برگ برگ کردن کتاب ها که تمام می شود ، شروع می کنیم به ساختن موشکهای کاغذی . هر کس به شیوه ی خودش موشک می سازد . یکی لبه های نوک موشکش را برگردان می زند . یکی لبه های بال های موشکش را یک تای اضافی می زند . یکی موشک بال دراز درست می کند و یکی موشک بال پهن !

کم کم اتاق می شود فضای پرواز صدها موشک کاغذی . بعد فضا برای پرواز موشک ها کوچک می شود . برخی موشک ها برو هستند و نیاز به فضایی بیشتر از اتاقق پایینی دارند . پنجره های اتاق را باز می کنیم . موشک ها در حیاط خانه به جولان در می آیند . آسمان خانه و زمین و باغچه را موشک های کاغذی تسخیر می کنند . جشن پایان سال ما در یک نیم روز شروع و تمام می شود . جشنی که نه شاگرد اول بودن در آن مهم است نه تجدیدی داشتن و نه مردود شدن ! همه با هم جشن می گیریم . جشن موشک پرانی !

نزدیک ظهر که می شود ، قبل از آمدن بزرگترها به خانه ، سوت پایان جشن زده می شود . در چشم به هم زدنی تمامی موشک ها جمع آوری می شوند و در تنور خانه ، در اتاق سیاهه ، تبدیل به آتش می شوند و به خاکستر . تمام مکتوبات یک سال تحصیلی تبدیل به تلی از خاکستر می شوند . خاکستر خاطرات سال های دبستان .

------------------------------------------------------------

پ ن 1 شگفتا که در سالهای بعد از درس و مدرسه ، همانقدر برای جمع کردن ورق پاره ی کتابهای داستان و شعر و ... ولع داشتم و دارم -  که در آن سالها، برای موشک پرانی و آتش سوزی با کتاب های درسی ! 

پ ن 2 لطفا نصیحت نکنید ، بله می دانم کار خوبی نبوده است ! اما اعتراف می کنم که حسرت به آتش کشیدن کتابهای راهنمایی و دبیرستان بر دلم ماند ! آنها را فقط دور می ریختیم ! البته هر کامنتی را پاسخ خواهم داد حتا اگر نصیحت باشد !!

پ ن 3 اگر به جای آنهمه کتاب که برخی به خاطرات خوب و برخی به خاطرات تلخ ما تبدیل شده اند می گفتند خودتان هر چه دلتان می خواهد بخوانید ، راستی و به راستی چند درصد آن تحمیلیات را بری خواندن انتخاب می کردیم ؟!

+ نوشته شده در  سه شنبه شانزدهم اردیبهشت 1393ساعت 20:51  توسط مجید  | 

آزمایش علوم .

   خانم معلم کلی تاکید کرده که مبادا در خانه دست به انجام این آزمایش بزنیم ! بعد بیشتر تاکید کرده که اگر خواستیم این کار را بکنیم حتما جایی باشد که خلوت باشد و درون فضای بسته نباشد . البته بیشتر از همه ی این ها تاکید کرده که حتما هنگام آزمایش یکی از بزرگترهایمان هم حضور داشته باشد که نگذارد اتفاق ناگواری بیافتد و یا اگر اتفاقی افتاد بتواند کاری کند ! خانم معلم پیش بینی تمام حالات ممکن را داشته است !

   کتاب علوم کلاس چهارم از کتاب های دوست داشتنی است . کتابی است که به بچه ها انگیزه ی دانشمند شدن می دهد ! امروز درسمان در مورد مایعات مختلف بود . خانم معلم گفت :

-         نفت از آب سبکتره . یعنی با یه آزمایش ساده می شه اینو فهمید . اگه تو یه ظرف یه کمی آب بریزید و یه کمی نفت ، بعد کبریت بزنید ، اون چیزی که توی ظرف هست آتیش می گیره . چرا ؟ چون نفت سبکتر بوده و روی آب ایستاده .

   خانم معلم خودش چند دقیقه بعد و از هیجان سئوال­های دانش آموزهایش می فهمد که با گفتن این درس ، آتش به خیلی جاها افکنده است ! همه می خواهند بروند و این آزمایش جذاب را انجام دهند . برای همین ، خانم معلم اول دستپاچه و بعد خونسرد ، تاکیدات خود را چندین و چند بار برایمان تکرار می کند . تقریبا التماس می کند که مبادا دست به آزمایش بزنیم !

  دو سه ساعتی می شود که از دبستان برگشته ام . پدر نهارش را خورده و چرت بعد از ظهرش را زده و رفته مغازه . بزرگترها هم هر کدام دنبال کاری رفته اند . یک کاسه ی مسی از مادر می گیرم .

-         کاسه برای چی می خوای ؟

-         معلممون یه آزمایش داده که انجام بدیم .

کاسه ی مسی را می گیرم . از شیر آب حیاط ، نیمی از کاسه را پر از آب می کنم . بعد یواشکی و به دور از چشم مادر ، با کبریتی که قبل از آن از آشپزخانه کش رفته ام ، می خزم درون اتاق سیاهه . از بشکه ی نفت کنار دیوار سیاه ، کمی نفت می کشم و می ریزم درون کاسه . کاسه را می گذارم وسط اتاق سیاهه . دو سه قدم از کاسه دور می شوم و یک کبریت روشن می کنم . قبل از آنکه کبریت را داخل کاسه ی آب و نفت بزنم هزاران فکر از ذهنم عبور می کند . اگر آتش زیاد شد چکار کنم ؟ اگر آتش پخش شد چکار کنم ؟ اگر آتش به بشکه ی نفت رسید چکار کنم ؟ اصلا چرا باید این آزمایش را انجام دهم ؟ خوب معلوم است که روی کاسه پر از نفت است . ولی نه ! شاید آب و نفت با هم قاطی شده باشند . و .. هزارن اگر و هزاران شاید دیگر . اما بالاخره دل به دریا می زنم و از همان فاصله ی چند قدمی ، کبریت روش را پرت می کنم سمت کاسه . کبریت به کاسه نرسید خاموش می شود . می روم جلوتر . حالا دستم را که دراز کنم ، می رسد بالای کاسه . کبریتی روشن می کنم و می برم بالای کاسه و مس اندازم درون کاسه . کبریت با صدای جلز ، خاموش می شود . آزمایش دارد نتیجه ی عکس می دهد . نکند آب روی نفت جمع شده است ؟ حتما شعبه ی نفتی ، آب با نفت قاطی می کند و می فروشد ! به هر قیمتی شده باید این موضوع را ثابت کنم !

با هزار بدبختی ، در سوز و سرمای زمستان ، بشکه را در خیابان و پیاده رو غلت بدهیم و هی از شدت سرما دست هایمان را جلوی دهامان بگیریم و ها کنیم و برویم و برسیم به شعبه ی نفتی . صبر کنیم تا ببینیم آن فروشنده ی بداخلاق حوصله دارد نفت بدهد یا نه ؟ اصلا نفت دارد یا نه ؟ بعد دوباره بشکه را بغلتانیم و بیاوریم و پولش را هم داده باشیم که چی ؟ که آب خریده باشیم ! باید مچش را بگیرم . ولی اول باید مطمئن شوم .

جلوتر می روم . کبریتی روشن می کنم و درون کاسه ی نفت و آب فرو می برم . دوباره کبریت با همان صدای آشنا خاموش می شود . هیچ اتفاقی نمی افتد . یا نفت فروش مقصر است یا خانم معلم می خواسته سر به سر ما بگذارد ! ولی حالا دیگر به هر قیمتی شده من باید این کاسه را آتش بزنم . دور و بر اتاق سیاهه را نگاه می کنم . یکی دو تکه مقوای کارتن پیدا می کنم . مقوا ها را تکه تکه می کنم و درون کاسه می ریزم . یک تکه ی کوچک مقوا برمی دارم و بعد کبریتی روشن می کنم . گوشه ی مقوا را آتش می زنم و می اندازم درون کاسه . مقوا می سوزد و آتشش کم کم به بقیه ی تکه های مقوا می رسد . ناگهان تمام مقواها و پس از آن تمام کاسه می شود آتش !

انگار نه نفت فروش متقلب بوده و نه خانم معلم با ما شوخی کرده ! هول می شوم . اگر کسی بیاید و آتش را ببیند حسابی توی دردسر می افتم ! از کف اتاق ، خاک و خاکستر و هر آت و آشغالی که درون دستهایم بیاید را جمع می کنم و می ریزم روی آتش . خاکها باعث می شوند تا کاسه لبریز شود و نفت و آتش هم از کاسه بیرون بریزند . یک مشت خاک محکمتر می ریزم روی آتش . آتش گُله گُله به اطراف می پاشد . حالا بیشتر از آنکه لذت ببرم یا حتی هول شده باشم ، ترسیده ام . فکر می کنم الان است که تمام اتاق سیاهه آتش بگیرد . ترس برم داشته است . ترس از آتش گرفتن اتاق از یکسو و ترس از رسیدن یکی از بزرگترها از سوی دیگر ! باید قبل از آنکه کسی برسد کاری کنم . دور و بر اتاق سیاهه را می گردم . یک بیل دسته شکسته پیدا می کنم . با بیل ، از کنار تنور خاکستر بر می دارم و با ترس و لرز ، روی کاسه می ریزم . کم کم آتش درون کاسه هم دارد شدتش را از دست می دهد . بعد بیل پشت بیل ، خاکستر بر می دارم و می ریزم ، تا آتش و نفت و آب و کاسه همه با هم زیر خاکستر دفن می شوند !

به حیاط می آیم . نفس نفس می زنم . شیلنگی را که به شیر آب حیاط وصل شده برمی دارم . آب را باز می کنم و صورتم را می گیرم زیر شیلنگ آب ! بعد ، آرام و بی سر و صدا می روم داخل اتاق و مشغول نوشتن مشق هایم می شوم . بعد از نوشتن مشق ها و قبل از آنکه شب شود و همه به خانه برگردند ، می روم داخل اتاق سیاهه و کاسه را که حالا شکل و قیافه ی قبلی را ندارد ، از لای خاکسترها بیرون می آورم و درون حیاط می شویم و تحویل مادر می دهم .

-         چرا این کاسه به این روز افتاده ؟

-         خوب روش آزمایش انجام دادم اینجوری شد !

-         توی مدرسه به شما خرابکاری فقط یاد می دن ؟ ذلیل مرده ! این کاسه دیگه به چه درد می خوره ؟

خودم را به نشنیدن می زنم و می روم سراغ کتاب هایم . خودم را سرگرم کتاب علوم می کنم . کتابی که به آدم حس دانشمند شدن می دهد .

 

پ ن 1 :روایتی از سال 1356 . این قافله ی عمر عجب می گذرد . 

پ ن 2 -  این متن بخشی از مجموعه ای است با عنوان : خانه ی قدیمی ، خاطرات قدیمی . شاید وقت آن باشد که چارو از فضای اختصاصی کار و کارگاه کمی بیرون بیاید . شاید ! نمی دانم این کار باید بشود یا نه ؟!

پ ن 3 - متن هفته ی پیش ادای دینی بود به یکی از نخبه ترین مردان این دیار . شاید ایرانِ آینده ، خود را مدیون او بداند . فقط ای کاش دانش او و آنچه از او باقی مانده ، در راه افزایش رفاه و آسایش مردم به کار رود .

+ نوشته شده در  سه شنبه نهم اردیبهشت 1393ساعت 20:30  توسط مجید  | 

آن مرد ...

یکم : آن مرد آمد .

اوائل بهمن 1366

بعد از بیست و دو سه ساعت زمان و پشت سر گذاشتن هزار و چهارصد کیلومتر راه ، عاقبت اتوبوس لوان تور به مشهد می رسد . از روی تک صندلی ردیف سوم بلند می شوم و پیاده می شوم . برای اولین بار قدم بر خیابان های شهری می گذارم که سالها در آن خواهم ماند . خواهم خواند . خواهم نوشت . خواهم خندید . خواهم گریست و ... .

از درون جعبه ی اتوبوس وسایلم را برمی دارم . یک ساک لوازم شخصی و یک چادر شب که درون آن دو سه تا پتو  و یک تشک جای دارد . رختخوابم !

از خیابان نخریسی یک تاکسی می گیرم و می روم رضا شهر . از روی یادداشت ، آدرس را برای راننده تاکسی می خوانم . ابتدای کوچه ای تاکسی می ایستد . رسیده ایم . پیاده می شوم . ساک و رختخواب را برمی دارم و می روم سراغ خانه ای که پلاکش با پلاک آدرس روی یادداشت یکی است . زنگ می زنم . صبح روز جمعه است . ساعت نه نشده هنوز . نکند خواب باشند ؟ تکند خانه نباشند ؟

صدای مردی می پرسد :

-         کیه ؟

صدایی بم و بی خش .

-         منم !

خودم از پاسخم خنده ام می گیرد . من کی ام ؟ برای کسی که تا حالا ندیده ام من کی ام ؟ مضطربم . خنده ام از اضطراب است . ساک را از روی دوشم می گذارم زمین ، کنار رختخواب .به گره ی چادر شب ور می روم که دارد باز می شود . صدای پایی می آید .  در باز می شود . سرم را بلند می کنم .

-         سلام .

مردی در آستانه ی در ایستاده است . قدی بلند دارد . چهارشانه . سبیلو . لباس راحتی به تن دارد . خاکستری رنگ . بی اختیار جمله ای از کتاب اول دبستان در ذهنم می نشیند : « آن مرد آمد » .

-         بفرمایید .

چهره ی مرد نشانی از تعجب دارد . کمی گرفته به نظر می رسد . انگار اخم کرده است ! نگاهی به سراپای من می اندازد و به ساک و به رختخواب . دوباره ، با لحنی پرسشی تکرار می کند :

-         بفرمایید .

-         من مجیدم .

-         مجید ؟

-         تازه رسیدم ، بچه ها گفتن کلید خونه رو ...

-         ها... مجید تویی ؟

با خنده ای مرا به درون خانه دعوت می کند . و با جمله ای :

-         بیا تو آقای تازه دانشجو !

تعارف های معمول تمام می شوند . مرد ، با تمام ابهت ، می رود و از درون خانه دسته کلیدی می آورد و به من می دهد . کلید خانه ای در همسایگی خانه ی مرد . خانه ای دانشجویی که من و سه نفر دیگر که قبل از من آمده اند ، مدتی در آن خواهیم زیست . برادرم و دیگران . دانشجوهایی که به تعطیلات میان ترم رفته اند و من آمده ام برای ثبت نام در دانشگاه .

سالها آن مرد را خواهم دید . در خانه اش . در دانشکده علوم . در کوچه . در مرور خاطرات شهرمان . در شنیدن خاطرات تحصیل و فارغ التحصیلی اش . در شنیدن صدای خنده های آرام او . در اخم های پنهانش وقتی درس نمی خوانم ! لحظه های زیادی با او خواهد گذشت ، اما برخی لحظه ها هستند که از خاطر زدوده نخواهند شد . برخی چهره ها . برخی نگاه ها . برخی سخن ها . ابهت آن مرد ، ایستاده بر آستانه ی در هرگز از یادم نخواهد رفت . ماندگار خواهد بود ابهت آن مرد برای همیشه .

دوم : آن مرد را می بینم .

 آبان 1392

چند روزی از کار و فکر کار و کارگاه گریخته ام . بعد از چندین و چند سال دوری از مشهد ، در خیابان بابک ، روی تمام خاطرات تلخ و شیرین سالهای گذشته قدم می زنم . خیابان را تا انتها می روم و برمی گردم . به فلکه ی احمد آباد می روم و سوار مترو می شوم . چند ایستگاه بعد پیاده می شوم . واگنهای مترو برخی جاها از رو و برخی جاها از زیر جای پاهای من و ما و دیگران بر برگهای سپیدارهای بلند قدیمی بلوار وکیل آباد ، از ملک آباد تا پارک و تا دانشگاه و تا سه راه کوکا و بعد از آن عبور می کند . انگار سوار بر لکوموتیو خاطرات شده ام .

در ایستگاهی پیاده می شوم . درون اتاقی رو به بلوار بی سپیدار و بی درختهای توت ، در هتلی کنار بلوار ، برای خودم چایی تیار می کنم و شماره موبایل مرد را شماره گیری می کنم .

-         الو بفرمایید .

-         سلام آقای دکتر .

-         سلام شما ؟

صدا همان صداست . بم و بی خش . اما انگار خسته است .

-         من ... من یه آدم بی معرفت که بعد از 20 سال داره به شما زنگ می زنه !

صدای آرام خنده هایی آشنا . اما انگار خسته !

-         ها مجید تویی ؟

حتما خواهرم ، شماره دکتر را که به من داده ، به او هم گفته که من زنگ می زنم !

-         آره . اگه اجازه بدین می خوام بیام ببینمتون .

می روم و آن مرد را می بینم . آن مرد و یار همیشگی اش ، همسرش . می روم که نیم ساعتی به آنها سری بزنم . اما می شود شش ساعت . می شود مرور یک عمر . می شود گذر خاطرات من از شهرکرد تا مشهد . تا درس و دانشگاه . می شود سالهای کار و کارگاه . می شود از شرق تا غرب و از شمال تا جنوب وطنی که هر بار با دریغ از آن می گویم . می شود مرور خاطرات مرد . از شهرکرد تا مشهد و تا اروپا و تا بازگشت و درس و دانشگاه . می شود تنهایی ها و آرزوها و می شود جمله ای که در ذهن می ماند ؛ چه تلخ :

-         گاهی وقتا عصرها می رم سراغ این سوپریه محل ! می شینیم با هم گپی می زنیم !

از آن جمله ها که همراه چهره ای خسته ، برای ابد در خاطر خواهد ماند .

سوم : آن مرد رفت .

 فروردین - اردی بهشت 93

آخرین شنبه ی فروردین است . آن مرد بیشتر از دو ماه است در بیمارستان بستری است . گاهی سراغش را از برادرم می گیرم و گاهی از خواهرم . در خانه ام . در خانه با سردردی که رهایم نمی کند . خواهرم زنگ می زند .

-         دکتر تموم کرد !

انگار باقی حرف هایش را نمی شنوم و تمام می شود . مردی که مرد بود ، تمام می شود .

و حالا ، اولین سه شنبه ی اردیبهشت است . حالا که من آخرین جمله های این متن را تایپ می کنم ، آن مرد  در آرامش تمام ، نظاره گر آخرین ذره های خاکی است که بر روی سنگ های درون گور او می ریزند . و من نظاره گر تیتر یکی دو تا خبرگزاری :

« دکتر رحیم کوهی فایق دهکردی ، فیزیکدان برجسته و ... درگذشت . »

قطره های سردی ، آرام در گوشه ی چشم هایم می نشینند . بغضی در گلویم جا خوش می کند . بغضی که یادگار حسرت روزهایی است که با تو نبودیم و حرفهایی که با ما نگفتی و پندهایی که از تو نشنیدم ...

چشم هایم را می بندم . پشت پلکهایم صدای پایی می آید . مردی سبیلو ، قد بلند و چهارشانه ، در سکوتی سنگین ،  خسته و آرام ، با لباس راحتی خاکستری رنگی بر تن ، دور می شود . دور ِ دورِ دور ...

 

+ نوشته شده در  سه شنبه دوم اردیبهشت 1393ساعت 15:13  توسط مجید  | 

مهمان نوشت - گزان جلی

پیش نوشت : این روایت را دوست نادیده ام ،آرش، صاحب وبلاگ باغبان جهنم فرستاده است . سپاس از او .

گزان جلی   ( Gazan joli )

غفور راننده ی بلدوزر بود  .برای معرفی بهترش باید گفت گازوییل کش بود . چند باری گیر افتاده بود . بازداشت ، تعهد ، زندانی و جریمه برای ترخیص تویوتایش . اغلب میانه های خوابیدن تویوتا و کساد  شدن کارش یادی از رانندگی بلدوزر می­کرد و می­نشست بر زین رخشش که بعدها آن را گزان جلی می خواندند . رخش بلدوزر 155 دوست داشتنی اش بود که به جای رانندگی با آن معاشقه می کرد نه انگار کوه می برید و ترانشه می زد  . مردک سیاه چرده ی ریزه میزه ، همین که پایش به اتاق راننده می رسید هدفن گوشی را در گوش می چپاند و با لیکوهای بلوچی در خلسه بین آن همه خاک و صدا معجزه می کرد . اما امان از روزی که روی فرم نبود . کنار بلدوزرش که می رسیدم ناصر کنترل چی با کلی بال بال زدن او را متوجه حضور من می کرد . با اشاره دستم گاز رخش را می خواباند و پایین می آمد، گوشی ها را بیرون می آورد . این جور وقت ها منتظر احوالپرسی نمی ماندم و می گفتم :

-        «چه مرگته تو ؟ از صبح داری توی همین یه وجب عقب و جلو می ری گور کیو داری می کنی ؟ »

 یک جواب توی آستینش داشت و این که :

-        « امروز رخش رو به راه نیست مهندس »

 این یعنی که باید فاتحه کار آن روز را خواند . پاپیچش نمی شدم . زیر لبی می غریدم :

-        « گند بزنن تو رو با این رخشت »

و راهم را می کشیدم و می رفتم .

روز اولی که حاج اسماعیل بلدوزر 155 را از روی کفی تریلی پایین آورد کمی با آن کار کرد و بعد پایین آمد و گفت :

-        « به قیافه ی خسته اش نگاه نکنین ! کل ایران رو گشتم تا این رو تو یه گاراژ توی اصفهان گیر آوردم . کار نکرده ، خوابیده . هم زورش زیاده هم خوش دسته ، خلاصه رخشیه برای خودش »

 عسکری نقشه بردار یک راست زد توی برجک حاجی و گفت :

-        «خوب شد معنی رخش رو هم فهمیدیم ، خدایا شکرت نمردیم ودیدیم معنی رخش می شه » .

حاجی دستی به ریش بلندش کشید و رو به غفور گفت :

-        « روغن موتور و هیدرولیک و همه چیش سرویس شده . فقط یه کم مراعاتش کن تا قلقش بیاد توی دستت »

بلدوزر یک سال و نیم در پروژه گزان جلی و زیر پای غفور بی هیچ دردسری کوه ها را تراشید تا عملیات خاک برداری راه روستایی گزان جلی به خاتمه رسید . در تمام این مدت فقط گازوییل خواست و سرویس ماهیانه و تعویض دوره­ای دم تیغ­ها  . چند باری بازی درآوردن­های غفور گره­ی کار شد و با تهدید به اخراج ، هر بار برگشت به کارش و بی هیچ توضیحی بر رخشش نشست .

سرانجام ، همان تریلی که رخش را به گزان جلی آورده بود ، مامور بردنش به روستایی مرزی در سراوان شد تا این بار مسیر کله­گان به کلپورگان را بازگشایی کند . غفور هم از وقتی که شصتش خبردار شد که پروزه بعدی کله گان است سر ناسازگاری برداشته بود . قلقش دستم بود . می دانستم که پول­هایش را جمع کرده و می­خواهد برود سراغ ورنایکش . ورنایک نامی بود بلوچی به معنای جوان و توانا که غفور برای تویوتایش برگزیده بود . راضی­اش کردم تا بلدوزر را به کله گان ببرد و فقط توی کارگاه پارک کند و خودش با تریلی برگردد زاهدان . همین هم شد . بلدوزر ماند و غفور برگشت .

تجهیز کارگاه به سرعت انجام شد و کار آغاز . راننده ی جدید در کله گان اما دو روزی که با بلدوزر کار کرد از دامنه ی کوه خودش را به کارگاه کشاند و ساکش را جمع کرد و بعد گفت :

-        « نه مهندس ! با این بلدوزر شدنی نیست . خودتون رو علاف نکنین . اصلا این سنگ­ها با بلدوزر کنده نمی­شن . اون هم با این بلدوزر ! »

راننده رفت و پشت سرش را هم نگاه نکرد . دو روز بعد حاجی راننده ی جدیدی را به کارگاه فرستاد . راننده ای با ادعای زیاد ، سابقه بالا و البته پر توقع . خبره­ای که کله ی سحر، به خاطر ته گرفتن تخم مرغ داد و بی داد می کرد و با آشپز دعوا می کرد . ساعت ده ، پیش از خوردن قرص هایش ، آب میوه می خواست و به بهانه ی سیگار کشیدنِ راننده های دیگر ، یک کانکس را به تنهایی تسخیر کرده بود ، درست مثل من و البته حاجی که کم تر به کله گان می آمد .

 اولین روزی که راننده جدید به کارگاه آمد ، پرسان پرسان خودش را به دفتر من رسانده بود . در باز بود و بی سر و صدا آمده بود توی دفتر . سرم را که از روی نقشه ی پروفیل طولی بالا آوردم غول بی شاخ و دمی را دیدم که ورم شکمش خط دیدم را برای دیدن صورتش کور کرده بود ! به ناگزیر سرآسیمه بلند شدم :

-        « بفرمایید ، فرمایشی بود؟ »

خیلی کوتاه و تلگرافی گفت :

-        « حاج مجیدم . حاج اسماعیل فرستادم روی بلدوزر ، مهندس »

حاج اسماعیل قبل از رسیدنش کلی سفارش کرده بود که هوای حاج مجید را داشته باشم که راندن بلدوزر توی این دره ها فقط کار او است و لا غیر .

حاج مجید یک هفته ای کار نکرده پین جک جلوی تیغه برید . تعمیرش با احتساب سفارش پین جدید و بازو بسته کردن یک هفته ای کار می برد . حاج مجید رفت مرخصی . همین که بلدوزر آماده شد حاج اسماعیل رو به حاج مجید گفت :

-        « خدا رو یاد کن و با صلوات شروع کن » .

حاج مجید ده روزی با سلام و صلوات ، صد متری از مسیر را بازگشایی کرد . روز آخر رنگ به رخسارش نمانده بود . بلدوزر دم پرتگاه به سنگی گیر کرده بود وهر لحظه امکان سقوطش بود . یک جورایی بلدوزر لنگ در هوا مانده بود . برای بالا کشیدنش لودر و بیل مکانیکی چرخ زنجیری را به بلدوزر بستیم ، اما هر چه کردیم حاج مجید پشت بلدوزر بنشیند زیر بار نرفت که نرفت . حاج اسماعیل وقتی دید که دردانه اش تن به خطر نمی دهد خودش را یک گاز از زاهدان به کله گان رساند . دم غروبی عملیات نجات شروع شد و حاج اسماعیل خودش شد راننده بلدوزر . یک ساعت بعد یک ماموریت غیرممکن انجام شد . حاج اسماعیل مثل یک قهرمان از رکاب بلدوزر پایین آمد . برافروخته بر سر حاج مجیدش داد کشید . حاج مجید هم ساکش را جمع کرد ، با آن که اصرارش کردیم به ماندن که : « شب نرو ماشین گیرت نمیاد و خطرناکه » باز کار خودش را کرد و همان شب زد به چاک . فردای آن روز ، بنا به تشخیص حاجی ، معلوم شد چرخ های بلدوزر به تعمیر اساسی نیاز دارند که در محل ، ده روزی به طول می انجامد .

در محل تعمیرکاری وجود نداشت .  سه چهار روز بعد سر و کله ی استادکاران اصفهانی پیدا شد ، در حالی که اشک در چشم هایشان حلقه زده بود ! درست همان موقع ، کارِ نوشتنِ ناصر روی بدنه ی بلدوزر تمام شده بود . ناصر با اسپری قرمز رنگ و با خط درشت نوشته بود " گزان جلی " . داد زدم :

-        « احمق چه کار می­کنی تو ؟ چرا این رو نوشتی ؟ »

ناصر که از دیدنم جا خورده بود جواب داد :

-        « مهندس بچه ها می گن این اسمش گزان جلیه ! یعنی یه بار مصرف بوده . فقط برای پروژه ی گزان جلی ساخته بودنش ! اون جا کارش رو کرده و حالا ساعتش پر شده . باید اسقاطش کنیم و آهن قراضه هاش رو بفروشیم به پاکستانی ها ، آهن هم گرون شده . این جوری به صرفه تره تا این همه خواب و خرابی اش » .

خشمم فروکش کرده بود و داشتم می خندیدم . فکر کردم اگر این حرف به گوش حاجی برسد زمین و زمان را یکی خواهد کرد .

آن طرف ، استادکاران اصفهانی داشتند با حاجی چک و چانه می زدند :

-        « حاجی تو اول گفتی زاهدان ، بعد ما رو کشوندی توی این جهنم اصلا این جا کجاست جز خاک ایرانه ؟ »

حاجی مرا کنار کشید و گفت :

-        « می خان بازار گرمی کنن و نرخ رو بالا ببرن . یه دفعه بی خودی وا ندی ها ! »

 گفتم :

-        « من چی کار دارم ؟ اینا از اول هم با خودت طی کردن »

و رفتم توی کانکس خودم . سر شب ، ناصر فلاسک چایی به دست ، خودش را انداخت توی کانکسم . داشت چایی می­ریخت که زد زیر خنده و نتوانست خودش را کنترل کند . گفتم :

-        « چیه ؟ دوباره کیو دست انداختی تو ؟ »

گفت :

-        « حاجی رفته با اسپید ریشا حرف زده ، اونا هم از بسیج خواستن تا فردا چوکی دو تا استا بشن » .

حاجی به قول خودش ، خشمی آمد سمت من و گفت :

-        « این دوتا کله پوک واقعا می­ترسن بمونن . فکر می کردم می خوان بازار گرمی کنن ولی به هیچ قیمتی پابند نمی شن . می خواستن امشب برگردن ، گفتم نا امنه ، نمی شه . راضی شدن تا نماز صبح بمونن به شرطی که دو نفر با اسلحه بالا سرشون کشیک بده ! حاج رحمت با فرمانده بسیج حرف زده و دو نفر رو فرستاده ».

زدم زیر خنده . حاجی حسابی دمق شد . دستی به ریش بلندش کشید و با علامت دستش به نشانه ی " برو تو هم " ، از من جدا شد . کله­ی سحر ، تویوتای 2700 بژ به رانندگی محمود و سرنشینی دو استادکار با چشم هایی چون کاسه­ی خون ،  کارگاه را ترک کرد . دوباره حاجی مانده بود و گزان جلی اش که آخر پیری مثل طوق لعنت شده بود وبال گردنش .

روز بعد ، دم ظهر ، عسکری در حالی که با پژو مثل عروس کشون بوق بوق می کرد وارد کارگاه شد . کله اش را از پنجره بیرن آورده بود و داد می زد :

-        « پدر گزان جلی رو آوردم » .

پیاده که شدند ، دیدم غفور را با خودش آورده . این از پولتیک­های حاجی بود که از کانال یکی دیگر ، پیغامش را به فرد می­رساند و به دامش می انداخت . حالا عسکری شده بود مامور بازگشت دوباره غفور به کارگاه . رو به غفور گفتم :

-         « هان ؟ دوباره ورنایک رو کردی توی کُت ، خودتم زدی به چاک ؟ »

گفت :

-        « می شناسیم دیگه ، من یه جا بند نمی شم ! »

 اشک توی چشماش جمع شده بود . ادامه داد :

-        « ورنایک سوخت » .

 بعد هم سیگاری آتش زد و توضیح داد که توی تعقیب و گریز ، از ایست فرار کرده ولی ورنایک ، یک دفعه سر می خورد و چپ می کند . با آن همه سابقه و آن مشک گازوییل در یک لحظه دو دو تا چهار تا می کند ، دستگیرش می شود که اگر نیروها برسند و ماشین را ببرند این دفعه جریمه آن قدر سنگین است که از قیمت ورنایک هم می زند بالاتر . در نتیجه در یک اقدام انتحاری ، تویوتای محبوبش را با مشک پر از گازوییل به آتش می کشد و با ماشین هم سرویسش فرار می­کند . پیش خودم گفتم : « پس افتادی توی دام این دفعه ، دیگه جستنی در کار نیست . »

 غفور برای قرار و مدار رفت توی کانکس حاجی . بیرون که آمد ، ناصر چایی هیزمی اش را مثل همیشه داد دستش . یک تکه شیره بالا انداخت و چایی را هورت کشید . رخشش را ورانداز کرد ، استارت زد ، گرم که شد عقب و جلویش کرد و گفت :

-        « خیلی هم اوضاعش خراب نیست ! این قدر باهاش کار می کنم تا وایسه ، هنوز خیلی جون داره مهندس » .

پی نوشت :

 گزان جلی gazan joli  : نام منطقه ای خوش آب و هوا  در جاده ی زاهدان خاش است .

لیکو :

چوکی : نگهبان .

کَت : سوراخ .

+ نوشته شده در  سه شنبه سیزدهم اسفند 1392ساعت 12:44  توسط مجید  | 

این حکایت تمامی ندارد .

 

این حکایت تمامی ندارد . حکایت جر و بحث همیشگی بین مهندسین عمران و مهندسین آبیاری .

-        شما عمرانی ها باید پاتونو از کفش ما بیرون بکشید . شما از سازه های آبی چی می دونین ؟

-        یعنی جدا کارفرما باید از قید کار و پولش بگذره که قبول کنه شما آبیاری ها مدیر کارهای اجرایی بشید .

و ... کرکری خواندن های بی پایان بین پرسنل کارگاه ادامه دارد . فرقی نمی کند کجا باشد . شمال . جنوب .غرب . شرق .  در میان سنگزارهای سیاه دشت جیرفت . در میان باران های سیل آسای خوزستان . در میان جالیزارهای سرسبز دشت روانسر و ... هر کجا که باشد ، این کرکری خواندن ها ، هیچ فایده ای اگر نداشته باشند ، حداقل این است که هنگام نهار ، قبل از هر جلسه ی کارگاهی ، درون ماشین و هنگام رفتن از این سوی کارگاه به آنسو و ... می تواند مهندس های کارگاه را  چند دقیقه ای در روز  به شوخی و خنده و فراموش کردن خیلی چیزها مشغول کند .

اینجا ، در میان کشتزارهای ذرت یکسوی دشت و جالیزهای هندوانه و شمامه ی سوی دیگر دشت ، در نزدیکی زیبایی رو به زوال تالاب هشیلان ، این کرکری خواندن ها به اوج خود رسیده است . چه در کارگاه پیمانکار و چه در دفتر نظارت ، نیمی از مهندسین عمرانی هستند و نیمی دیگر مهندس آبیاری  . در هر زمانی و هر گوشه کناری که فرصت شود ، دیدار هر دو نفری می تواند از بحث در مورد رشته های دانشگاهی شروع شود و به هر کجا که بشود فکرش را کرد کشیده شود !

-        نه خداوکیلی چند تا مهندس آبیاری زهکشی داشتیم که قهرمان ورزش بودن ؟ ها ؟ خودت بگو ؟

-        حالا نه که هشتاد درصد قهرمان های المپیک مهندس عمران بودن ؟

-        می تونی بگی چند تا نابغه ی اقتصاد ، آبیاری خونده بودن ؟

-        آره ! راکفلر ، بیل گیتس ، همه ی اینها مهندس عمران بودن ، به روشون نمیارن که ریا نشه !

-        آره ! اصلا سیاست توی دنیا روی انگشت مهندسای آبیاری می چرخه ! به خاطر همین سیاست اینقدر آبکی شده !

-        نه بابا ! شکسته نفسی نکن ! میتران ، ریگان ، گورباچف ، تاچر ، همه مهندس عمران بودن ، رو نکردن که کسی ترورشون نکنه !

و البته  اگر جلوی این بحث ها گرفته نشود ، تا تاریکترین گوشه های زندگی شخصی آدمها هم می تواند کشیده شود !

-        بس کنین دیگه . همه امون سر و ته یک کرباسیم . فعلا که باید جون بکنیم . فرقی نمی کنه .

-        یعنی برات مهم نیست که این مهندسای آب هم خودشون رو قاطی کارهای اجرایی کنن ؟

-        گفتم که فرقی نداره . البته خوب ... این یک شعار انسان دوستانه اس !

و باز بازار شوخی گرم می شود . گاهی وقت ها از روی بدجنسی یا از روی بیکاری ، یا برای خنده و شوخی ، خودم نیز به عنوان یک عمرانی و به طرفداری عمرانی ها وارد معرکه می شوم ! معرکه ای که بی هیچ برنده ای از روزی به روزی دیگر کش پیدا می کند .

حالا ، روزهای آخر خرداد هشتاد و چهار ، چند روزی است که بیشتر شوخی ها ،  حرف های جدی ، حرف های از سر سیری ، حرف های در گوشی و هر حرف دیگری به سیاست می رسد . روزهای اوج بحث های انتخاباتی است . روزهایی که هیچکس نمی داند  زمانه آبستن چه سرنوشتی می تواند باشد . همه جا بحث از سیاست است و رییس جمهور . کرکری میان مهندس ها هم بیشتر به سیاست ختم می شود . کلا همه چیز به سیاست ختم می شود . به انتخاب یک نفر به عنوان رییس جمهور . یک نفر که یا دکتر مهندس است یا معمم .

-        نمردیم و یه مهندس عمران هم به این مرحله رسید .

-        بفرما دکتر عمران ! در ضمن ، نکنه فکر می کنی این شیخ رقیبش مهندس آبیاریه ؟

و از ذهن من می گذرد که کاش یک دیپلمات رییس جمهور می شد . یک حقوق دان . یک نفر که نه با خودش جنگ داشته باشد ، نه با دنیا . یک نفر که مثل دیگران لباس بپوشد . یک نفر که ساده حرف بزند و بشود امید داشت که حرف راست می زند !

-        مهندس نظر تو چیه ؟

-        راستش نمی فهمم اگه قرار باشه یه مهندس سیاستمدار بشه ، چه فرقی می کنه از خاک سر در بیاره یا از آب ؟

-        یعنی تو طرفدار کی هستی ؟

-        راستش فرقی نمی کنه برام ! سیاست اگه دست سیاستمدار نباشه ، می خواد دست مهندس باشه می خواد دست معمم . چه فرقی می کنه ؟

و سرانجام مرحله ی دوم انتخابات تمام می شود . معمم شکست می خورد و کلاهی پیروز می شود . در خیابان ها و خانه ها و خیلی جاهای دیگر ولوله ای است که بیا و ببین ! خوشحالی ، ناراحتی ، غرور پیروزی ، توجیه شکست ، وعده های دل خوش کنک ، گلایه های بی سرانجام ، بیانیه های بی دلیل ، شکوه نامه های تلخ ، انگار همه چیز تمام می شود تا خیال کنیم که روزگار دیگری شروع می شود .

سوار بر تویوتا ، همراه سه نفر دیگر از مهندس ها به کارگاه می رسیم . سرویس های پرسنل هم می رسند . هر کسی می رود سراغ کار خودش . صبحانه را بین پرسنل توزیع می کنند . خیلی ها خوشحالی از لب و لوچه شان آویزان است . خیلی ها ناراحتی شان را به هر طریقی فراموش می کنند . پرسنل که سر کار می روند ، می روم دفتر نظارت . قرار است امروز صبحانه با سرپرست نظارت باشیم و در مورد چند تا از صورت جلسات با هم بحث کنیم . در راهِ رفتن به دفتر نظارت ، چند تا از بچه های فنی را می بینم . دور هم جمع شده اند و کرکری می خوانند . عمرانی ها چنان بلند بلند حرف می زنند که انگار اختیاردار تمام گوش های دنیا شده اند ! آبیاری ها ، خیلی آرام آ آنها را به نشستن و دیدن گذر زمان دعوت می کنند . به آنها می رسم . علی ، مهندس عمران ، از بچه های نظارت ، با خوشحالی می گوید :

-        مهندس جان تبریک . به این آقایون ثابت شد عمرانی ها کی هستن .

نگاهی به جمع می اندازم . لبخندی بر لبم می نشیند . حسی غریب فرمان می دهد دو دستم را بالا ببرم . رو به روی آنها می ایستم و با دستانی به حالت تسلیم ، در بالای سر ، می گویم :

-        بنده رسما اعلام می کنم که از صد سال پیش تا صد قرن بعد ، هیچ نسبتی با هیچ مهندس عمرانی نداشته و ندارم و نخواهم داشت !

در میان خنده های بچه های فنی به ساختمان نظارت می روم . حالا با سرپرست نظارت بیشتر رفیقیم . چرا که دیگر هر کرکری خواندن او را قبول می کنم . هر دو می دانیم روزهایی خواهد آمد که  بیشتر حسرت خواهیم خورد که ای کاش پای هیچ کسی در کفش دیگری فرو نمی رفت  . پای عمرانی ها در کفش آبیاری ها . پای مهندسین در کفش سیاست . پای سیاست در کفش مذهب . پای مذهب در کفش نظامی گری . پای نظامیون در کفش اقتصاد . پای اقتصاد در کفش عزلت . پای گوشه نشینان در کفش محنت و ... و روزگار می گذرد . روزگار در روزهای کار می گذرد .  

 

 

+ نوشته شده در  سه شنبه ششم اسفند 1392ساعت 22:0  توسط مجید  | 

نشستن در کانال

نشستن در کانال !

کم کم غروب ، بر دشت سایه می افکند .انتهای آبی یک دست آسمان را ، تابش آخرین پرتوهای خورشید بر یک تکه ابر سرگردان ، به رنگ بنفش می کشاند . اینجا هر روز غروب ، مثل عصرهای جمعه است . خاموش و دلگیر .

سوار بر جیپ ، همراه مهدی به سمت انتهای کانال می رویم . طبق روال هر روز ، می رویم تا به آخرین اکیپ کاری ، قبل از تعطیل شدن سری بزنیم . امروز اما می دانیم  که به آنها نمی رسیم ! تا ما به انتهای کار برسیم ، آنها به کارگاه برگشته اند . ما می رویم که فقط به کارهای اجرا شده ، سری بزنیم . تقصیر از خود ما بود . در حرف زدن با سلیمان خیلی معطل شدیم . شاید بیشتر از یک ساعت . سخت است یک ساعت حرف زدن ، در اوج روزهای کار و گرفتاری های کار . اما واجب بود .

طایفه ی سلیمان ، از اوایل مهر به اینجا می آیند . دشت های سبز و سرد را می گذارند و می آیند اینجا ، در میان دشتی بزرگ با سنگ های سیاه و سوخته از آفتاب . چادر هایشان را برپا می کنند و تا آخرهای فروردین اینجا هستند . خودشان ، معلم مدرسه ی سیارشان ، ماشین هایشان که روز به روز زیادتر می شوند ، موتورهایشان که شماره شان کم کم سر به فلک می زند و بزهایشان که روز به روز کمتر و کمتر می شوند . همه و همه چند ماهی اینجا هستند .

نیمی از چادرهای طایفه در سمت راست کانال برپا شده اند . مدرسه و نیمی دیگر ، در سمت چپ کانال . فاصله ی اولین چادر با کانال کمتر از بیست متر است . چادری که از همه ی سیاه چادرهای دیگر بزرگتر است . سیاه چادر سلیمان . سلیمان از نظر سنی بزرگ طایفه نیست ، اما به هر دلیلی که هست ، او رییس طایفه است . اوست که برای گرفتن شن و ماسه و سیمان ، هر روز سری به کارگاه می زند ! می خواهد بنای یک تکیه را در میان بیابان پی ریزی کند . محلی ها ، مردمان سیه چرده ی روستاهای اطراف مخالف این کارند . می گویند سلیمان می خواهد به بهانه ی ساخت تکیه ، زمین های اطراف کانال را تصاحب کند . برای ما اما این موضوع ، مشکلی نیست . مشکل ما با سلیمان و طایفه اش در جای دیگری است . در کانال !

از وقتی چادرها برپا شده اند ، در طولی حدود دویست تا سیصد متر ، رفتن درون کانال ، برای اجرای بتن ، برای آرماتور بندی و قالب بندی و بتن ریزی آبگیرها و سازه های دیگر ، کاری سخت شده است . کانال امن تر ین جا شده است برای افراد طایفه ، که دور از چشم دیگران داخل آن بروند و خودشان را راحت کنند و پرسنل کارگاه را ناراحت ! به قول سلیمان :

-            ها ! مردم می رن تو کانال می شینن !

برای آنکه مردم طایفه کمتر داخل کانال بنشینند و راحت شوند ، یک تانکر آب به سلیمان داده ایم . شن و ماسه و سیمان  هم داده ایم با این شرط که آنها را خرج ساختن یکی دو تا سرویس بهداشتی کنند در میان چادرها .

هر روز ، تانکر آب را پر می کنیم ، ظرفهایشان قابلمه ها و آفتابه ها را هم پر از آب می کنیم ، اما نه ساخت سرویس بهداشتی شروع می شود ، نه نشستن آنها در کانال تمام می شود ! به پایان رساندن کار این سیصد متر ، شده است بزرگترین مشکل کارگاه ! امروز ، نقشه بردار نظارت ، پایش رفته بود روی جای نشستن یکی از آدمهای سلیمان ! همین بهانه ای شد تا ریختن بتن کف آبگیر به فردا  بیافتد . ناراحت از این موضوع ، سوار بر جیپ ، به سراغ سلیمان آمدیم . بیشتر از یک ساعت ما حرف های خودمان را می زدیم و او حرف های خودش را ! 

-            اگه بخواین خودمون بنا هم می ذاریم که زودتر دو تا سرویس بهداشتی بسازن !

-            نه مهندس جان ! ما خودمون کارگر داریم ، بنا داریم ، همه کاره داریم . شما فقط آجر بده که ما یک تکیه بسازیم !

-            مصالح تکیه بعد از ساختن سرویس های بهداشتی . هر وقت مردمت دیگه نرفتن توی کانال بشینن ، اون وقت بیا تا برای تکیه شن و ماسه و آجر و سیمان بدیم .

-            من قول می دم دیگه کسی نره توی کانال بشینه ! شما این کار تکیه رو راه بنداز بقیه اش با من !

-            لااقل بگو برن چند متر دورتر ! شما که به هر بهانه ای وسط بیابون تظاهرات راه می اندازید و راه می افتین و شعار می دین ، لااقل برای این کار هم پنجاه متر راه برین !

-            باشه مهندس جان . شما مصالح تکیه رو برسون ، من هم قول می دم دیگه کسی توی کانال نشینه !

اصرار سلیمان برای ساختن تکیه و نساختن سرویس های بهداشتی عجیب است !

عاقبت ، خسته از حرف زدن ، به سمت انتهای کانال می رویم . پیش از تاریک شدن هوا ، نگاهی به بتن ریزی های امروز کانال می اندازیم و نگاهی به بخشی از کانال که برای فردا آماده شده است . مهدی می خندد و می گوید :

-            خوبه اینجا چادر نزدن ! اگه نه به جای بتن ...

-            بس کن مهدی . اعصاب معصاب ندارما ! تو دیگه همینی که هست رو به هم نزن !

سوار ماشین می شویم و برمی گردیم . کم کم سیاهی می آید تا رنگ بنفش آسمان را نیز در خود گم کند . نزدیک چادرها می رسیم . کنار برخی از چادرها ماشینی پارک شده است . بیشتر وانت . یکی دو تا هم پژو . کنار هر چادر دو سه تا بچه در حال بازی هستند  . کنار یکی دو تا چادر هم آتشی برپاست .

نزدیک چادر سلیمان می رسیم . وسوسه شده ام دوباره بروم سراغش . این بار می خواهم بروم درون چادرش . می خواهم ببینم چادرهای اینها ، با چادرهای مردمان دوست داشتنی اطراف کارگاه های دیگر چه فرقی دارد ؟ می خواهم ببینم طعم خوراکی های اینها با روغن و خرماهای خانه ها و سیاه چادرهای مردمان اطراف کارگاه قبلی ، - بیشتر از هزار کیلومتر آنطرفتر ، به سمت غروب خورشید -  چه تفاوتی دارد ؟ و ...

نرسیده به چادر ، مهدی دستش را می گذارد روی بوق ماشین ! به جلو نگاه می کنم . سلیمان ، آفتابه به دست از درون کانال بیرون می آید !

-            باز خوبه آفتابه با خودش برده !

سلیمان غافل از مفهوم این بوق ممتد ، دستی برای ما تکان می دهد !

-            برو  مهدی . پاتو بذار روی گاز و برو .

به سیاهی تلی از شن و ماسه خیره می شوم ، کنار تانکر آب . سرانجام شب بر دشت چیره می شود . به کارگاه می رسیم و بر سر سفره ی شام ، با هفت هشت نفر از بچه های کارگاه ، بحثی بی نتیجه را ادامه دهیم :

-            ساختن تکیه واجب تر است یا سرویس بهداشتی ؟

+ نوشته شده در  سه شنبه بیست و دوم بهمن 1392ساعت 9:1  توسط مجید  | 

درود . 

نمی دانم چرا ، اما گمان کنم چارو تا یکی دو هفته ی دیگر به روز نشود . 

ارادتمند . 

بدرود . 

+ نوشته شده در  سه شنبه یکم بهمن 1392ساعت 23:57  توسط مجید  | 

ترانه های راهسازان دیروز و امروز

( هفتم )

نگهبان بودم .

نگهبان چند تا ماشین راهسازی .

بر بیابون .

یه روز  حوصله ام سر رفت

شروع کردم سنگ روی سنگ چیدن .

فردای اون روز چند تا سنگ دیگه و

هی روز پشت روز و

سنگ روی سنگ .

عاقبت نوبت مرخصی ام شد و

رفتم خونه و سنگ ها رو گذاشتم برای بیابون  .

از مرخصی که برگشتم

دیدم نگهبان بعد از من

روی چاردیواری سنگی

چند تا شاخه­ی درخت انداخته و

زیر اون سقف

داره با زن و بچه اش زندگی می کنه !

گفتم :

-        خوش می گذره رفیق ؟

گفت :

-        شکر خدا !

شغلی داریم و سرپناهی و نفسی که هنوز میاد و عمری که می گذره .

 

+ نوشته شده در  سه شنبه بیست و چهارم دی 1392ساعت 23:58  توسط مجید  | 

کارگرهای روزمزد

کارگرهای روز مزد

برف می بارد !

و تمام دلهره ی من در این است

که مبادا

همچنان برف ببارد !

ترسم از این است

که بیکار بمانم ،

و روز ،

با سپیدی برف به پایان برسد ؛

و شب

با روسیاهی من ، آغاز شود

آن دم که به خانه می رسم

با دستهای خالی .

و دست های یخ زده ی منتظر ،

می پرسند :

-        هنوز می بارد ؟

و من نمی دانم

از برف می پرسند ، یا از فلاکت ؟

 

پ ن 1 : برف زیباست ... بارش برف زیباست ... زمستان زیباست ... سپید است ... اما زیباتر آن است که زمستان برود و روسیاهی اش به ذغال بماند !

پ ن 2 : در هنگامه­ی مرگ رنگ­ها و چیرگیِ سیاهی و تیرگی ، سپیدی برف ، نشان امید به طبیعت است و تاریخ و روشنی .

 

 

+ نوشته شده در  سه شنبه هفدهم دی 1392ساعت 6:19  توسط مجید  | 

مطالب قدیمی‌تر